اینجا با من سخن میگوید، همه در و دیوار به حرف در آمده اند، هنوز وقت جنگیدن با دلت نشده، مردی گوشه ی دیوار گیر کرده، پنجره ای باز میشود، مردی سرش را بیرون می آورد، مردی عاشق، اسیر شب های بی پایان شده ام، 106 ساعت است اسیر شده ام، اسیر نبودنش، با من از مرثیه ها نگو، شاید این رسم روزگار است، هنوز با نگاهت نفس میکشم، تو با نسیم آن روز شنبه رفتی، آن شنبه لعنتی، چه آرامشی، چه آرامش دردناکی، چه سکوت خانه خراب کنی، با من حرف بزن، هر چه میخواهی بگو، ولی با من حرف بزن، نگذار در سکوت این آرامش بسوزم، هنوز با نگاه تو میبینم، هنوز با صدای تو میشنوم، من هنوز ساز دلم را با صدای تو کوک میکنم، تو رفته ای، تو را برده اند، زندگی را با تو برده اند، من در این آرامش میسوزم، آن نوازشگر زندگی ام را برده اند، گفته بودم بی تو برای تو میمیرم، من این صدا را میشناسم، صدای بی تویست، صدای بهانه ی دل است، دوباره بهانه کرده، بیدار شو، میشنوی؟ صدای آتش میدهم، صدای آتش با هیزم تازه، گوش کن، زیباست، صدایم زیباست، خوب میسوزم، نبودنت خوب سوزانده دلم را، بیدار شو، اینجا یک شهر از درون پنجره تنهایم را میبیند، این تنهایی تنها چیزی ست که از تو برایم مانده، میترسم، میترسم آنقدر تنها بمانم که بشوم شی، بگویند فلان جا، گوشه دیوار یک شی تنها ست، تکان نمیخورم، گیر کرده ام انگاری تا گردن فرور فته ام، بیدار شو، در این دنیا، یک جایی برایم هنوز مانده، آغوشت !
اینها را بگذار کنار، در این دنیا یک تویی یک بوسه، ما بقی کلمه اند فقط.

+ من خود متن م، نه راوی نه نویسنده، خود خود متن، اگر تلخم تو شیرین بخوان مرا به شیرینی نگاهت.

+ آدم اگه واسه اونی که دوسش داره نمیره، واس خودشم که نمیتونه بمیره، میشه اون یاروئه که به درد مردنم نمیخوره ...

+ به او که فکر میکنم کوچک میشوم، انقدر کوچک که بغلی شوم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٤ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم