برایتان گفته ام از خنده های مردی که خسته و خاک آلود هم میخندید؟ اصلأ تمام مردم شهر آن مرد را به خنده هایش میشناسند، به شوخی های با نمکش، برایتان گفته م از مردی که یک پای رفتنش میلنگد ولی پابه پای رفقاتش می آید؟ پابه پای رفاقتش یعنی تا آخر دنیا می ایستد فقط کافی ست رفیقش شده باشی، برایتان گفته م مردی بود که ... چرا بود؟ مگر نیست؟ هست، مرد تر هم شده، ولی پسر ها تا وقتی مادر دارن، فقط برای بقیه مرد شده اند، هنوز بچه اند، هنوز پسرک اند، همان پسری که مرد شده آن وقت که مادرش را از دست بدهد دیگر مرد نیست، همان پسر بچه ای بغلی ست که کز کرده گوشه اتاق، آدم های شاد و خندان جنس اشک هایشان فرق دارد، آدم هایی که صبح و شبشان میخندند بغضشان درد دارد، نگاهشان درد دارد، تن لرزانشان درد دارد ...
یک سال پیش بود همین روزها بود، یک نفر گوشه ای ایستاده بود چند نفر دور خودش جمع کرده بود همه را میخنداند، نمیدانستم همان یک نفر میخواهد بشود مرد جبهه های قصه های من، مرد جبهه های من بیشتر از هر کسی معنی درد را میفهمد، درد تاول، درد ترکش، درد جان دادن تنها رفیقت جلوی چشمهایت، آخ از وقتی که مرد جبهه ها با سر و صورت خاکی از قبر بیرون‌ آمد، تا شده بود، مرد جبهه ها که یک پایش را شبانه یک گوشه بیابان جا گذاشته بود و خم به ابرویش نیامده بود، مردی که با دستهای خودش بند بند استخوان های انگشت رفقایش را از خاک بیرون کشیده بود و آخ نگفته بود، تا شده بود، خودم دیدم شکسته بود، مادرش را بغل کرده بود با دست های خودش سپرد به رفقایش، آمد گوشه ای ایستاد، نه نتوانست بایستد، ایستادن مرد میخواهد، ایستادن پا میخواهد، نشست روی خاک ها، نشست گوشه ای تا چشم باز کند دید خاکش کردند، رویش گل گذاشتند، زن ها دورش را گرفتند، گرد و خاک بلند شده بود، صدای جیغ زن ها بلند شده بود، هوز نگاه میکرد، به جای خالی مادرش، آه لعنت بر این دنیا پسر بچه ها هر چقدر هم که مرد شوند باز مادری ان، تنهاییش را آن وقت دیدم که با زور ایستاده بود بین همه جمعیت فقط همدم زندگی ش آمد زیر بغلش را گرفت، تمام شده بود، همه باید میرفتن، همه چیز تمام شده بود، دم رفتن که بلندش کردند، مگر میشود از بالای آن همه خاک از مادرت خداحافظی کنی و بروی، خداحافظی آخر را کرد، دست تکان داد، موقع رفتن عمو دیگر مادر نداشت، بی مادر شده بود، یه تکه ش را همان جا گذاشته بود و ...
دیشب دیدمش، اصلأ دوست نداشت بزرگ شده باشد، بزرگ شدن بدترین کاریست که دنیا با‌ ما ادم ها میکند، تمام حرفش همین بود،  پشت بغضش، پشت نگاهش، دلش میخواست بچه شود باز تب کند هیچ دارویی حالش را خوب نکند سرش را بگذارد روی پای مادرش آنقدر آرام شود تا خوابش ببرد، یک چیزی گفت تمام تنم لرزید، مادرها همیشه مادرند، مادرش موهایش سفید شده بود، آنقدر پیر شده بود که پای راه رفتن نداشت، عمو میگفت هر جا میخواستیم بریم میرفتم بغلش میکردم بذارمش رو ویلچر یا بذارمش تو ماشین، موقعی که تو بغلم بود دستشو مینداخت دور گردنم و میگفت دیدی مطصفی، دیدی باز بغلت کردم ...

+ از دیشب تمام تنم را لرزانده قصه بغل کردنش.

+ عمو مصطفی ایِ ما بی مادر شد !

+ توی یه بن بست تاریک گیر کردم، مهربان نیست، هم بازی روزهای زندگی م نیست، باورتان میشود 400 ساعت است مهربان نیست و من هنوز زنده ام.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم