اولش خواستم یه پسر خوب باشم، یعنی اسممو بذارن یه پسر خوب و هی صدام کنن پسر خوب پسر خوب، همه چیزم حاضر کردم، رفتم مغازه گفتم آقا لباس میخوام، لباس یه پسر خوب، جوری پسر خوب ادا کردم که فروشنده هه فکر کنه پسر خوب یه چیزی مثل پسر شجاع یا مردعنکبوتیه و تو فکر خودش بیاد که خودش نمیدونه پسر خوب چیه و واسه اینکه ضایه نشه بگه من تموم کردم میرم از مغازه بغلی میارم، خلاصه با کلی بدخبتی یه دست لباس پسر خوب گیرم اومد و پوشیدم، وقتی تنم کردم مامانم تو ایینه خونه مون نگام کرد و گفت آفرین پسر خوبم، تا اومدم بخودم ببالم گفت ولی نه موهات هنوز خوب نشده، هیچی نگفتم رفتم تو اتاقمو موهامو گرفتم دستم شروع کردم حرف زدن، کارمو خراب کرده بود هر چی پنبه کرده بودم رشته شده بود، گفتم برم موهامم مدل پسر خوبی بزنه و بیام، شب شده بود ولی رفتم، همه جا بسته بود گفتم عیب نداره میشینم تا صبح شه بیان، خلاصه شب و تو خیابون گشتم تا صبح شد و اومد، اول صبح هنوز یخ مغازه ش وا نشده رفتم نشستم تو و گفتم مدل یه پسر خوب برام بزن، آرایشگرم یه خمیازه کشید و گفت باشه پسرخوب و روپوش انداخت روم، تقریبأ دیگه نفهمیدم چی شد تا دوان دوان تو راه خونه بودم، نزدیک خونه که شدم دیدم یه زنی چادر بر سر هی داره این ور و اون رو نگاه میکنه که تا منو دید با عجله و حرص اومد طرفم، گوشمو گرفت و گفت تو هیچ معلومه کدوم گوری بودی، تا اومدم بگم رفتم موهامو بزنم و بشم یه پسر خوب که دیدم دیگه فایده نداره شده م الواطی که شب خونه نیومده !
خلاصه قید پسر خوب شدن و زدم گفتم صبر میکنم تا بزرگ شم ریش و سیبیل دربیارم و بشم مرد خوب، نزدیکای عروسیمون بود که هر بار میرفتم مغازه دیگه چشمم دنبال تیشرت و لباسای جوون پسند نبود، همه ش دنبال لباس واسه یه مرد خوب میگشتم، تنها فرقش این بود که دیگه نمیشد به فروشنده بگم آقا لباس یه مرد خوب بهم بده، این دفعه دیگه حتمأ میخندید، واسه همین خودم افتادم دنبالش تا پیداش کنم، مشغول و لباس پیدا کردن و مدل موی یه مرد خوب بودم که عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون، صداشو در نیاوردم که هنوز نتونستم لباس پیدا کنم و ادای مرد خوب بودن و بازی کردم تا روزی که ...
تا روزی که خیلی عادی رفتم استعفا دادم و بهترین گزینه یه مرد خوب بودن که هر روز صبح پا میشه میره سر کار و سر ظهر برمیگرده رو از دست دادم، تقریبأ میشه گفت دیگه نا امید خوب شدن شدم و موندم گوشه خونه، خودمو حبس کردم تو خودمو و خونمونو و زندگیم، شبا تا صبح فیلم میدیدم و روزا هم تا لنگ ظهر خواب، درسته واسه یه مرد خوب شدن از بچی هیچ استعداد نداشتم ولی خدا رو شکر تو بدی هیچ حرف ندارم و هنوز نتونستم مرد خوبی باشم.
ولی خدا بزرگه و این استعفا و خونه نشینی و این حرفا همه ش چند روز دووم آورد و الان روز سومیه که صبح پا میشم و تو تاریکی و خواب اهل خانه لباس میپوشم و میرم سرکار، اه امروز شنبه ست، سه شنبه ستا ولی شنبه ست، همه روزهای تعطیلی که فرداش باید بری سر کار شنبه ست و اه حال بهم زن، نیم ساعت دیگه اوسا میاد و باید مغازه باشم حالا نشستم و میگم که هنوز دنبالشم، دنبال یه مرد خوب شدن ...

+ شغلم یه چیزی مثل شاگرد مکانیکی، باطری سازی، صافکاری یا یه چیزی تو همین مایه هست سرسیلندر عوض کنم؟ ماشینتون ریتم که نمیزنه؟

+ شاید یهبار زد به سرم و آهای دنیا رو تغییر دادم به روزانه نویسی های یک شاگرد مکانیک با دست های روغنی !

+ به کودکانتان شنا، تیراندازی، سواری کاری و بافتن مـــــــو یاد بدهید لطفأ.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم