صبح شده، پاییز آن روی سردش را دارد نشان میدهد، هوا سرد است، امروز انقدر سرد شده که هر نیم ساعت یک بار باید بروم زیر افتاب بایستم شاید کمی هوای بدنم تغییر کند، دیشب جلسه بود، تا ساعت دو، یک جلسه ی خانوادگی درون خانه مان، خانه مان را دوست دارم، سقفش بلند است، از پنجره هایش همیشه نور میتابد، خانه مان از آن خانه هایی ست که تابستان ها آنقدر گرم میشود که با هیچ کولری خنک نمیشود و زمستان ها انقدر سرد میشود که سه تا بخاری هم جواب سردی هوا را نمیدهد، همه یک گوشه اتاق یا چسبیده ایم به بخاری یا هرکداممان چپیده ایم زیر یک پتو، این خانه مان را دوست دارم با تمام نمهایی که دیوارش داده، با تمام ترک هایی که برداشته، دیشب درون این خانه یک جلسه ای بود از آن جلسه ها که هزاربار مثلش را دیده ام، جایی کسی خالی بود، جلسه از این قرار بود مثلأ قرار است چند روز دیگر خبری باشد، یک مهمانی چیزی بعد همه خاله ها و دایی ها جمع میشوند که تقسیم کار کنند که هم فکری کنند، مثلأ یخ را از خانه فلانی بیاوریم، نان هم فلان کس برود نانوایی صف بایستد و بگیرد و بیاورد، کیک چه کنیم شیرینی چه کنیم، تا آنجا که مربای هویج سر سفره هم از کجا بگیریم و نگیریم حرف شده و بحث شده و بسته شد، روال این جلسه ها از این قرار است یا‌ آخرش دو نفر پرشان بهم گیر میکند و به دعوا ختم میشود یا آنقدر مسخره بازی و خنده راه میندازیم که دیشب هر جایی که باید بخندی میخندی و زیر لب به خودت میگویی چقدر جایش خالی ست.
جایش خالی ست، یک نفر، یک نفر با چشم های عسلی جایش درون این خانه که سقف ش بلند است که دیوار هایش نم داده که هنوز زیر پای مهمان هایش سرامیک نیست و همان فرش های بیست سال پیش است خالی ست، یک نفر که مال این خانه ها نیست و جلوی در خانه شان مثل ادارات دولتی دستگاه واکس زن به کفش ها دارد و درون آشپزخانه شان از آن آب سردکن هایی که فقط بانک های فلان دارد دارند جایش اینجا خالی ست، دیشب قرار شد چنتا بشقاب از فلان خاله بگیریم، چنتا قاشق از آن یکی، چقدر خوب است که پنج تا خواهر چند ساله وقتی میروند لیوان بخرند برای خانه هایشان مثل هم میخرند و الان که یک مهمانی در راه است تمام لیوان هایشان مثل هم است برای شربت و چایی و اب و سر سفره هیچ مشکلی نداریم، تازه از همین دیشب قرار شد روز مهمانی دو نفر بروند دربست درون حموم بنشینند و هی از بیرون ظرف بدهند آن ها بشورند و بدهند بیرون که یک وقت ظرف کم نیاوریم و ابرومان نرود، گفتم از آبرو دیشب بحث شد که سرسفره اگر سالاد نباشد آبرویمان میرود و ما دو نفر بودیم که گیر داده بودیم سالاد درست کردن اضافی ست و اصلأ احتیاج نیست و آبرویی که قرار است با کاهو و خیار و گوجه بیاید همان بهتر که نیاید و آخر سر هم تصویبش کردیم که سالاد را حذف کنیم برود پی کاره ش.
این خانه مان با این سقف های بلندش چقدر خوب است که یخچالش کوچک است و نه میشود یک کیک دو طبقه درونش نگه داشت نه میشود سی چهل تا ظرف ژله درونش گذاشت که آن روز سرسفره ژله هم باشد، گفتم کیک آنقدر درون ذهنمان یخچال های خانه هایمان را گشتیم ببینیم یک کیک دو طبقه درون کدامشان جا میشود که کیک را زودتر بیاوریم و بگذاریم در یخچال که‌ آب نشود، حتی سراغ یخچال همسایه هامان هم رفتیم ولی خدا را شکر هیچ کدام از یخچال ها آنقدر بزرگ نبود که بشود کیک را زودتر گرفت و همان شب دو نفر را مامور کردیم که ساعت فلان بروند شیرینی فروشی و کیکی که هنوز سفارش نداده ایم بگیرند و بیاورند، جایش خالی ست، هنوز هم جایش خالی ست آنجا که دایی بزرگه یاده عروسی یکی از رفقایش افتاد، همان عروسی که ساقدوش بودند که آخر شب ساقدوش ها خودشان میروند بالای پشت بام قبل از اینکه دادماد برود بالا خودشان سیب ها را میندازند پایین و داماد هنوز پایین است و مات مبهوت از سیب هایی که دیگر روی بام نیست، جایش خالی ست، همیشه خدا وسط زندگیم کسی با چشم های عسلی جایش خالی ست.

+ این روزها اگر نیستم بگذارید بحساب اینکه شده ام مرد کاری، از آن مردهایی که صبح تا ظهر میرود یک جا سرکار، ظهر نشده خودش را میرسانند یک جای دیگر ناهار بخورند و همان جا سرکار، از آن مردهای دو شغله !

+ دنبال شغل سومم، خودم میگویم شب ها هم خوب است بروم آژانس، حسین آقا هم پیشنهاد داده بروم ترمینال هر شب یک سرویس با اتوبوس ها بروم تهران و شاگرد شوفر باشم، از آن شاگر شوفرهایی که با پارچ قرمز رنگ درون اتوبوس میچرخد به مسافرها آب میدهد ...

+ یک روز بیدار میشوم از خواب کناره م نشسته ای، میشود، لعنتی میشود ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( دفترچه )     دخترچادریا میشود کمکش کنید ؟ ( مه راز )

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم