ساعت را نگاه میکنم چند دقیقه به پنج است، دیر شده، دیرمان شده، باید یک چمدان لباس جمع کنیم قد دور روز برای دو نفر، دو تازه عروس و داماد، دیر شده نه ماشین شسته ام نه حموم رفته ام، تازه باید برای شام هم تهران رسیده باشیم، میشینم با عقل خودم حساب میکنم ساعت شش که بزنیم به جاده نه تهران نیم ساعت هم تا خانه خاله اول نه و نیم میرسیم، ولی همیشه همین نیست که حساب کنیم، مثلأ از خانه که میزنی بیرون نگاهت به اسمان می افتد به غرشش، به برف هایی که توی چشمت میرود، زمین سفید شده، بخار نفس ت را با چشم میبینی، حساب کتابت میریزد بهم، دیگر ساعت برایت مهم نیست، میخواهی هم لذت برف را ببری هم برسی.
طهران، جان میدهد برای منتظر بودن، جان میدهد برای تنهایی، بروی گوشه مترو یک صندلی تنها پیدا کنی بنشینی به انتظار، از بین تمام شلوغی ها بگردی بدنبال یک جفت کفش که قرار است بیاید، هی ساعت را نگاه کنی، هی سرت پایین باشد، طهران، آمدیم تنها بودی، رفتیم باز هم تنهاییم، اول ورودی شهر مهربان گفت مقصد فلکه صادقیه ست، بلدمش، خودم گفتم میبرمت، مهربان گفت خودم میبرمت، بین حرف های من و او بالاخره گم شدیم یک راه کج را اشتباه پیچیدیم، همیشه همین است، اشتباه که بروم ول میکنم همه چیز را میروم از اول شروع میکنم به آمدن، میخواستم مثلأ بگذارم بروم از اول اتوبان ساوه بیایم که نشد از همان پیچ عوارضی بهشت زهرا پیچیدم، این بار بلدم خودم بلدم، یک اوضاع بدی شده، یک واکنش های غیر عادی درون بدنمان رخ داده، سرما به یک جای بدنمان زیادی فشار آورده احساس خوی نیست، دیگر دنبال رسیدن به خانه خاله نبودیم فقط برویم برسیم به یک محل امن که راحت بشود نشست و ...
خانه اول، خاله اول، اسمش را من گذاشتم خانه ی آقای بیمه، آقای خانه بیمه ای بود برای خودش، از آن گنده منده ها، شام کنار دستش نشسته م، از آن طرف هی مرغ میگذاشت جلویم، از این طرف هی میگو میکردن در حلق بشقابم، یک جایی آخر سفره بود خودشان خنده شان گرفت بشقاب من از سینی های وسط هم بیشتر مخلفات داشت، یک ساعتی بیشتر کنارمان نبود آقای بیمه، کلاس داشت رشت، آمدن بردنش که صبح به کلاسش برسد، ما ماندیم و خانه و خاله و خستگی راه و خواب ...
چشم که باز کردم صبح شده بود، کمی دیر شده بود، آقای قلدر درد پایش صدایش را در آورده بود ساز رفتن میزد، ما هم که تازه بیدار شده ایم برای صبحانه، قرار شد آقای قلدر برود خانه برادرش دراز بکشد کمی حالش خوب شود تا ما هم بخوریم و حاضر شویم و برویم برای قسمت دوم، خانه دوم، خاله دوم، تمام طول راه تا برسیم به خانه شان برف بود و برف، واحد بیست درش که باز شد کلی آدم این طرف و آن طرف میشد، زن و مرد، انگار همه را دعوت کرده بودند، اولش که هیشکی را نمیشناسی که غریبه ای وسط آن جمعیت دلت میخواهد بروی کنار پنجره بنشینی بعد یکی یکی که نگاهت میکنند که مثلأ شاید بخواهند با نگاهشان داماد تازه را بخورند بعد پنجره را باز کنی و یکی و یکی شان را پرت کن پایین یا خودت را پرت کنی پایین و خلاص شوی، خوشم نمی آید از جاهای شلوغ، سفره ی درازی پهن بود، آنقدر جا کم بود که باید دو زانو مینشتم و مهربان از آن طرف سفره هی چشم قره برود که چهار زانو بنشین و پایت فلان و بهمان ...
خانه ی خوبی بود ولی مهمانی خوبی نبود، شلوغ بود نه فهمیدم چه خوردم نه فهمیدم چه نخوردم، فقط چند دیقه یکبار یکی رد میشد و یک چایی یا ظرف میوه ای جلویم میگذاشت، کم کم که خلوت تر شد که همه ساز رفتنشان کوک شد و رفتند چشمم به چشم های مهربانی افتاد که نگران بود که تخم چشم هایش داغ کرده بود و میجوشید، مدام زیر گوشش گفتم بودم مهربانم زندگی یعنی ندیدن، ولی چه کنم به گوشش نمیرود، میبیند، حتی گاهی زیادی هم میبیند، آنقدره دیده بود که میخواست خرخره شان را بجود، چیزی بین دو سه ساعت فکم را مخم را بکار گرفتم تا توانستم آرامش کنم، تا صدایش در نیاید و آرام گوشه ای بنشیند، خانه بعدی همین اطراف بود، یه کوچه بالاتر، پیاده میشد رفت، دستش را گرفتم بردمش زیر برف هم راه برویم هم به خانه سوم برسیم هم آرام تر شود و ...
رسیدیم، اینجا هم دست کمی از خانه قبلی نداشت، خاله سوم، مهمانی سوم، شلوغیش زیاد روی اعصاب نبود، شاید من کمی پوست کلفت شده بودم، ولی نگاه ها حرف داشت، پچ پچ داشت، فقط میخواستم تمام شود، هی آدم های جدید با تیپ های جدید می آمدند کنارم مینشستند و شروع میکردند از خودشان حرف زدن که سر صحبت را باز کنند، که مثلأ با من گرم بگیرند، که مثلأ چه، نشسته ام روی مبل، تکیه داده ام به پشتی مزخرفش، صورتم را میگیرم به هر طرف که صدا میچرخد که مثلأ گوش میدهم بعد آخر سر یه لبخند تحویلتان میدهم که دهانتان بسته شود که بروید نفر بعدی بیاید، که آه چرا امشب لعنتی تمام نمیشود، خوب نبود، اصلأ شب خوبی نبود ...
روز آخر سفر شده، هنوز هیچی از سفر برایم نمانده، تاریکم، مثل خون که درون رگ هایم کورمال کورمال میرود که فقط زنده بمانم، مهربان که یک روز تلخ است، دستم بهش بخورد میسوزم، دلیلی ندارم برای هیچی، طهران است اینجا، انگار خاصیتش همین است حال بهم زن، با تمام اتوبان های خوشگلش ولی هنوز تنهاست، بروی هفت حوض در به در بگردی دنبال یک آپاراتی که چرخت را باد بزند، که خودت را باد بکنی، که باد شده نشانت دهد، که هی صدای شکستن چیزی از درونت نیاید، اندوه ما برف ها را آب میکند؟
کاش شب بود، کاش چند روز پشت سر هم شب بود و مدام میخوابیدم در جای امن زندگی ام، کاش شب درون زندگی امن خودم بودم میگفتم میخندیدم میمردم و فردا صبح من با دیگران بلند میشدیم و صبح به خیر میگفتیم و تا شبی دوباره بمیرم و یک منی دیگر بیدار شوم، همین گونه باد شده رسیدیم دم درخانه ی آخر، خانه ی چهارم، خانهی عمو بزرگه، عمو بزرگه ی پولداری که فکر میکردم سطح قولدریش از آقای قولدر خودمان به همان اندازه ثروتش بالاتر است، آمد بعد از ما امد خانه، رویم را بوسید، رفت لباس هایش را عوض کرد، آمد دوباره رفت اتاقش این بار برایم بیژامه اورده بود که بپوشم کاری که آقای قولدر خودمان هیچ وقت باریم انجام نداد، بیژامه را عوض نکردم، من اصلأ اهل راحتی نیستم، اهل لباس عوض کردن و راحت شدن نیستم، همیشه قد خودم را میدانم، یکجا میروم زود خودمانی نمیشوم، راحت نمیشوم، مهمانم، من گاهی درون خانه خودمان هم فکر میکنم مهمانم، پاهایم را جمع تر میکنم حتی، ولی اینکه یک نفر با آن هم دب دبه کپ کپه برود برایم بیژامه بیاورد و بنشیند کنارم و با لبخند هی برایم حرف بزند از سفر فلان بگوید، از بازار فلان کشور بگوید، بعد تو برایت مهم نباشد که الان از کدام کشور حرف میزند و فقط خوش اخلاقیش گوشه ذهنت گیر کند و دیگر هیچ چیز دیگری نبینی نه خانه فلانشان، نه اشپزخانه سبز رنگ محشرشان، نه میز ناهار خوری دو سه طبقه ای که تا خرخره پر شده بود از همه چیزشان، و فقط هی راه بروی بگویی خوش اخلاق، هی بنشینی بگویی خوش اخلاق، نمیدانم شاید اگر این بار رفتم خانه شان با خودکار بروم زیر یکی از فرش هایشان بنویسم خوش اخلاق، یا بروم در دستشویی را پشت سرم ببندم و با کف روی آیینه شان بنویسم عموی پولدار و خوش اخلاق، اصلأ نمیدانم میروم ؟
ساعت را نگاه میکنم چند دقیقه به پنج است، چند دیقه به پنج دو روز بعد زا چهارشنبه شب است، دیر شده است، این بار دیرم شده است، از زندگی جامانده ام، باید زودتر همه مهمانی ها و پاگشا گرفتن هایشان را ول کنم و خودم را برسانم بالای سر زندگی ام، خدانگهدار طهران، این بار خواستم بیایم سراغت تنها فقط با مهربان می آیم نه با آقای قلدری نه با هیچ کس دیگه ای، فقط خودم و خودش و خودت، حالا حالاها با تو و خیابان ها و ایستگاه های مترو و کافه هایت کار دارم !

+ زیادی طولانی شد، و حوصله سر بر، و بدرد نخور، و در تمام زیادی بودنش هیچ چیزی برای خواندن ندارد فقط نوشتمش برای ثبت در تاریخ که بدانم پا گشا شده ایم.

+ زیادی دوست داشتم بجای دیدن همه این خانه ها، خیلی از شماها را میدیدم، خیلی از شماها که از روز اول بودید و تک تک اشک های کلمه هایمان را دیدید و خواندید و کامنت دادید، که ببینید عشق هنوز هم زنده است، حالش خوب است و نفس میکشد.

+ طهران در اینستای من ! ( خانه اول )  ( خانه دوم )  ( خانه سوم )  ( خانه چهارم )

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم