آقای قلدر به دامادش گفته است که باید خودش را نشان دهد، نظرش را جلب کند و از این حرف ها، ولی دامادش هیچ علاقه ای به این کار نداشت، یک روز آقای قلدر زنگ میزند به دامادش که فلان روز بیاید با هم دسته جمعی برویم نصفه جهان، آقای داماد با ذوق و شوق و با کله خودش را میرساند چند کیلو شیرینی و شیرینی جات میخرد و میرود خانه شان مینشیند تا‌ آقای قلدر از راه برسد و راه بیفتند، آقای قلدر می آید خوابش می آید قرار میشود راه بیفتند سوئیچ را بدهند به اقای داماد و راه بیفتند بروند، راه میفتند میروند، در طول راه که چیزی بین سه الی چهار ساعت طول میکشد هیچ حرفی زده نمیشود، هیچ صدایی در نمی آید، انگار سه تا بدن نشسته اند بروند برسند به جایی، مدام در طول راه آقای داماد خودش را به این ور و آن ور میزند که حرف بزند که سر حرف را باز کند، ولی نمیشود، آقای قلدر خیلی پوست کلفت تر از این حرف هاست که آریالای داماد بتواند به حرفش بیاورد، البته ناگفته نماند آقای داماد هم علاقه ای زیاد به حرف در آوردن و حرف زدن ندارد و برایش آنقدرها هم مهم نیست که حرف بزند یا نزند، خلاصه با تمام این ها میروند میرسند به یک جایی چند کیلومتر مانده به نصف جهان یک عروسی برپاست، یک عروسی تصنعی، یک عروسی که بود و نبودش فرقی نمیکرد، شام میخورن و بعد از سلام و احوال پرسی دوباره باز چهار نفر یا نه، سه نفر و نصفی برمیگردند تو ماشین و راه میفتند که برگردند، این بار خود اقای قلدر مینشیند پشت فرمان، گازش را میگیرد به سمت خانه، آنقدر بد و وحشیانه گازش را میگیرد که آقای داماد ترجیح میدهد چشمانش را ببندد بخوابد تا وقتی بیدار شد یا مرده باشد یا رسیده باشند، یک ساعت نگذشته داماد چشمش را باز میکند یک جا ایستاده اند آقای قلدر باز خوابش برده پارک کرده کنار، بیدارش میکند خودش میرود پشت فرمان مینشیند و گازش را میگیرد، اقای قلدر میخوابد وقتی میرسند در خانه شان شب شده، خیلی شب شده، همه پیاده میشوند همان دم در خانه آقای قلدر با آقای داماد خدافظی میکند، همان شب به خدای بزرگ میسپاردش، و آن شب تمام میشود.
صبح آن شب میشود و من حالم خوب نیست، چشمانم باز نمیشود، یک ناخنی دارم همان که سازم را میزند، بلند است، تیز است، ناخنم را رد میکنم جاهای مختلفی از بدنم فشار میدهم که بسوزد که دردم بیاید که خنج بیفتد و بسوزد که خوابم نبرد، که برسانم خودم را به خانه، فردای آن شب یک جمله ای به گوشت میرسانند تمام بدنت میلرزد، حرف از عاشقی و بلد نبودن است، چند روز بعد از آن شب صاحب تمام این قصه ها پیدایش میشود، ناهار قرمه سبزی داریم، همه دور هم قرمه سبزی میخوریم، حرف میزنیم، از همه چیز حرف میزنیم، از رنگ لباس، از زحمت های مهمانی، از خوشمزگی و بد مزگی غذا، عصر میشود نزدیک به شش عصر میرویم شیرینی میخریم به دیدار کسی برویم، آنجا هم آن کس با تمام دب دبه و کپ کپه ش می آید کنارمان مینشیند حرف میزند تعریف میکند جک میگوید پند و نصیحت و اندرزمان میکنند و راهیمان میکند، تا دم در دنبالمان می آید، مسئول دفتر و مسئول مالی و همه هنگ کرده اند که مدیر فلانشان تا دم در کسی را بدرقه کرده تا راهیشان کند به خدا بسپاردشان، یاد آن شب می افتم، آن شبی که آقای قلدر داماد را دم در خانه شان راهی کرد، آقای داماد دوست من است، آقای قلدر هم دوست من است، آقای مدیر با دب دبه و کپ کپه هم دوست من است، همه شان را میشناسم، دلم برای قرمه سبزی تنگ میشود، میشود قرمه سبزی را صبحانه هم خورد و یاد آن روز افتاد.
ساعت هشت شب است، تلفن را قطع کرد قرار شد فردای ساعت هشت شب آقای قلدر و دخترش بیایند خانه آقای داماد، تا فردا هزار رنگ عوض کرد، فردا شد آنها رسیدند، خیلی دیر رسیدند، بعد از تعارف و ناهار آقای قلدر خوابش گرفت، تعارفش کردند برود بخوابد، همه ی چشم ها به سمت در بسته شده ای بود که ببیند آقای قلدر میگذارد آقای داماد با خانوم عاشق بروند بازار چیزی بخرند، نگران بودند، بالاخره شد، رفتند برای گرفتن وقت، رفتن برای خیابان گردی، رفتن هی از این بازار به آن بازار بچرخند و بخندند، اگر شما کسی را در شلوغی بازار گم کنید دنبال چه چیزی از آن گمشده در جمعیت میگردید که پیدایش کنید؟ مثلأ رنگ روسریش، سیاهی چادرش، قد بلندش، بدن چاقش، یا نه مثلأ اگر من داش بهی اینجا خیلی نیایم انقدر نیایم که اسمم یادتان برود با چه خصوصیتی دنبال من میگردید؟ میگین اون پسره که موهاش بلند بود؟ یا چی؟ آقای داماد میگوید خانوم عاشق گفته که بگذارد موهایش بلند شود، آنقدر بلند شود که همه صدایشان در بیاید، ولی دروغ گفته، فقط کار خانوم عاشق نیست، خودش هم گاهی دلش میخواهد موهایش را نزند، بگذارد آنقدر بلند شود که کلافه شود، که اصلأ رهایش کند دیگر به امان خدا، ولی اگر خانوم عاشق بگوید بزند یا نزد بدون شک گوش میکند، همین خوب است که او هی بگوید فلان کن بعد این برود بخاطر حرف او هی فلان کند بهمان کند، خودش دلش میخواهد که به حرفش گوش بدهد و بیاید اینجا بنویسید که خانوم عاشق گفته موهایش را نزند و شما هر وقت داش بهی را یادتان رفت بگوید همان فلانی که موهایش بلند بود و از عاشقی هیچ بلد نبود.

+ هر کی واسه درد و دل کردن یه فاطمه باید داشته باشه که مثل حاج کاظم آژانس شیشه ای بشینه گوشه ای و بگه فاطمه فاطمه ...

+ امسال تنها سالی بود که خیلی دلم میخواست روز تولد دو نفر واسشون چیزی بنویسم و نشد و یادم رفت و گذشت از تولدشون و حسرتش موند رو دلم، اولی سیاوش نسل ما بود که با صداش بزرگ شدم دومیش ابراهیم سینمای ما بود که با فیلماش غیرت و حماسه و دفاع رو فهمیدم، باشد سال دیگری اگر زنده بودم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم