چراغ را خاموش میکنم، نمیدانم کجا بنشینم، شب بیش از حد ساکت است، سر و صدای فکر و خیالاتم مخم را میجوند، دراز میکشم چشم بسته پتو روی سرم میکشم، بدتر میشود، همه چیز بدتر میشود، تمام فکر و خیال ها بدتر میشود، کاسه چه کنم چه نکنم دست گرفته م، خوابم نمیبرد، زیر لب شروع میکنم به تهدید کردن به تهدید های بی مخاطب، به تهدید هایی که تهش روی حرفم با خودم هست، پتو زیادی اذیتم میکند، فکر و خیال روحم را میخورد، بلند میشوم شروع میکنم به راه رفتن، به در و دیوار میزنم، اتاق بوی نم میدهد، تمام اتاق های آدم های تنها بوی نم میدهد، دور و برم پر شده از غم، از سیاهی تاریکی، فکر و خیال مغزم را سوراخ کرده، گوشه سیاهی شب میخزم به خودم، یادم می افتد قرار بود امسال بهترین سال عمرم باشد، قرار بود امسال بهترین سال عمرت باشم، دیگر مال خودم نیستم، دیگر نیستم، تمام میشوم، نگاه میکنم آن گوشه سیاهی شب که نشسته بودم دیگر کسی نیست، چشمانم را نمیبندم، نمیتوانم چشمانم را ببندم فکر و خیال اذیتم میکند، زندگی چقدر پوست کلفتم کرده، با چشمای باز خودم را سرگرم عکس های مسخره ی بک گراند میکنم، شاید کمی یادم برود، نه نمیشود، آه لعنت، لعنت بر من، لعنت بر تو، باید زندگی جوری بود الان زیر همین سیاهی شب گوشه اتاقم عکست بود، بزرگ چسبانده بودم روی دیوار، تو بهتر میتوانی حواسم را پرت کنی، تو بهتر میتوانی آرامم کنی، اصلا لعنت بر تو، فقط تو میتوانی آرامم کنی، اینجا گوشه اتاق یک منِ خاک گرفته افتاده، حوصله ندارد، حوصله هیچ کس را ندارد، حوصله خود ش هم ندارد، تو خوابی، تو آرام خوابی، آنقدر همین گوشه بی تویی می افتم تا بیدار شوی، تا آرام بیدار شوی ...
امروز باید حرف میزدیم، انقدر این فکر و خیال ها مخم را خراشیدند، آنقدر زخم دلم را نمک زدند، وقتی خوابی وقتی نیستی، دور و برم پر میشود از درد، سیاهی، آنقدر سیاه شده گوشه دلم که نگو، باید خودم را شاد کنم، مثلأ بگردم یک چیز الکی شاد پیدا کنم خودم را آویزانش کنم بخندم شاد شوم، آره راست میگم مثلأ رفیق، همین رفیق خودمان چهار بار عمو شده بار آخرش همین دیروز بود، آره باید الکی خودم را آویزان شادی اینها کنم، آویزان شادی قدم نو رسیده ای که شاید تا چند سال دیگر حتی یکبار هم نبینمش، ولی چه کنم، فکر و خیال مخم را میجود، شاد میشوم، بچه سالم است، بچه همه چیزش خوب است قدش وزنش نگاهش، تبریک رفیق که بچه همه چیزش خوب است، پدرش مادرش، باز لعنت بر تو، تو خوابی، ولی هر جا که ذهنم را میبرم هستی، همیشه همه جا بچه ها مادر میخواهند، تو خوابی، اینجا بوی نم میدهد، آنقدر بی حوصله و جنازه شده ام، دستم روی موس میرود خاموش کنم اینجا را، یکباره دلم میخواهد یک صفحه ای را باز کنم شاید باز الکی یک چیز شاد پیدایش شد، حوصله ندارم با چشم باز ببینم باز شدن فیدخوانم را، چشمم را میبندم، زیر چشمی میبینم باز شده، باز یک شادی دور، الکی نیست، شادم میکند، دو نفر خیلی دورتر از من و فکر و خیالم زیر سایه کریمه پیمان یاعلی بسته اند، شاد میشوم، خوشحال میشوم، بدون هیچ حرفی میروم خبرشان دهم چقدر شاد شدم، زیر صدای خورد شدن قندهای بالای سرشان باز تو هستی، میشنوی لعنتی من؟ باز تو هستی، امروز باید با من حرف میزدی، اینجا دو شب است کسی حواسش به خودش نیست، خودش را زنده به گور میکند ...

+ قدمش پرخیر و برکت رفیق همیشگی و عموی چهارم نهال بانو ! (دست من)

+ دست کرامت کریم اهل بیت تا همیشه سایه سار زندگیتان باشد (پانزدهم رمضان المبارک)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم