سلام رئیس، رئیس شما اولین مدیرکل در طول تاریخ سن و سال من بودید که توانستی در یک ظهر داغ، خم شوی و دست یکی دیگر را ببوسی، رئیس شما اولین و آخرین و تنها مدیرکلی بودی که در ظهر گرم فکه، روی رمل های خسته ی فکه خم شدی و دست من جوجه را بوسیدی، میدانی رئیس هنوز داغی لبهایت را روی پوست دستم حس میکنم، هنوز کج کج راه رفتن هایت را، یک گوشه نشستن هایت را یادم نرفته، یا حتی آن شبی که وسط خنده و هرهر هایمان سرت را گذاشتی روی پایم و خوابت برد یادم نرفته چقدر تکان نخوردم که از خواب نپری، انگار همین چند وقت پیش، قبل از عید نوروز خودمان بود که هم سفر بودیم، که از اول سفر همه ش دلم خواست برایت بنویسم، که تو فقط بخوانی، که کمی از حرف هایم را بخوانی و فکر نکنی تمام دنیا همان یک گوشه میزت و آن چهارتا آدم بدقواره و بی اخلاق دم دفترت میباشد، آن وقت که شروع کردم سفرنامه ام را بنویسم هر جا که میرفتم شما بودی با آن قد زیادی بلندت، ولی هیچ جا ننوشتمت، میدانی چرا؟
آنقدر ننوشتم که همه را نگه دارم آخرین برگ سفرنامه ام را فقط باتو بنویسم و باتو تمام کنم، آنقدر این پا و آن پا کردم که نشد، که آخرین سفرنامه ام تمام نشد، ننوشتمت و تمام شدی، رئیس اینکه میگویم تمام شدی، یعنی تمام شدی رفتی پی کارت، همین چند ماه پیش بود درِ گوشمان گفتی با صدای بلند، که روزهای آخرت هست و قرار است بروی، ولی این تمام شدنت نیست، این رفتنت و خودت را بازنشسته کردنت، تمام شدنت نیست، رئیس تو برای من جوجه مو فرفری آنجا تمام شدی که دیدم من هیچ چیز از جنگمان نمیدانم، آره درست خواندی، جنگمان، درسته من و امثال من هیچ کداممان نبودیم، یا حتی بابایمان که ترسید و فرار کرد و دستش به غنیمت های جنگ هم نرسید، ولی باز سرم را میگیرم بالا میگویم جنگمان، این جنگ فقط برای شما یک مشت مثل هم نیست که خودتان دور هم جمع شوید و بگید و بخندید و از تکه تکه شدنتان تعریف کنید و آخر از هم تشکر کنید که آفرین که همه مان مثل همیم، آره رئیس مدیرکل دوست داشتنی من، تو برای من تمام شدی، این تمام شدن مثل همان ماشین پیکان قراضه ای ست که سال 42 تولید شد و مصرف شده و الان تمام شده، اگر آمدم اینها را برایت بنویسم چون من فقط دور و برم را یک مشت آدم مثل خودم نگرفته که همه از جنگ و جبهه و تیر و ترکش بگوییم و آخر سر همدیگر را بغل کنیم و برویم، من با چشم هایم دارم میبینم کودکان دهه هفتادی که الان جوان ها و مردهای این سرزمین شده اند و هیچ چیز از جنگمان نمیدانند.
رئیس یک ذره پایم را از گلیمم درازتر کنم؟ باور کن دوستت دارم ولی امروز بدم آمد از تو و از همه آدم های دور و برت، اینکه شما یک مشت تکه تکه شده که یکی پایش در دستش باشد، یکی نصف صورتش جایی جامانده باشد و یکی یک کامیون قرص در جیبش باشد و بنشینید برای هم از جنگتان بگوید، آخر نامردی و خیانت است، خیانت به من، خیانت به تمام بچه های این خاک که میخواهند به خاکشان افتخار کنند، که از هشت سال جنگ هیچ چیز در دست هایشان نیست، خیانت به رفیق هایتان که الان فقط شده اند یک مشت عکس، رئیس من مرده و شما زنده، ده سال بعد، از جنگ ما فقط چهار تا عکس همت و دو تا عکس آوینی آن هم در موزه ها و دفتر خاطرات چیز بیشتر نمیماند، رئیس اینکه میگویم جنگمان چون خودم در فکه یا نه در هویزه خودم با چشم های خودم دیدم که یک نفر چقدر میتواند ناموس پرست باشد، که من بچه ی این خاک باید افتخارم را یک جایی خرج کنم، رئیس چرا بعد این همه سال که تو و رفقایتان رئیس بودید کاری نکردید که من الان سرم را بگیرم بالا و جنگمان را بچسبانم به پیشانیم، یا مثلأ بیایم پرچم کشورم را بزنم سر درخانه مان؟
بیخیال رئیس جان ناراحت نشو، من یک بچه بی ادب و بی چشم رو و بی حیا بودم که این ها را گفتم، شما نخوانده بگیر و در همین چند صباح دیگری که هستی باز همه ی آدم های مثل خودت را جمع کن برای هم دست بزنید و از هم تشکر کنید و افتخار کنید که بعد از مُردن تک تک شماها از عملیات غرور آفرین مرصاد فقط یه کتاب تالیف شده فلان در ته کتابخانه بهمان میماند و حتی بچه های خودتان هم دیگر نمیدانند مرصاد را با صاد مینویسند یا با سین.
قربان شما همان جوجه فرفری که بعد از کچل کردن موهایم به عمو مصطفی گفتی بگذار سرش مو در بیاورد که یک وقت به جرم افغانی دستگیرمان نکنند.

+ امروز ناخودآگاه دعوت شدیم به مراسمی، به اسم مراسم از خود مچکریم، البته که اسمش صد سال دیگه این نیست، ولی همین بود، مراسم از خودمچکریم چیست؟ مثلأ من بلند شوم از خودم تشکر کنم که فلان بعد شما بلند شوی از خودت تشکرکنی که بهمان، یا نه مثلأ در یک مراسمی که یک مشت مثل هم دور هم جمع شدند همه بلند شوند دست و جیغ و هورا بکشند برای یکی از خودشان و مثلأ تشکر کنند که آفرین مثل خودمانی، بعد همه بنشینند آن یکی هم بنشیند، بعد یکی دیگر از خودشان را صدا بزنند و ببرند بالا همه دوباره بلند شوند دست و جیغ و هورا و هی همینجوری از خودشان تشکر کنند، آخرش هم اسمش را بگذارند مراسم نکوداشت یا بزرگداشت عملیات غرور آفرین مرصاد !

+ خدا کند یک مرد پیدا شود این را برساند به دست مدیرکل دوست داشتنی و قدبلند من.

+ این سحر هم ذکر دوستت دارم برداشته ام، دانه دانه میشمارمت آقا، چقدر غربت ات زیادی بزرگ شده پس از فاطمه ...

+ دریک رب مانده بخوانید ! (مجنون)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم