حکایت مُردن از اونجایی شروع میشه که تازه بعد از رفتن عزادارا از بالای سرت تازه میفهمی چی شده و کجایی، عظمت تنهایی را فقط درون قبر میفهمی، خیلی حرف ها ست که نگفتم، که نخواستم بگویم، نشستم غربالشان کردم بزرگترهایش را گذاشتم برای خودم، دو روز است بیدار نشده م، هی خوابیدم بلند شدم ساعت را نگاه کردم باز خوابیدم، حس آدمی را داشتم که قرار بود قبل از طلوع آفتاب بیدارش کنند برای اعدام، هنوز تا ساعت طلوع آفتاب مانده بود میخوابیدم و باز دوباره ... ، خواب دیدم که بیدارم کردند، یک نفر فقط یک نفر جوخه آتش بود با یک اسلحه در دستش، من هم پهلویم به او بود، آتش ! تیر فقط به بازوی چپم خورد، فایده نداشت، اینجوری نمیمردم خودمو چرخوندم سینه مو گرفتم جلوش، بخوره تو قلبم یا نهایت گردنم، نشد، خشابشو خالی کرد رو تنم ولی به گردنم نخورد، دقیقأ همونجا که خاطره داری، نشد، بیخیال یه روز میاد میشینی پیش خودت میگی اونجوری که باید میدیدمش، ندیدمش، از دست رفت، بازم بیخیال، تو زندگی آدما یه لحظه هایی هست که مختصاتش صفره، یعنی نه دوست داری برنده شی نه باختن واست مهمه، نه دوست داری بدست بیاری نه میخوای که بدستت بیارن، همونجا نشستی و هی منتظری یکی بیاد بگه هی این یارو فلانیه ها یادته، بدترین انتقام روزگار با آدم همینه، یه شب یکی یه جمله از عاشق بودنت بهت بگه بخودت بیای ببینی طرف اصلأ نمیشناختت حالا انتظار داری به یادت بیاره، حالا اینا رو ول کنی رسیدم به اینجا اگه اونایی که زیر تابوت آدمو میگیرن هم قد نباشن چی میشه، چشامو بستم ولی نه واسه خوابیدن، خواستم نبینم کجام، دو روزه بیدار نشدم، حس اون اعدامیه که سربازه خشابشو خالی کرد روش یادته، چشام باز کردم هنوز رو تخت بودم، بو واکس میومد، با بوی گُل، همون سربازه که مسئول اعدام بود پوتیناشو واکس زد، رفت از اون ور خیابون از اون دختره گل فروش گل خرید که آخر اعدام بذاره رو اعدامی، یه جا حس کردم چه تناسبی هست بین بوی گند واکس با بوی گل، وقتی من پسرک واکسی بودم و تو دخترک گلفروش اون طرف خیابون، ولی تو بهت نمیخوره گل فروش باشی، سربازه رفت، اعدامیه رو بیدار کردن رفت، گل فروشه گلاشو فروخت رفت، چشمم افتاد به گُلِ دست سرباز داشت پژمرده میشد، بلند شدم دویدم دنبالش برم یکم آب بپاشم روش سرحال بیاد، آب پاشیدم دیدم بغل گلِ وایسادم، گل رو اعدامیه بود، همونجا بالاسرش انقدر وایسادم تا از سرما یخ کردم و مُردم، گاهی وقتا آدم اونجایی که وایمیسه دورترین مکانه بخودش، دستش بخودش نمیرسه، تو این قصه واکسی مُرد، اعدامی مُرد، سربازه مُرد، وقتی جای چند نفر زنده باشی یکی که بمیره همه میمرن، کار که تموم شد صحنه خالی بود فقط تابوت یه اعدامی بود که با به رخ کشیدن فلانی کُشده بودنش، حالا تو دخترک گلفروش میخوای بیای گل بذاری رو قبر یا خودتو زودتر برسونی بذاری تو قبر ...

+ اگه یه روز خواستم اسم اینجا رو عوض کنم میذارم سکوت یک قبر، هم خیلی شیکه هم میشه توش مرد !

+ یکی از هنرهایی که از انگشتام میریزه هنر پوست پوست شدنه، از سبک هنریشم میشه فهمید چمه ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم