خیلی وقت بود چشمم بهش نخورده بود، یعنی چشمم به فیلمی که یه کمی بی ارزد و حرفِ گفتن داشته باشد نخورده بود، من مادر هستم، اسمی برای یک فیلم آرام، اسمی که با شنیدنش باید آرام شوی، ولی نمیشوی آنقدر جنجال داشته که آرامش من مادر هستم را بهم بزند و از همان اول فیلم منتظر یک فیلم با ریتمی آرام و ملایم نیستی، فقط منتظر یک آشوبی و در انتظار یک شوک مینشینی و فیلم میبینی، آخر سر چه کسی مادر هست ؟ پازلی با سه مادر، آوا دخترک خوش خنده و شیطنت بازی که ساز دهنی میزند و فقط برای چند روز مادر بودن را بر دوش میکشد، سیمین زنی دیوانه با اختلالات ذهنی که هیچ رقمه شکلکش به یک مادر نمیخورد و هر چقدر فیلم نامه را بچرخانی و تکان بدهی که تهش نشان بدهی الان سنگ شده و به شکل مادرها در نمی آید ولی قبلأ میتوانسته مادر باشد هم باز نمیتواند مادر باشد، و در آخر ناهید یا هنگامه قاضیانی که بارها و بارها در فیلم هایش ثابت کرده میتواند مادر باشد حتی در فیلمی که باردار نمیشود هم باز میتواند برود پشت شیشه پنجره اتاقی که جنین نگه میدارند و با بچه نیامده ش درد و دل کند و مادریتش را نشان بدهد.
در اینجا فقط ناهید مادر است، مادری ساده که ماشین زیر پایش با آن رنگ قرمز جیغش هیچ ربطی به ساده بودنش ندارد، مادری که میخواهد بخاطر خودش جدا شود و دخترش را خودش ببرد تربیت کند، دختری که تربیت شده که شکلش شکل گرفته و تمام شده، تا 40 دقیقه اول فیلم حتی ناهید هم با تمام ادا و اطوارهایش نمیتواند گفته باشد من مادر هستم، تا اینجای فیلم ناهید هم شکل مادر بخودش نمیگیرد، دختری دارد که تازه در 19 سالگی یادش افتاده باید تربیتش کند، باید برود درس بخواند و یک ازدواج موفق داشته باشد، مادری که پسر مورد علاقه و عاشق پیشه ای که پشت دخترش ایستاده را احمق و هالو صدا میزند فقط بخاطر نداشتن پول، جمله عجیبی نیست، بارها شنیده ایم، خود من هم طعم شنیدن این جمله را بارها چشیده ام، و اگر یک روز بروی یقه ش را بگیری که شما به چه حقی میتوانی به کسی که دوستش دارم توهین کنی مادریت نداشته اش را میکشد جلو میرود پشتش پنهان میشود که من مادر هستم و دلم برایت میسوزد.
دوره این حرف ها گذشته که یک مادر بخاطر خودش، بخاطر عقاید خودش، بخاطر توهمات مزخرف درون ذهنش هر کاری بکند، هر حرفی بزند و بعد مظلومانه پشت مادریتش پنهان شود و بگوید من مادر هستم، ناهیدِ فیلم هم با تمام این دلسوزی ها و ادا اطوار هایش تا 40 دقیقه اول نمیتواند مادر باشد، همین جاها ورق بر میگردد و دخترک خوش خنده فیلم رگ دستش را میزند، نه بخاطر عشقش، نه بخاطر پدر و مادر از هم جدا شده اش، بخاطر مادریتش، بخاطر معصومیت از دست رفته اش، بی بند و باری و دائم الخمر بودن، کلید واژه ای که امسال در دو فیلم بود، فیلم مزخرف و احمقانه ی چه خوبه که برگشتی و یکی هم من مادر هستم، شاید تفاوت دو فیلمساز در خوب یا بد از آب در آوردن مستی و گیجی و منگی را میشود اینجا دید، نادر یا همان فرهاد خان اصلانی در اینجا و آقای بی ادب و بی هنر سینمای ایران حامد بهداد در فیلم چه خوبه که برگشتی، نادر وکیل پرکار و صاحب دفتر دستکی که اولش فکر میکنی تنها دوای زندگی نابسامانش مستی ست ولی آخر فیلم فریاد میزند که بی بند و باریش قبل از زندگی ش شروع شده و به گفته خودش تمام این قصه ها از زیر سر او در گذشته بلند شده، شاید جیرانی میخواسته در گوشی بگوید نسل آواها یک جورایی دارند چوب گذشته بزرگترهایشان را میخورند، شاید هم خواسته بگوید منتظر باشید هر کاری کردید  همینجا جوابش روی سرتان خراب شود ...
فیلم من مادر هستم برعکس فیلم هیس که هر دو به دادگاه ختم میشود فیلم گریه راه بیندازی نیست، گرچه چند سکانسی شاید اگر دلت آماده باشد بشود با فیلم گریست، ولی میشود خودت را نگه داری و اشک نریزی، یک جای فیلم هست، جز صحنه های پایانی که آوا اعتراف کرده به قتل، که آوا دیگر دخترک خوش خنده شیطنت بازی نیست و یک معصومیت از دست رفته ست، دست و پا بسته می آید در دادگاه، جلو چشم های همه، مادرش را میبیند با چشم های گریان سرش را غرق بوسه میکند، پدرش را میبیند که با تمام الواتی و مستی مهربان است و چادر روی سرش را مرتب میکند، همینجای فیلم یک چیزی هست که میتوانی زندگی ت را با همه آن چیزهایی که داری ول کنی بروی یک گوشه ای و آرزو کنی که کاش آنجا بودی، اصلأ میشود فیلم را قطع کرد و دیگر ندید و یادت برود فیلم چه بوده و خودت را درون قاب این صحنه جا بگذاری و همانجا بمانی، آوای قاتل و معصومیت از دست رفته ای که زیر چشم هایش گود رفته، کبود شده، لبهایش خشکه زده برمیگردد و لابه لای آدم ها چشم های پسرک عاشق پیشه ای را میبیند که حرف نمیزند، اینجا همان جا ست که باید مرد باشی و عاشق، که باید بلد باشی حرف های چشم ها را بخوانی، که پسرکِ احمقِ هالویِ عاشقِ ساده یِ بی پول با چشم هایش به این آوای لعنتی میفهماند که هست، که هست، که همیشه هست ...

+ آدم میتواند خجالت زده همه رفقای مجازیش باشد و سرش را پایین بیندازد و از همه پوزش بخواهد که نبوده، که سرحال نبوده و زندگی یادش رفته بوده.

+ بغل باید طوری باشه که وقتی رهاش میکنی اون تو رو رها نکنه لعنتی !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم