آن شب روزش هوا خیلی گرم بود آنقدر گرما به مخم فشار آورده بود، آنقدر داغ کرده بودم، پشت موتور در حال ذوب شدن بودم، آن شب روزش همه خیابان ها حال بهم زن و متعفن بوده اند، خودم را زدم به بی خیالی رفتم عکاسی عکس بگیرم بعدش قرار گذاشتم با خودم بروم دنبال باطری گوشی زپرتیم را بگیرم، هی نشستم یک مشت برنامه الکی ریختم تا شب شود، تا افطار شود، تا تمام شود، آن شب آخرین شب افطاری امسال بود، آن شب قرار بود هیچ کس خانه نباشد من تنها باشم، تنها بمیرم، پشت موتور بودم یا نمیدانم کجای موتور بودم یک صدایی آمد باور نکردم، گفت هی فلانی من اینجام باور نکردم، گفت هی بهمانی دارد شب میشود گوش هایم را گرفتم، آن شب میخواستم خودم را، زندگیم را همه وجودم را گول بزنم، بزنم به خیالی بزنم به آن راه، آن شب شب آخر هفته بود که همه جا بوی تعفن میداد، خود من هم متعفن شده بودم، آن شب هنوز هوا تاریک نشده بود پشت دیوار خریت نشسته بودم دست رو دست میگذاشتم حواسم نبود کِی یک پیام آمد کِی آن پیام را باز کردم کِی خواندم کِی یکی با همان پیام زد در گوشم که بی غیرت ناموست غریب است در این شهر، گیچ و منگ آن شب و تاریک شدن هوا و بی غیرتی خودم بودم که وسط کوچه پیاده شدم، دقیقأ وسط کوچه نه پارک کردم‌ آن بغل نه این بغل هیچی خود وسط کوچه پیاده شدم مث آواره ای که خودش گم شده و گم شده ای دارد دنبالش گشتم، سر کوچه، ته کوچه، آه لعنت به این کوچه همیشه خدا این پیرزن های مفت خور نشسته اند سبزی پاک کردن، آنقدر گیج بودم میخواستم بروم سراغ این فضول ها بپرسم گم شده ام را ندیدید؟ زنگ زدم صدایش آمد، پشت تلفن بود ولی نزدیک بود، عطر بودنش را میفهمیدم، دیدمش چادرش را دیدم آن ته کوچه آن شب ایستاده بود.
آن شب همان شب آخر ماه مبارک دیگر تنها نبودم، او بود من بودم همه بودند، آن شب هوا خیلی خوب بود، افطار شده بود مهمان داشتم ولی هیچ چیز آماده نبود، اصلأ نه من شکل مهماندارها بودم نه مهمان شکل مهمان نه جمع دو نفهر مان مثل مهمانی ها بود، نامروت خود جنس بود، اصله اصل، با یک نگاه با یک قهر الکی با یک ناز کردنی تمام کرد، همه چیز های بد همه حرف ها و نفس های متعفن را تمام کرد، نمیدانم چه گناهی کرده بودم که گیر چنین مهمانی افتاده بودم که استاد همه چیز تمام کردن است، بدون حرف بدون توضیح بدون هیچ چیز، آره آقا کم آوردم، شدید جلوی چشماش کم آوردم و بادم خالی شد، آن شب هوا خیلی خوب بود یک استکان شیر نفری یکی خرما بیشتر نداشتیم برای خوردن، خوردیم و زدیم به کوچه خیابون، آن شب شهر چقدر قشنگ بود، شلوغ بود، صدای بوق و جیغ و خنده، آنقدر شهر شلوغ بود هر جا پا میذاشتیم برای شام نداشت، تمام کرده بود، آن شب مهمانم خسته بود چند روز بود هیچ چیز از گلویش پایین نرفته بود، آن شب من بودم او بود هیچ کس دیگر نبود، ساعت از دوازده شب گذشت مهمان غریب من پیش من نشسته بود، بی هوا رگ دیوانگیمان گل کرد زدیم به جاده، دو تایی، هیچ کس خبر ندارد ما دو نفریم ما دونفر زدیم به جاده برویم کجا؟ نه او میدانست نه من فقط برویم، از دست همه فقط برویم، او یک کوله پشتی داشت، داخلش نه چیپس بود نه پفک نه لواشک، یک کوله پشتی درد و غم و زخم زبان آورده بود، خسته بود، نیاز نبود زیاد اصرار کنم تا خوابش ببرد و سیاهی جاده را نبیند، خستگی نفسش را بریده بود، چشمایش نبسته خوابش برد، آن شب ساعت دو گذشته بود صدایش کردم خوابالوی خسته ی من چشماشو باز کرد پرسیدم بریم فلان گوشه دنج؟ چشماشو بست و ...
آن شب، شب عید بود، تا او دست و صورتش را بشورد وضو بگیرد بیاید رفتم نشسته م گوشه ای، تکیه دادم به سنگ های دیوارش، چشمهامو بستم و زیر لب خواندم یا فاطمه اشفعی لی فی الجنه، خدایا آن شب، شب عیدی عجب عیدی را نقدأ دادی دستمان و خودمان نفهمیدیم چه شد، چه شد که یکباره من و مهمانم شب عید فطر تا صبح گوشه حرم بی بی نشسته بودیم، یعنی او نشسته بود و من دراز کشیده بوم، آن شب همه ش گوشه دلم میترسید از خواب بپرم نه او باشد نه شب باشد نه حرم، ولی نه، چشمم را که باز کردم لعنتی دوست داشتنی من، کیفش را گذاشته بود زیر سرم، آن شب هوا خوب بود، کاش آن شب باران میبارید خیس میشدیم، دنیا ساکت شده بود درون مغزم یک چیزی وول میخورد، باید بلند میشدم وسط صحن جلوی همه داد میزدم لعنتی یک کمی از خودت را بده برای روز مبادا کم آوردم !

+ امروز روز مباداست، امروز 160 ساعت روز مباداست

+ پیراهنت شوم بپوشی ام مدام در آغوشم بکشی ؟

+ در یک رب مانده بخوانید ! ( آقای عاشق )

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم