برایت گفته م از آن روزی که رفتی چه شد؟ همین امروز دو هفته پیشش که چشمم به در خشک شد و هیچ کس نیامد میدانی چه بر سرم آمد؟ زندگی این ور تلخش را نشانم داده، به اندازه چند سال در این دو هفته بزرگ شده ام، پیر شده ام حتی، نیستی مهربان، فاجعه رخ داده، باید گریه کنم، باید قید سیبیل و مردانگی را بزنم بشینم گوشه ی اتاق گریه کنم، زندگی خیلی تلخ و سخت است بعد از این دو هفته، بعد از این نبودن، نمیدانم حجله خودم را سر کوچه بگذارم و رمان سیاه ببندم یا غم دل تو را به دوش بکشم و سر به بیابان بگذارم، مینویسم که تحمل این یکی را ندارم، بعد از این دو هفته شوم و فاجعه نبودنت کم اوردم، این غم دوری تمام نمیشود، کش می آید، میترسم، میترسم عادت کنم به این نبودنت، میترسم ته نشین فاجعه نبودنت بشود بی خیالی، بشود سرد شدن آتش عشقم، بعد از تو دیگر دنیا برایم تمام میشود ...
تمام مشود این روزها این فاجعه تمام میشود، نمیدانم دیگر چه از من باقی میماند موقع تمام شدنش، حالم خوب نیست، شده م مثل کسی که باید یکی بیاید بغلش کند دلداریش بدهد، نیستی مهربان، نیستی و تمام حواس و زندگی ام را با خود برده ای، گم شده م، نه مثل آن روزهای سرد زمستانی که گوشه چشمت گم میشدم، در نبودنت گم شده م، دیشب مثل تمام شب های این دو هفته که دستم به هیچ جا بند نبود و هر شب دود میشدم میرفتم هوا، یک پیام دادم به آقای قلدر، میدانی چه جوابم را داد؟ ولش کن میدانی چه جوری جوابم را داد؟ مثل قلدری که برده است، که برگ برنده دستش گرفته و جلویش زانو زده ام به التماس، حس برنده شدن داشت، واقعأ برده است، تو را برده است، دستم به تو و صدایت هم نمیرسد، پیروز شده که فاجعه نبودنت زمین گیرم کرده، تمام میشود ...
در دنیا بعد از فاجعه دو جور آدم میماند: آدمی که فاجعه لهش کرده، شکسته، فاجعه تباهش کرده، مدام هی میپرسد چرا من؟ میگردد دنبال مقصر، میگردد ببینید در این دنیا چرا فقط من له شده ام، دلش میسوزد برای خودش، و آدمی که اینگونه نیست، این دومی جنگاور است، فاجعه، تک تک روزهای نبودن و سختی روح جنگنده اش را بیدار کرده، بجای دلسوزی بجای زاری آستین بالا میزند و میجنگد، از این جا به بعد این جنگیدن است که زندگی اش را معنا میدهد، انتقامش را میگیرد، از همه، مهربان فاجعه نبودنت لهم کرد، نمیدانم چند روز دیگر طاقت دارم تا زمین نخورم، نمیدانم قلدر چند روز دیگر تو را، برگ برنده ش را میخواهد از من بگیرد و دستم به تو نرسد، یک روزی تمام میشود، مینویسم تا یادم بماند از یک جایی به بعد، از یک جای فاجعه به بعد که عادت کنم به نبودنت، که دیگر شب نبودنت اشک هایم نیاید و روی جنگنده ام بیدار شده باشد فقط یک دلیل برای زنده ماندن دارم، آنقدر زنده میمانم تا خار شدنش را ببینم، تا التماس کردنش را بشنوم، آن روزی که دیدن عکست مرا یاد تو ننداخت فقط به یک چیز ایمان دارم، که خدای من، که خدای دل شکسته من خارش میکند.

+ این دنیا انگار جایی برای من ندارد. (یک قطع نخاع عاطفی)

+ جمله هایی که با نمیدونم شروع میشه همیشه یک عالمه دونستن غم انگیز پشتش هست، دونستنی که آدمو میپاشونه، آره پاشدیم مشتی ...

+ مرداد تموم شد، تولد تنها رفیقت تموم شد، نه تونستی چیزی واسش بنویسی، نه چیزی بهش بدی، اسم خودتم گذاشتی رفیق !

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم