پرسیدم از سنش، گفت شناسنامه ای بگم یا واقعی؟ شناسنامه ای 92 ولی واقعی 100 صد سال و رد کرده، آخه اون قدیمیا شناسنامه نبوده که پشت قرآن مینوشتن، مش حسین آقا، آقا بزرگه بهمن، بهمن اولین عاشق از نسل ما، حداقل اولین عاشق دور و بر ما که ما هنوز سرمان بالا نیامده بود عاشق شده بود و نصف راه ها را رفته بود، امشب شب او بود، بلند شدیم برویم سراغ بهمنِ عاشقِ سرباز، هم سری به سرِ سربازیش بزنیم هم دستش را بگیریم بنشیند کمی برایمان ساز بزند، آخرین باری که صدای سازش در گوشمان زمزمه کرده بود هفت ماهی میگذشت، یک آدرسی بهتان بدهم یک خانه دو طبقه که هنوز سقف هایش الوار است، پسرکی عاشق و دل خسته ساز میزند، کلیشه ای ست، اما گاهی وسط صدای سازش یک قبرستانی را تصور میکنم که جمعیت انبوهی دور چاله ای را گرفته اند، در میان گریه و همهمه پسرکی نشسته گوشه ای و برای تنهایش میگرید، همه ساکت میشوند، صدای قهقه ای می آید همه یاد مردن خودشان می افتند، بیخیال میشوم بروم سراغ خانه، دیگر در کتاب هایمان هم خبری  از این سقف های الواری که یک گوشه ش هم شکل ماه سوراخ است نیست، ولی اینجا هنوز هست، ما کارمان را بلدیم در را باز میکند از یک دالانی رد میشویم به حیاط برسیم کله مان را بیندازیم پایین از حیاط رد شویم به پله ها برسیم و یک راست برویم بالا اتاق بالکن دار این خانه، آنجا همه چیز هست، حافظ سعدی شاهنامه، تنبک سنتور سه تار، جای من گوشه ی لب پنجره ست، باید بنشینیم تا بهمن برود زیر چایی را روشن کند بیاید بالا و حالش را بپرسیم، بعد بلند شود برود با یک سینی مسی و دوتا قوری مسی برگردد و چایی بزنیم و بعد ساز و فال و ...
امشب ولی یک چیز اضافی دیگر هم بود، صدای خشِ خشِ دمپایی کسی، قصه این است، جلوی در لوله ترکیده کمی سوراخش مانده پر نشده، موتور را زورشان میگیرد بلند کنند بیاورند بگذارند گوشه حیاط همان دم در قفلش کردند و آمدند، صاحب خانه همان مرد خانه، حالا 100 ساله ست ولی هنوز مرد خانه ست، میبنید مهمان نوه ش موتورش را دم در گذاشته، 100 ساله شده از اتاق تا دم در رفتن و برگشتنش هشت دقیقه طول میکشد، ولی دلش طاقت نمی آورد بیخیالش شود و برود زیر پتو و صدای خر و پف بدهد، هر چند دیقه یک بار من گوشه ی پنجره نشسته میشنوم صدای خش خش دمپایش را، میرود دم در ببیند هنوز هست، برمی گردد، یکی دوبار اول خنده مان گرفت و گذاشتیم بحساب پیرشدنش، بالاخره خسته میشود و میگیرد میخوابد، ولی نشد، نگاهم افتاد به ساعت، ساعت یک نیمه شب شده بود و بالای هشت بار صدای دمپایش را شنیدم، این لابه لاها بوی سیگارش هم می آمد، یکی دوبار را گذاشتم به حساب سیگار دود کردنش که بیدار است، ولی هنوز صدای خش خش دمپایی پیر مرد می آمد، طاقت نیاوردم تمامش کردم بلند شدم که برویم.
شاید اصلأ بی خواب شده باشد و ما فقط یک بهانه دستش دادیم که هی برود دم در و بیاید، زمان هم برایش مهم نیست چقدر طول بکشد، صد سال زمان پشت سر گذشته، آب از سر گذشته ی زمان است برای خودش، جایش را پایین پله ها انداخته چراغ روشن است نشسته روی پایش، مارا که میبیند دستش را مییگرد به پله ها بلند شود، تندتر میرویم برسیم دستش را بگیرم نگذاریم بلند شود، رسیده و نرسیده بلند میشود فقط یک چیز میگوید: شرمنده ! اولین بار است بعد از این همه سال رخ به رخ مش حسین اقا ایستاده ام و نگاهش میکنم، تصویر درذهنم همین بود یک پیر مرد بی حوصله و بی اعصاب، نهایتش بشود یک سلامی با زور و فریاد به گوشش برسانم، همین یک کلمه شرمنده ام کافی بود بیفتد به جان تصویر ذهنم شخمش بزند و دوباره بسازد، خودش شروع کرد به حرف زدن که مدام میرفتم دم در ببینم کسی نبرد موتورتان را، شرمنده ام، لنگ معمار شدیم بیاد پرش کنه، شرمنده ام، اصلأ یادم رفت دیگر مهمان بهمن بودیم، ما تمام این سال ها مهمان این پیرمرد بودیم و خودمان حواسمان نبود، سرش را با زور چرخاند مرا دید خندید کمی نگاهش روی من ماند، نگاهش صدای کلنگ میداد، خیابان موردعلاقه ش را خراب کردند، پیرترین درخت شهرشان را قطع کردند، تمام همسایه ها و ساختمان های شهرش را خراب کردند از نو ساختند، انقدر با کلنگ خراب کردند و نوسازی کردند، آنقدر تازه شدند که غریبه شده، که سرفه هایش شروع شده، که تنهایش گذاشتند، دیگر در هیچ جای دیگری جز همان خانه کلنگی جایش نمیشود، دستش را می آورد بالا اتاق را نشان میدهد میخندد زیر خنده هایش میگوید خیلی وقته خوابیده حوصله م سر رفته ...

+ مثلأ صد ساله بشوم، مهربان خوابش ببرد، حوصله م سربرود بیایم اینجا برایتان بنویسم !

+ خنده ت مثل خوردن هندوانه وسط گرمای تابستان است لعنتی، دل آدم را خنک میکند ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٦/٢٢ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم