از اتاق زندگیمان که بیرون می آیم فکر میکنم روز دیگری ست، هر باری که به درون اتاق میروم و در را روی تاریکی اتاق میبندم و چند دقیقه ای بالای سر خوابیده ش مینشینم و بیرون می ایم روز دیگری را شروع کرده ام، این اتاق کوچک و هرچه شروع میشود و بر سرمان می آید از همین اتاق استارت میخورد، مثلأ یکبار نشسته بودیم زنگ زدند از طرف خانواده عروس که عموی بزرگ خانه برای عروس های فامیل مهمانی گرفته، پاگشا گرفته اند، جمعه شب عموی آقای قلدر که حالا شده پدرِ خانوم خانه، دعوت کرد یک مهمانی خانوادگی، یک سالن بزرگ دورتادور مبل های تکی سلطنتی، که زن و مرد کنار هم مینشینند همه سیاه پوشیده اند، زن های شال سیاه بر سر کنار مردهایشان با کت شلواری های سیاه نشسته اند، قرار شد چراغ ها را کم کنند روضه خوان کمی روضه بخواند و بقول خودمان مهمانی خانوادگیشان بشود روضه، با طعم اشک، نمیدانم چم شده بود که نشد، که نچسبید، مگر میشود نشست روی مبل سلطنتی و در دل بگویی حسین؟
پس من نشستم کنار برادر خانوم کوچک و شیطان خودم و تمام طول مراسم گفتیم و خندیدیم بیخیال اینکه همه چپ چپ نگاهمان کنند، یا دکتر مهندس ها در دلشان چه بگویند، یا حتی ظرف شله زرده برگردد روی فرش دستبافت فلان تومانی، حتی بیخیال اینکه من و سجاد کوچک نشسته ایم بغل دست مداح با آن بلندگویش، حیف مهربان نبود ببیند یا حرص بخورد که گیر چه خل و چلی افتاده یا بخندد و ...
همه چیز از همینجا شروع شد که شب شد، برگشتیم خانه آقای قلدر برای خوابیدن، نیمه های شب صدای درد پایش می آمد، که من با همه ی حسم به آقای قلدر ولی حالا پدر خانومم هست، همان شب خودم گفتم قرار شد مهربان بماند شب ها بنشیند پای درد پاهای آقای پدر و من تنها برگردم گوشه اتاق، اتاقی که مهربان ندارد، که یتیم است، بیخیال نمیخواهم از نبودنش بگویم فقط همین که تا بعد از یک روز مرا دید هرهر خندید که یک روز هم طاقت نیاوردی بچه ... !
همان، از همان شبی که رفتم بیاورمش اسمش به گوشم خورد، گفتند عمه شام دعوتمان کرده، تا همان روز عمه برایم فقط استفاده فحش داشت که وسط شوخی حواله کنم به عمه، اما از همان شب تا امروز مدام دارم غصه میخورم که چرا عمه ندارم، که چرا کسی در زندگی ام نامش عمه نیست، که چرا یکی را ندارم در گوشی اسمش را بزنم عمه و هفته ای یکبار به من زنگ بزند و بگویم جان عمه جان، عمه مهربان پرستار است، از آن پرستارهایی که درون خانه شان هم سفید میپوشد، که اول پرستار خانه و زندگی خودش است بعد پرستار دیگران، از آن پرستارهایی که بخاطر زندگی ش، تربیت بچه هایش، کارش را، درسش را ول کرده و حالا خانه نشین شده، آنقدر خانه شان صفا داشت، آنقدر سفره معمولی شان خوشمزه بود که همه مهمان ها از سر سفره بلند شدن و من تازه داماد هنوز داشتم میخوردم، عمه خانوم هی مرغ تعارف کرد آخر طاقت نیاوردم گفتم عمه جان جایی که قرمه سبزی هست نمیشود به غذای دیگری فکر کرد و دو تا خوروشت خوری دیگر قرمه سبزی تمام کردم دیدم نمیشود شاید دل عمه خانوم بخواهد مرغ هم بخورم، دستم را دراز کردم برنج کشیدم مهربان برایم مرغ آورد مرغ هم خوردم گفتم ببینید عمه خانوم مرغ هم خوردم که بدانید چقدر خوشمزه درست کرده اید که چقدر اینجا صفا دارد که موقع رفتن خودم را کشتم بگویم عمه خانوم آنقدر خانه تان، خودتان صفا داشتید که من فقط دلم میخواهد خانه شما بیایم نه هیچ جای دیگر، نشد، نگفتم، نمیدانم روم نشد یا از چشم های مادر خانوم ترسیدم و نگفتم، ولی مانده روی دلم شاید یکبار دیگر بگویم، یا شاید یکبار نامه نوشتم که حیف است، که درون خانه تان همه چیز حیف است، که حیف است غذاها را نخورد، که حیف است ساز امیر ساکتت را نگرفت و نزد، که حیف است درون خانه تان پاییز را تماشا نکرد صدایت را نشنید، که همه چیز حیف است و برایش فرستادم و نشستم به دعا کردن که بدستش برسد و ببینید که تازه داماد خانه چقدر دوست دارد از ته دل به عمه جان بگوید عمه خانوم خیلی با صفایید عمه !
کاش یک فرصتی باشد بنشینم از آدم های جدید دور و برم بنویسم، از خوب هایشان، از بدهایشان، از سجاد کوچک خانه که برایم نامه مینویسد با خط خرچنگ قورباغه ش، با سواد اول دبستانی اش، که اولین نامه ش مینویسد عمو خواهرم را اگر اذیت کنی ...

+ از امروز تا جمعه میرویم شهر طهران، تا الان سه نفر از طایفه ی مهربان دعوتمان کرده اند هر کدامشان یک گوشه طهران، نمیدانم آخرش چه میشود.

+ از همان روز اول بودنمان و نبودنمان پا به پایمان بوده ( بانو عسل )، نگاهش همیشه خوب بوده ومهربان، همیشه خوب باشید و باشید بانو

+ کت به تنم گریه کند و تو به من میخندی، گور پدر مهمانی تو فقط بخند ...

+ شب بشوم، تو بخوابی تا صبح بالای سرت شب بمانم ؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم