اولش سرد بود، بعد کم کم انقدر گرم شد که هر چند دیقه یه بار باید سرم را میچرخاندم طرف رفیق همیشگی و اشاره میکردم که پنکه را بچرخاند طرفم، یکجاهایی دیگر یادم میرفت هوا سرد است یا گرم، یک جاهایی که شاید گفتنی نیست، یا نمیشود گفتشان، آنقدر سرگرم این طرف و آن طرفم شدم، سرگرم آن پسرک لاغر و قد کوتاهی که سواد هم نداشت، سنش به سواد داشتن نمیرسید، حتی دستش به قفسه ای که اویزانش شده بود هم نمیرسید، انگار کسی از آن دورترها فرستاده بودتش که برود یک چیزی بیاورد، یک کتابی که کمی فرق دارد، از همان اول که رسید به قفسه برایم جالب شد بچه ای که سواد ندارد بخواند از بین اینها از کجا میخواهد بفهمد کدام را باید ببرد، یکی را برداشت بوسید روی دو دستش گرفت و رفت، خندیدم، فهمیدم اشتباه کرده، چند دیقه دیگر باز آمد همان کتاب بوسیدنی در دستش بود دوباره بوسیدش گذاشت و یکی دیگر را برداشت، باز خندیدم، باز اشتباه آمده بود اشتباه برده بود، اصلأ آن چیزی که میگشت دنبالش نبود، بیخودی از آن ته بچه را میفرستادن که مفاتیح ببرد، مفاتیح الجنانی در کار نبود، همه را برده بودند، آنقدر دلم برای بچه سوخت، کاش خودم یک مفاتیح داشتم میدادم دستش، او هم با همین ژس غرور آفرین کودکیش که کتاب را ببوسد و روی دست ببرد تا ته با خود ببرد و دیگر برنگردد !
بعد از رفتنش باز هواسم شد به گرما، دوباره سرم را چرخاندم بگویم پنکه را بچرخاند، یکی دو چیز است از خیلی قبل تر عادتم شده، نمیدانم چرا ولی هرجا بروم کسی حرف بزند یا بخواند، هر چیزی که دلش بخواهد بخواند ولی عادتم شده حتمأ باید صورتش را ببینم، حتی کسی ساز هم بزند بیشتر باید صورتش را ببینم تا دست و مضرابش را، یک چیز دیگر همینکه تمام شب های احیا از اول تا آخر خودم حواسم نیست شاید آخرش ببینم که تمام چند ساعت قرآن کوچیکم را زمین نگذاشته ام و هر وری که چرخیده ام باز یا روی دستم بوده یا روی پام، دیشب یک جایی دیدم تمام آدم هایی که دور برم بودند همه شان دیگر قرآن هایشان روی زمین نیست، یا در دستهایشان گرفتند یا روی پاهایشان گذاشتند، بعد شروع کردم به صورتهایشان نگاه کردن، خیلی کوچک بودن، توی صورتشان یک دانه مو هم پیدا نمیکردی، مدام زیر چشمی مرا نگاه میکردند و نگاه شان به قرآن هایشان بود، هیچ کس حواسش نبود منبری چه میگوید، حق هم داشتند چیز به درد بخوری نمیگفت انگار فقط زورش کرده اند بیاید چنتا چیز سر هم سوار کند و بگوید که بگویند منبرش را رفت و ... ، بیخیال روضه خان که آمد باز حواسم رفت به صورتش، به کله کچلش، به چشم های خیسش، همان عادت همیشگی که زل بزنم و به هیچ جای دیگر نگاه نکنم، رسید به آنجا که از آسمان فرشته میبارد، زیپ قرآن کوچکم را باز کردم چشم هایم را بستم، خدایا امشب آمده ام بغل کنی دعوا را بگذار برای بعد، همین را گفتم تا چشم هایم را باز کردم باید قران را میگذاشتم روی سرم، نگاهم افتاد به پسرک کم سن و سال بغل دستم، قرآن نداشت، تمام هم سن و سالهایش قرآن داشتند ولی او نداشت، از بچه گی یاد نگرفتم وسط خیابان یک چیزی را بردارم و بخورم و همه نگاهم کنند، نشد، نتوانستم، قرآنم را آوردم پایین، هر کاری کردم دستم بالا نرفت، نمیشد که من قرآن بگذارم روی سرم و او هی مرا نگاه کند، زیادی طولش ندادم، نگذاشتم زیادی بگذرد و قسم زیادی از دست بدهد، وسط همان تاریکی قرانم را گذاشتم کف دستش و خندیدم، هیچی نگفت، انگار از خدا هیچ چیز دیگر نمیخواست، نه تعارف کرد نه خجالت کشید، قران را گذاشت روی سرش، دیگر چشم هایش را ندیدم ...
حالا دستهایم خالی ست، بدون قرآن که بگیرم در دست و آبروی رفته ام را پشتش قایم کنم وسط آن معرکه نشسته ام و نمیدانم چه کنم، قدر لحظه ها را ندانستم، پشت قدر شب قدر نشسته ام با دست های خالی، خدایا خسته ام میدانی چه میگویم، فقط تمامش کن.

+ یک جایی روضه خوان گفت بالای سر مولای متقیان پزشک مسیحی بردند، مرد باشی اینجا باید دنیا روی سرت خراب شود، کسی میداند چرا ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۸ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم