هنوز به زندگی جدید عادت نکردم، به اینکه لحظه به لحظه حضور یکی رو کنار خودم حس کنم، که دست و پامو جمع کنم یه وقت به جاییش نخوره، آخه نه اینکه جامون تنگه قد یه کف دست تو همون یه تیکه میخوریم میخوابیم فیلم میبینیم میخندیم اگه آدم زیاد تکون بخوره هی دست و پاش میخوره تو سر و صورت طرف مقابلش، خیلی مراقبم یه وقت چیزی نشه شانسم ندارم که یه وقت دیدی باباش از راه رسید و دید یه چیزی شده حالا بیا درستش کن که این چه امانتداری ست کردی، مثلأ همین چند شب پیش بود که تا ساعت ده یازده شب سرکار بودم، موقع اومدن خونه با تمام خسته گی و کوفتگی حس یه مرد فاتح رو داشتم که الان میرسم خونه در باز میشه و آجر به آجر خونه کمال تقدیر و تشکر ازم به جا میارن و منم کلی سرمو میندازم پایین که ای بابا این حرفا چیه بانو وظیفه ست و خاک پاتونیم این حرفا، ولی نبود اون چیزی که فکرشو میکردم، بانو کلافه شده بود، خسته شده بود همون شب با اعصاب کلافه گیش بلند میشه میره وسط حیاط زیر بارون میشینه و خیس و خالی میشه، آخرشم یه خانوم خونه سرما خورده موند رو دستم، حالا هم باید تا صبح بشینم بالاسرش بهش سوپ بدم هم صبح برم سرکار هم شیفت دوم کاری انقدر بدو بدو بکنم که تا یازده طول نکشه و دوباره خانوم خونه ...
میگن همه چیز ده روز اول سخته بعد کم کم خوب میشه، ده روز بیشتر شده، یعنی دقیقأ نمیدونم چند روز شده چون بهمون اجازه ندادن حساب کنیم گفتن چشماتون ببندین برین جلو، حالا انگار خیلی وقته گذشته از روزی که بله گفت و همه جیغ کشیدن، سختی ها که خوب نشدن کم کم این منم که دارم عادت میکنم به این حالت، وقتی میای خونه و میبینی خانوم خونه مریضه با چشمات میتونی یتیمی خونه رو ببینی، کاری هم از دستت بر نمیاد، دلت میخواد ذره ذره جونتو با سرنگ از تو رگات بکشی بیرون تزریق کنی بهش بلکه یه نفسی بگیره یه خنده ای کنه، گفتم خنده یه حس هایی هست تازه فهمیدم دارمشون، مثلأ اینکه تو خونه صدای خنده بیاد، یا صدای سوت سوت زودپز، یا حتی اینکه یکی خواب باشه صبح پاشی انقدر آروم راه بری و حاضر شی که بیدار نشه صبحونه نخورده بیای سرکار، ضعف دارم ولی فدای سرش همین که تونستم یه جوری حاضر شم که بیدار نشه می ارزید، یه چیز دیگه هم هست باید حواسم باشه هر وقت میرم خونه بیشتر دور و برمو نگاه کنم هر تغییری که تو خونه یا هر جای دیگه دیدم زود ذوق مرگ شم و کلی انرژی روش خالی کنم تا خستگیش در بره، دیروزم رفتم خونه موقع حرف زدن دیدم یه جوری حرف میزنه انگار یه چیزی تو دهنشه، همین فقط همینو حس کردم، نگو بنده خدا کلی زحمت کشیده یه نگینی زده رو دندونش، یه جور ماست مالیش کردم که شر نشه کلی ذوق و شوق و اینا به خرج دادم ولی هنوزم نفهمیدم واسه چیه و باید چی کار میکردم.
خلاصه تا من بیام بشم مرد زندگی و این چیزا رو یاد بگیرم کلی آب میبره، همه امیدم به ماه دیگه ست که شاید درست شم، این شبا هم کار شده دست مهربان بگیرم بریم بشینیم روضه، دیشب مداح کچلمون وسط روضه خوندن حالش بد شد و از هوش رفت، همه ترسیده بودند مهربانم شروع کرد به نذر کردن که چیزیش نشه و برگرده، برگشت، رنگ و رخش پریده بود ولی برگشت، از صبحم شدم مث پیرمردی که روز اولیه که گذاشتنش خانه سالمندان مات و مبهوت داره همه جا رو نگاه میکنه، همینجوری ملنگ نشستم دارم در و دیوار نگاه میکنم، این روزا هم اگه کم هستیم بذارید بحساب اینکه هنوز عادت نکردیم به اوضاع، البته بگذریم که تا چند شب پیش تا یازده شب یه کله سر کار بودم و از من جز جنازه ای خسته چیز دیگه ای نبود، هر وقتم دیدید خبری نیست شاید اینستاگرام باشیم بفرمایید در خدمتیم. ( اینستاگرام بنده )   ( اینستاگرام بانو )

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم