همان شب، همان شب که بلد شدم چه جوری نمیرم خوابم برد، خوابم برد روی مرز مردن و نمردن، حساب فردا با بقی روزهایم فرق میکند، فردا میشوم مرد، میشوم داماد، فردا قرار است همه چیز تمام بشود، قرار است دوری و تنهایی را بگذارم زیر و پا و بشوم مرد خانه، چشم هایم را بستم با ترس اینکه نکند دیگر چشمی باز نشود و بمانم پشت دری که یک عمر دنبالش دویدم، خوابم برد، مثلأ صبح بشود همه به جای مهمانی بروند پزشک قانونی بنویسند علت مرگ عروسی ست، یا مثلأ از ذوق رسیدن به مهربانش، میشود هنوز هم میشود، دیر نشده، هنوز هم هر شب میشود بمیرم و پزشک قانونی علت مرگم را مهربان بانو اعلام کند، شب بدی بود، از آن شب های که جان کندن میخواست تا تمام شود، شده بودم مثل پسرک بیچاره ای که انقدر دویده که کفش هایش خسته شده، دولا شده کفش هایش را در آورده زده زیر بغلش پای بدون کفش دویده، آنقدر دویده تا رسیده به همان در، همان دری که قرار است باز شود و مهربان پشتش باشد، با کفش های پاره ی زیر بغلش خسته و جامانده پشت در نشسته نکند پشت در دیوار باشد ؟ نکند در باز نشود ؟
فردا شد، چشم باز کردم شلخته بودم، به هر کجایم که نگاه میکردی شکل دامادها نبود، بگویم مثل مرغ گیج شده بودم ؟ دوباره خوابیدم چشم بستم تا دوباره باز کنم، چشم باز نکرده بودم که با چشم های عسلی ش در گوشم فریاد میزد دست هایم را نمیگیری ؟ شلوغ شده بود، جلوی رویم یک آیینه ای بود که گذاشته بودند تا سفیدی چادرش را ببینم، تا یادم نرود سفید بخت شود دخترک، صداها ساکت شد یک نفر از دور داد زد عروس رفته گل بچینه، دوباره همهمه شد، بار دوم از لابه لای جمعیت زهرای چند ساله ی ما با همان شیطنت بچگی ش داد زد: عروس رفته بهنام بچینه، بار سوم شد دیگر نفهمیدم چه شد، نفهمیدم با اجازه بزرگترها یعنی چه، نفهمیدم چرا مهربان از بزرگترهایی که روزگارمان را سیاه کردند چرا اجازه گرفت، ولی اجازه گرفت و ...
سیب، گل قرمز، قرآن، آیینه، شمع های خاموش، یک ظرف آب، نون سنگگ، سجاده نمازی که جهیزیه سی سال پیش مادر خانه بوده، آیینه، آیینه، آیینه، میدانی چه حسی دارد کسی که عاشقش شدی فقط از آیینه حق داری زیر چشمی نگاهش کنی؟ آن هم فقط چادرش را، آن هم فقط سفیدی چادرش را، میدانی میشود همان جا جلوی همه ی آدم ها چشم هایت را ببندی و تصویر چهره ی مهربانی که در تمام روزهای تنهایی پشتت بوده و تنهایت نگذاشته ببینی و بدون هیچ حرفی بلند بگویی بله، میدانی آن شب در آن شلوغی حرف ها و تبریک ها دلت دنبال یک جمله بگردد که آرامت کند که مادربزرگ مهربان، همان پیرزنی که اولین کسی بود که روسریش را برداشت تا به همه نشان دهد این پسرک محرم ما شده سرش را‌ گذاشت روی سرم و دم گوشم همان جمله ای را گفت که یک عمر منتظرش بودم، میدانی من فقط میخواستم در آن شلوغی یک نفر بیاید بگوید امانتی ست، امانتدار خوبی باش پسر، میدانی مادربزرگت چقدر آرامم کرد مهربان ؟
تمام شد، هم آن شب تمام شد هم تمام درد و رنج های دوری، روزش را گذاشتم عید قربان تا هر سال سالگردش قربانیش شوم، تا او بیاید و اسمعیل زندگیم شود، تمام شد، با من کنار آمد، آمد همینجا کنارم، یک روز که خواب بود مینشینم بالای سرش نقاشیش را همینجا میکشم، تمام شد، حالا این روزها نشسته ام منتظرم باران بیاید دستش را بگیرم ببرم بیرون قدم بزنیم هی برود پشت سرم کلاه بکشد روی سرم سردم نشود، تمام شد، از امروز ساعت به ظهر که برسد کسی زنگ میزند که کجایی مرد خانه ام زودتر بیا ناهار حاضر است و ...

+ به زودی در این مکان ها بخوانید !  ( عروس شده ام )    ( خواهر شوهر شده ام )

+ مثلأ اینجای اینستاگرام هم ببینید ثبت خاطراتی که هرگز اتفاق نمی افتد !

+ اول از همه ی اینها رسم ادب بود بروم بالا، خیلی بالا آنقدر بالا که دست خدا را بگیرم ببوسم اما دلم نگذاشت، حالا دو تایی مینشینیم گوشه خانه تا سلطان خوبی ها دعوتمان کند برویم وسط صحن ش همان بغل کنار حوض آب سجده شکرش را بجا بگذاریم.

+ شرمنده نگاه محبت آمیز تک تک شما رفقای مجازیمان با قلب های واقعیتان هستیم !    ( حسین آقا )  ( آقای کیوسک )  ( مه راز )  ( هفت آسمان باش برای پرنده بودنم )  ( من، بی تو )  ( با ثریا، تا ثریا )  ( بانو نگار )  ( تلخ همچون چای سرد )  ( یک رب مانده )  ( ابر باد )  ( بانوی دی ماه )  ( چشمهایش )

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٧/٢۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم