... قسمت قبل

شب بود، شب تر از شب، مهمان داشتیم مهمان شب عیدی بودند، شب عید ماه مبارک، تمام جسمم اینجا بود زیر چادر و روسری میلرزید، تمام فکرم جای دیگر آرام نشسته بود، هیچ چیز برایم مهم نبود، فقط میخواستم بیفتند به جان سفره و تا آنجایی که نفس دارند بخورند سفره را هم گاز بزنند و بروند، خوشم نمی آید ازشان، از رنگ لباس هایشان، از عطر های اوه تومنیشان، کاش چشم ببندم باز کنم رفته باشند، دم دمای آخر مهمانی بود، عمه ی مهمان دستم را گرفت برد در اتاق شروع کرد حرف زدن، از آقای چندرغازیانم حرف زد، سئوال کرد، از سیبیل هایش پرسید، از مخ زیر پوست کله ش، از هر چه که میتوانست پرسید، حواسم نبود، جسمم اینجا بود زیر همین چادر و روسری، فکرم جای دیگر، یکبار که سرم را بالا آوردم اولین مرد زندگی ام را دیدم، چشمانش سرخ شده بود، آنقدر صدا را ته گلویش انداخته بود و فریاد میکشید که دست و پایم بلرزه افتاد، من فقط یک مرد گنده ی بد صدای عصبانی میبینم و یک حرف، یک حرفی که نگذاشت تا صبح بخوابم، یک حرفی که تمام تنم را لرزاند.
هیچ کاری نمیشد کرد، چراغ را خاموش کردم، زیر تاریکی شب دراز کشیدم، چشمانم را نمیتوانم ببندم، میترسم، میترسم چشمانم را ببندم وقتی باز میکنم یک مرد گنده ی بد صدا بالای سرم باشد، خواب زده ام کند، زندگی زده ام کند، حرف ش را همان حرفی که تنم را لرزاند رساندم به گوش آقای چندرغازیانم، ساعت هنوز به پنج صبح نرسیده، میان شلوغی وحشت و سیاهی شب صدای خوابالویش را شنیدم، هیچ چیز نگفت فقط گفت باشد فردا مهمان مان است، تمام شد، تمام حرف ها لرزها بهمین راحتی تمام شد، حالا من یک جور دیگری ام، از همین حالا به بعد من منتظر مهمان خانه مان هستند، منتظر گل و شیرینی، منتظر سلیقه آقای چندرغازیان در انتخاب انگشتری، باز خوابم نمیبرد، نصفش را از ترس خوابم نبرد، از اینجا به بعدش را از شوق، گذشت هنوز ساعت ده نشده بود که ورق برگشت.
همه چیز برعکس شد، یکهو قرار شد ما مهمانشان شویم، یکهویی قرار شد ما رفتنی شویم برویم سرمان را بگذاریم روی دیوار خانه شان، این چه بازی لعنتی ست، یعنی قرار است گل و شیرینی را من زیر چادری بگیرم و ببرم و سینی چایی را آقای چندرغازیانم بیاورد؟ خیلی فکر کردم، خیلی فکر کردیم، آخر سر همه کوتاه آمدیم، همه جلوی قلدری مرد بی ریخت کوتاه آمدیم، قرار شد برویم، من، آقای قلدر، مادر فولاد زره، پدر بزرگ، مادر بزرگ، همه چیز تمام شد، واقعأ ما رفتنی شدیم، باز دست و پایم میلرزید، اگر خرکاری احساسات اقای چندرغازیان نبود تا الان تمام موهای سرم را کچل میکردم میریختم پایین، گفتم دراز بکشم بعد یک ساعت قبل از حرکت یادم بیاید همه چیز دوباره بلند شوم گریه کنم آرام، ولی نشد، یعنی آقای قلدر فرصت هیچ کدام را نداد، دوباره وقتی خواب بودم بالای سرم بود، من الان رسیدم به روزهایی که وقتی خوابم دوست ندارم کسی بیاید بالا سرم بیدارم کند، خواب زده میشوم، زندگی زده میشوم، احتمالأ یکبار باید بنشینم تا خود صبح گریه کنم برای این دردم، این درد که خوابیدن ترس دارد، نخوابیدن ترس دارد، آقای قلدر موقع خوابیدن من میشود زامبیای خانه ما، هر لحظه میتواند سرم را از تنم جدا کند و تمام کند قصه عشق ما را ...
از خواب پریدم هول هول حاضر شدم، مثلأ یک دستم به لباس پوشیدن بود، یک دستم گوشی به دست، که زود به اقای چندرغازیان خبر بدهم که بلند شدیم درحال حاضر شدنیم، کلی پیام آمده، شام حاضر است، میوه ها حاضر است، مهمان ها حاضرند، همه چیز حاضر است، راستی عمو بزرگه ی شما هم حاضر است، می آید؟ این سئوال ش بود، نمیدانم چه بگویم، رفتیم سوار ماشین شدیم، هنوز راه نیفتاده یکی کم است، یکی نیامده، مادر خانه نیامده، فیلش یاد هندوستان کرده، نمی آید، یعنی خودمان میرویم، بدون مادر؟ همه ی آدم های دور و برم لج باز اند، با همه لج میکنند، با کارشان، با پولشان، با ... شاید باید بروم یقه شان را بگیرم بگویم بی معرفت ها‌ آدم با دخترش هم که یک بار قلبش را عمل کرده و نفس هایش زیر چادرش کم می آورد، لج میکند، با زندگی دخترش، با عشق دخترش، چرا تمام نمیشود خدا، ساعت نه شب است، آن طرف آقای چندر غازیان و همه فک و فامیلشان نشسته اند منتظر ما، این طرف همه نشسته اند با خود لج کرده اند، زندگی رفته روی قسمت لج، شاید یکبار با خودم لج کنم دست به خودکشی بزنم که از تمام من دخترک چادری فقط یک پوست و استخوان بماند که حرف میزند و راه میرود، به همین راحتی مراسم نامزدی او و من زیر پاهای نزدیک ترین ادم های زندگیم له شد رفت پی کارش.

+ ادامه دارد ... 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم