اسمش را گذاشتند نعیما، دخترِ دخترِ دخترِ آقاست، آقا که گفتم زمانی برای خودش آقا بوده هنوز هم هست، اولش شاید آقای یک محله یا یک مسجدی بوده بعد کم کم انقدر آقا میشود که هنوز هم آقاست، یکی که آقای خانه میشود یعنی بزرگ خانه، یعنی صاحب خانه، همین را بسط بده بزرگش کن آقای مسجد، آقای محله تا کم کم شود آقای جامعه، بعد در روزگار ما یکی پیدا شد آنقدر بزرگ شد تا شد آقای انقلاب، بابای انقلاب، یک انقلابی راه انداخت و الان سه نسل است که دست به دست میچرخد، این خیلی حرف گنده ای ست که یک انقلاب سه نسل دست به دست چرخیده و هنوز سرپاست، مصر همین بیخ گوشه مان یه کمی آن طرف تر یک انقلابی کردن آقا نداشت، بزرگ نداشت، صاحب نداشت به دست نسل خودشان هم نرسید چه برسد به، دست به دست کردن، اصلأ همه این ها را بگذاریم کنار، یک جایمان یا نه یک جای انقلابمان این روز ها درد گرفته، نسل سوم انقلاب فتوشاپی شده، نعیما دختر دختر دختر آقا فتوشاپی شده، اولش برایم درد بود، یعنی حرف خیلی هاست که ببینید چه کردید که وقتی انقلاب رسید به دست نسل سومش فتوشاپی شد، که نعیما دختر دختر دختر آقا فتوشاپی شده، چرا من یک بچه خورده نیم وجبی نیایم ننالم صدایم در نیاید که چه کردید با ما و با نسل بعد از ما که فتوشاپی شده، اصلأ حرف سیاسی نیست حرف فرهنگی ست، حرف دل است، همین نعیما فتوشاپی این روزها وقتی میپرسند کجا میروی مثلأ نمیگوید خانه، میگوید میروم انقلاب، خانه مان انقلاب است، زندگی مان انقلاب است، ننه بابایمان ننه بابای انقلاب اند، بابا بزرگم بابابزرگ انقلاب است، یعنی خود خود انقلاب است ولی فتوشاپی شده، دنبال حرف و توجیح و حاشیه هم نباید گشت بعد با ما تا کردید نامروتان نسل اول انقلاب، تایمان کردید حالا میپرسید چرا فتوشاپی شده است نسل سوم انقلاب؟
مثلأ یک روز دیگر باشد بعد همه ی خبر ها همه اخبارها، لنز دوربین ها، چرخیده باشد روی یک کشوری بدبخت تر از بدبخت، همه چنگ و دندان در آورده اند لاشخور شده اند میخواهند بیایند بِچَرَند بِکُشَند بِبَرَند، ما نشسته ایم اینجا وسط آرامش، آن طرف دم گوشمان میخواهند بجنگند، آنجا سوریه ست، جنگ و جایزه و جنازه ها در انتظار اند، نشسته ایم روی آرامش سرخودمان را گرم کرده ایم با سکوت، آن بالا بالاها از بیکاری نمیدانند چه کنند با خودشان، میگردند دنبال فلانی که چه کرده چه نکرده که زیر رویش کن که آخرش چه بشود، که شعور و غیرت و فرهنگ مان را خاک کنن درکتاب ها، اینجا ایران ست، اینجا آرام است، هیس لاشخورها آرامشش را برهم نزنید، یک قدم پایتان را درازتر کنید تا بیایم تمام تکفیریهای زنا زاده را بگیریم ببندیم، ساپورت تنشان کنیم مثل فاحشه ها در شهر بچرخانیمشان و نشانتان دهیم مرد کیست و نامرد کیست ...
بگذریم، گفتم قصه پیرمرد تاریخ گذشته و تنهای چروکیده را شنیده ای؟ منتظر جواب نماندم حتمأ شنیده است، همه شنیدن، همه از این پیرمردهای تنها دیده اند، پیرمرد آمد رفته بودند مغازه ش را ببندند، پلمپ کنند، تمامش کنند، پیرمرد لرزه داشت، وقتی بچه بودیم تمام کارتون هایمان پیرمردهایش لرزه داشتند، ترسناک ترین درد پیرمردهای تو تلویزیون لرزه بود، کار بدی که میکردیم مثلأ میخواستند گول بخوریم دست از این کار برداریم میگفتن پیر میشی میلرزیا، دستت میلرزه ها، انقدر این صدای انگشتاتو در نیار پیر شی انگشتات میلرزه ها، پیر شدن با لرزیدن شده بود پایان همه ماها، یعنی منتظر بودیم هی بزرگ شیم بزرگ شیم بعد پیر شیم بلرزیم بعد دیگر تمام، بعدش دیگه هیچی نبود، تمام، ته ذهنمان همین بود، برای ما آخر قصه مان همین پیر شدن و لرزیدن بود، نمیدانستم بعد پیر شدن و لرزیدن هم یک دنیای دیگر است به اسم تنهایی، تنهایی ولی از نوع دیگرش، پیر مرد میلرزید نامه پلمپ دستش بود آمد جلو، شروع کرد حرف زدن، صدایش میلرزید، نفسش میلرزید، دستش را گرفتم بنشیند سر صندلی، شلوارش را بالا زد تا زانوی پایش آهن رد کرده بودند، از آهن ها مینالید، از خرج دوا و دکتر و کمر درد مینالید، قسم و آیه میخورد که مغازه ش یک جای پرت است اصلأ آدم رد نمیشود که چیزی بفروشد، خانه خودش هم داده دست بچه هایش زندگی کنن، خودش بلند شده رفته یک گوشه ای چند متر خانه اجاره کرده همان جا زندگی میکند، گفتم پدر جان باید ال کنی بل کنی، گفت چی، گفتم باید ال کنی بل کنی گفت چی، سمعکش درآورد، دو تا زد روش، خندید گفت اینم کم آورده، میلرزید، خنده ش هم میلرزید، گفتم تلفن خانه ای مغازه ای یا تلفن یکی از بچه هاتو بده باهاشون حرف بزنم،بلند شد، یک رب طول کشید تا دستش برسد به جیب پشتش قاطی آت آشغالای جیبش یک تکه کاغذ پیدا کرد داد دستم، روش یه شماره بود، گفت پسرم هشتاد و دو سالم شده هنوز شماره خونه مون حفظ نیستم، زنگ زدم پشت تلفن یه پیرزنی بود، گفتم من از فلان تماس میگیرم باید ال کنید بل کنید، از آن طرف گوشی گفت بدبخت است، مریض است، مستاجر ماست، بیخیال شدم قطع کردم، گفتم چه کنم پدر جان، گفت بگید یکی بیاد از صبح تا شب اونجا بشینه پیشم ببینید اگه روزی یه دونه مشتری داشتم، گفتم پدرجان خب چرا میری در مغازه رو باز میکنی، خندید، نشست، گفت تنهام، جایی ندارم برم، خونه حوصله م سر میره، پسرام زن و بچه دارن پیش من راحت نیستن، ببخشید پسر جان، روم به دیوار زنم پنج ساله رفته، تنهام گذاشته، من آفتاب لب بومم، هر روز میرم میشینم اونجا خسته شم زودتر کارم تموم شه برم پیشش، دوباره دستش را گرفتم نشاندمش، آمدم پشت میز نشستم همه چیزم ریخته بود بهم، تمام معادلات ذهنم، تمام تعریف هایم از دوران پیری، فکرش هم نمیکردم پیر شوم تنها شوم مهربان زبانم لال بگذارد برود بعد من هر روز بروم خودم را خسته کنم که زودتر بمیرم، بروم پیشش و ...
باز همه ادامه ش  را نمیدانم، زندگی فعلأ تا همینجا برایم معنا شده ما بقی ش را خدا میداند !

+ سه تا نوشته با سه تا موضع هیچ کدام به هیچ کدام ربط ندارند، من هم با خودم ربط ندارم هیچ یچز با هیچ چیزش ربط ندارد.

+ من سرم درد میکند هر روز، برای کف دستانت ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٤ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم