دو سه روز پیش بود شبکه بازار پیدا کردم، این پیدا کردن منظور این نیست که کنترل برداشتم و زدم سرچ کرد و پیداش شد، نه داشتیمش از همون اول داشتیمش ولی توجه نمیشد بهش، همیشه از روش میپریدیم بریم برسیم به نمایش، همین دو سه روز پیش بود بی حوصلگی از سرو کولم بالا میرفت دراز کشیده بودم و کنترل دستم هی بالا و پایین میکردم یه جا رسید به اون وقتی که دیگه حوصله بالا و پایین کردنم نداری و کنترل همینجوری ول میکنی و زل میزنی به شیشه تلویزیون، بعد حتی حوصله ت نمیگیره ببینی کدوم شبکه ای چی داری میبینی و حواست نیست، در همین حالت غرق شده بودم که مجری رفت رو یه مبلی نشست و شروع کرد از نرمی و راحتیش حرف زدن، بعد گفت خب آقای فلانی الان قیمت این مبل چنده؟ آقای فلانیم گفت 18 میلیون !
همین جا بود که یهو یادم افتاد میخوایم مبل بخریم، الان هشت ساله میخوایم مبل بخریم، هر سالم یه مدت بحثش میفته که چی بگیریم چه شکلی بگیریم چه رنگی بگیریم چنتا بخریم کجا بذاریم و ... الان بریم وایسیم بغل دیوار گوشمون بذاریم روش با اینکه بی جانه و قدرت تکلم نداره ولی قشنگ بحرف اومده و خیلی راحت میتونه بگه مبل، خب خونه ما خیلی دموکراتیک و همه نظراشون میگن، بخاطر همین آزادی بیان و حرف زدن هر کسیه که هنوز نتونستیم مبل بخریم، چون هر کی یه سلیقه ای داره، ننه خونه چشمش دنبال این مبل سلطنتیاست که خونه فلانی بود هیچ رقمه هم زیر بار نمیره که چون اونجا دیده و چشم فامیل در اومده از اینا میخواد، معتقده این ور خونه که فضا زیاده اگه از اینا بذاریم خیلی خوب میشه و هی میخواد توجیح کنه که با دیزاین این ور خونه داره نظر میده، تو این هشت سال م هر کی از فک و فامیل اومده کلی نشسته حرف زده و این ور خونه رو به رخشون کشیده که اگه فردا از اینا خرید نگن رفته مثل فلانی خریده، آبجی کوچیکه هم که همه فکر و ذکرش پیش اپارتمان نشینی و خونه های کوچیک و با طراحیه جدیدِ، نظرشم از این مبل کلاسیکاست که عجق وجقه، خدا نکنه پیام بازرگانی یا فیلم سینمایی بده که خونه هاشون این جوریه، الان هشت ساله کچلمون کرده، حتی عمق فاجعه به افت درسی و شاید مردودیشم برسه، بابای خونه ولی نظرش فرق داره میگه اینایی که مبل نداشتن و رو زمین نشستن مگه مُردن و این مبل ها مهره ی فلان شماره کمر ال میکنه و بل میکنه، آخه قبل از اینا تویه شرکت پخش دارو بوده و هر روز دارو میبرده واسه داروخانه ها، واسه همین یه جور حس دکتری بهش دست میداد، قدیما یادمه همه تجویزا هم خودش میکرد، با اینکه خیلی گذشته از این ماجرا ولی هنوز همون حس دکتری داره و با یه نگاه پزشک گونه به قضیه مبل خریدن ما نگاه میکنه، اینجاست که حرص آدم درمیاد که آخه این همه تو تمام دنیا مبل دارن تو مطب دکترا هم مبل هست ولی باز سر حرفش هست و اصلنم بحثش بحث پول دادن و این حرفا نیست بنده خدا !
همین اختلاف نظر و سلیقه های متعدد که الان هشت ساله میخوایم مبل بخریم و هی توش وقفه افتاده چون همه هم مدیرن هم رایزنی میکنن هم نظر میدن، همه هم نقش خودشون دارن تو این بازی، احتمالأ این پروژه مبل خردینمون همین جوری طول بکشه تا بچه من بدنیا بیاد و رو زمین رو موکت خونه اینا نقش آمیتاپاچان بازی کنه و بزرگ شه نه رو مبل سلطنتی نقش سزار و پرنسس و اینا ...

+ قصه گوی با سلیقه و خوش ذوق وبلاگ نویسی که همیشه نوشته هاش آدمو از این رو به اون رو میکنه عروس شده است و پدرش دستش را گذاشته در دست آقای داماد و گفته: جان شما و جان این !  ( عروس )  از صمیم دل آرزوی خوشبختی برای عروس قصه گویِ شاد ما

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم