ریشه فرش یا گوشه فرش، از بچگی عاشقش بودم، همیشه وقت امدن مهمان ها که میشد ماموریتم همین بود قبل آمدن همه بپرم جلدی تمام ریشه های فرش را تا کنم و فرشمان را مرتب کنم و روفرشی را صاف کنم که جلوی مهمان ها آبرویمان نرود، خیلی گذشته شاید نزدیک به نوزده سال گذشته از آخرین باری که نفس نفس زنان تمام حس کودکانه م را پشت تیزو بز بودنم پنهان میکردم و همیشه به من میگفتن خوب بلد است ریشه ها را جمع کند، نمیدانم الان که فکر میکنم شاید بخش عمده این حرف فقط برای گول زدن پسرک بیچاره بود که خوشش بیاید و همیشه بدون نق و نوق برود همه ریشه ها را جمع کند از اول تا اخر مهمانی تمام حواسش به ریشه های فرش باشد که بهم نریزد که هی در دلش قربان قد و بالای پسرانه خودش بشود که چه خوب همه را جمع کرده و ...
چه شد که این ریشه فرش به سرم زد؟ اصلأ به هیچ وجهه از این آدم هایی نیستم که دلم بخواهد به عقب برگردم به دوران کودکی، به آب بازی های خانه مادربزرگ به گل کوچیک وسط خیابان، به تمام دنیایی که ختم میشد در یک وجب جا، اصلأ دلم نمیخواهد برگردم، تا الانش هم که امده م هفت جد و ابادم جلوی چشم هایم رژه رفته ند تا اینجا رسیده ام چرا باید دلم بخواهد برگردم به عقب، پس چرا وسط این همه بگیر و نگیر زندگی یکهو هوس ریشه فرش کردم، ساعت ظهر بود، یکِ ظهر، یک بلوز زرد حال بهم زن آستین کوتاه تنم بود، پشت چراغ قرمز بی سراسیمه چشمم به گوشی بود که از مهربان بی خبر خبری برسد، کاش پشت چراغ قرمز نبودم چشمم را میبستم خودم را با خبر از مهربان جا میزدم، کاش چشمم را میبستم دست مهربان را میگرفتم از خیابان رد میشدیم و بعد چشمم را باز میکردم، ولی نمیشد، هر لحظه چراغ سبز میشد یا شاید گوشی صدایش در می آمد و من منتظر چیزی که نمیدانم چیست بودم، یکهو صدایش در آمد، کسی زنگ میزد، صدای یک مرد بود، صدایش نزدیک بود، مثلأ چند کیلومتری همدان، همین را شنیدم چند کیلومتری همدان، حتی این چند دقیقأ چه عددی باید باشد هم نفهمیدم مثلأ ده کیلومتر پنج کیلومتر یا هر چی، فقط شنیدم چند کیلومتری ست یعنی تا چند دیقه دیگر یک مرد قد بلند میرسد، خانه هچ کس نیست، همه چیز بهم ریخته، ظرف ها نشسته، رخت خواب ها را هیشکی جمع نکرده، جارو و دستمال و گردگیری بخورد تو سرم، پاهایم را از ماشین کردم بیرون، ماشین را گذاشتم کولم و هر چه توان داشتم دوویدم تا برسم به خانه و ...
ظرف ها شسته شده بود، رخت خواب ها وسط خانه نبود، در اتاق ها بسته بود، فقط مبل ها جایشان خوب نبود، مبل های امانتی، آن ها هم دو تایی بلند کردیم جابه جا کردیم درست که شد زیر تمام نفس نفس زدن هایم نشسته بودم یک نفسی بگیرم چشمم خورد به همین ریشه های فرش، مثل همان کودک خوشحال پریدم فرش را تا کردم با صبر و حوصله یکی یکی تمام ریشه ها را تا کردم، نشسته بودم روی زمین یک خورده از دستم هم زیر فرش گیر کرده بود، گیر که نه خودم درش نیاوردم، حالش را نداشتم، یک نگاهی بخودم انداختم هیچی نبود، نه ترس داشتم نه استرس داشتم نه هیچ چیز دیگه، انگار فقط منتظر یک مهمان بودم، انگار این چند کیلومتر تمام شدنی نبود، آرام بودم، خیلی آرامتر از چیزی که فکرش را میکردم، چشمم به سید افتاد یادم آمد خدا هم هست، خدا هم می آید، اصلأ خدا آمده نشسته همین جا منتظر است حواسش به من باشد، نشسته م روی زمین ولی هنوز نشکسته ام، مهربان نیست نمیدانم قرار است امروز آخرش چه بشود ولی هنوز خم نشده م، خدا هست، سید هست، رفیق هست، آه لعنتی مهربان هم هست، اسمش، فکرش، خیالش !
آهسته، آهسته، آهسته تر بیا مهمانم، بلند شدم بروم ببینم یخ داریم لیوان داریم شربت داریم، دنبال نی گشتم، دنبال چاقو بشقاب سینی، زیر چایی را روشن کردم، نشستم زنگ بزند بگوید تمام شد این چند کیلومتر، نزد خودم زدم و گفت تمام شد تا یک جایی آمده بود از یک جایی به بعد باید میرفتم بدنبالش، رفتم آوردمش، دو نفر بودند، پیاده شدند دست دادن آمدن تو، من بودم او بود سید بود، همان مهمان قد بلند آمد نشست اینجا این گوشه، من رفتم یخ را بردارم بریزم توی لیوان های دراز بی ریخت، روی یخ ها شربت ریختم، آب ریختم، نی را رد کردم لابه لای یخ ها و بردم برایشان تعارف کردم، برداشتند، من آن گوشه نشسته م، نگاهم به لیوان های دراز بدقواره بود، شربت از لوله نی ها بالا رفته بود، کپ شده بود، مهمان لیوان را برداشت، با نی هم زد، بدتر تمام شربت به جان سوراخ نی رفت، نی را گذاشت دهانش، هر چه میکشید هیچی نمی آمد، لیوان پر بود، نمیشد که نیاید، بیشتر زور زد یکهو تمام شربت آلبالو از جان لوله پرید ته گلویش، صدایش در نیامد، لیوان را گذاشت زمین دیگر نخورد شروع کرد به حرف زدن، حرف زد سئوال کرد، حرف زد حرف زد سئوال کرد، و آخر سر هم حرف زد و بلند شدن که بروند، آمد جلو دست داد و رفت، آرام بودم، ترس نداشتم، استرس نبود، مهمان رفت، تازه کف دستم داغ شد، تنم لرزید، یه کمی ترسیدم، داغ بودم حواسم نبود بعد رفتنش فهمیدم یک حرف زده مهمان که سال ها میخواهد تن مهربان را بلرزاند، چشمم خیس شد، کف دستم داغ شد همان جا که آقای قلدر دستم را گرفت و رفت ...

+ هفته نباس با شنبه شروع شه، هفته باس با تو شروع شه لعنتی ...

+ مهربان لنگرود است، نه نه لاهیجان است، نمیدانم یک جایی بین لنگرود و لاهیجان یا یک چیزی مثل این هاست، بعد میگویند دنیا دیگر بی عار و بی درد ندارد :)   بالاخره آمد لعنتی !

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( اوسا ننه م ! )

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٠ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم