به طرز عجیبی نمیدانم چه حالی ام، یک طرف دلم گرفته، یک طرف دلم خوابیده، همه چیز به اینجام رسیده بود، لازم بود سر به بیابان بذارم، لازم بود تنها با او سر به بیابان بذارم، لعنت به این دیوار، لعنت به این دیوار، هر وقت سر به بیابان میذارم این دیوار جلوی رویم سبز میشود، سرم را کوبیدم به دیوار، سرم را گذاشتم روی دیوار، شروع کردم به حرف زدن، به نالیدن به زجه زدن، گفتم و گفتم، از همه دلتنگی ها، از همه تنهایی ها، حرفم که تمام شد شده بودم چنان جنازه ای که از قبر بیرون زده، پشت به دیوار نشستم و چشم هایم را بستم، از آن طرف دیوار صدایی آمد، انگار کسی به اینجایش رسیده و به بیابان زده، به اینجای آدم ها رسیدن خیلی سخت است، آدم هایی که به اینجایشان میرسد و بیابانی شده اند مثل من، آدم هایی هستند شبیه زنبور عسل، نه زنبور عسل نیستن زنبور کارگر اند، زنبور کارگری که نابارور است، که کمتر از هم سن و سال هایش عسل جمع کرده، که عاشق گل سرخی شده که میداند فقط چند روز دیگر وقت دارد برای دیدنش، که باد پاییزی تمام عشقش را بر باد میدهد، آن طرف دیوار سرش را کوبیده به دیوار، یعنی همه حرف هایم را شنید؟ برایم مهم نبود چشم هایم را بستم، بلند شد سرش را گذاشت روی دیوار و شروع کرد به حرف زدن به نالیدن به زجه زدن، مثل من تنها بود، مثل من گریخته بود، نمیدانم دلم برایش سوخت یا حس کردم خودم دارم آن طرف مینالم و باز دوباره دلم سوخت، یک جای دیوار را خراب کردم فقط به اندازه ای که دستم رد شود برسد به آدم آن طرف دیوار، که دستم را بگذارم روی شانه اش، فکر نکند تنهاست، فکر نکند که میگذارم تنها بمیرد، دستم را گذاشتم روی شانه هایش آمدم بگویم خدا بزرگ است دستم درد گرفت، میدانی، آن آدم خسته بود، شانه ش خسته بود، شانه هایش میلرزید، میدانی شانه یک نفر خود درد باشد یعنی چه؟ میدانی دستت درد بگیرد روی شانه های خسته یکی که به اینجایش رسیده یعنی چه ؟
میترسم، آدما توی جیبشون زندگی میکنن، یکی سیگار داره یکی کلید داره، یکی پول داره، ولی من تو جیبم معلومه چیه، تو جیبم قدری پول دارم که برسم، وقتی رسیدم باز دست میکنم تو جیبم یه چیز دیگه هست، آها یادم اومد واسه چی اومدم، اومده بودم که اینو بدم به صاحبشو برگردم، تو جیب آدما زندگیشونه، رسیدم بهش دست کردم تو جیبم، یه کادو بود، همون کادو تولد که از روز تولدش مونده بود تو جیبم امانت، دست کردم و در آوردم و دادم بهش، حالا دیگه هیچی واسه زندگی ندارم باس برم بمیرم، آدما با تو جیباشون زنده ان، الان دیگه تو جیبم نه پول دارم که برسم بهش، نه کادو، تو جیبم فقط حسرت گرم کردن دستهام با دستهاش مونده، باس برم بمیرم.
اینکه انقدر راحت از مردن حرف میزنم، واسه اینکه راسته، برگشتن خیلی درد داره آقا خیلی، اینکه میگم خیلی نه من میتونم بگم نه شما میتونی بگیریش قشنگ، کاش یه بار همه تون پاشین با هم بریم موقع برگشت که شب شده، که هوا تاریکه که تنهام ببینید چقدر درد داره، اول جاده که بیابونه، که علفای زرد قد علم کردن، همه شون تو رو یاد چیزایی که گذشته میندازه، وسطای جاده میرسی به یه مشت کوه و صخره و سنگ، کاش شمال بودم، شمال کجا رو نمیدونم فقط شمال بودم، توشمال دره های سبز و قشنگی داره، همینجوری راه میری و کیلومتر میندازی فکر و خیال نبودن و تنهاییش وسوسه ت میکنه که بلغزی، همیشه فکر میکنم آدم واسه مردن باس یه جای خوبی رو پیدا کنه که بمیره، دره های شمال خیلی خوبه واسه مردن، میری ته دره و راحت میمیری، حتمأ موقع مردنم ضبط روشنه و داره میخونه: کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد، همه راه به این فکر میکنم که کجا باید این اتفاق بیفته و خوب بمیرم، چند کیلومتر دیگه شاید جای بهتری باشه، همه ش درگیر جاده های سبز و دره های شمال بودم واسه مردن که یه تابلو مسخره م کرد، تا خانه 5 کیلومتر ...

 + من رسیدم به خانه و در شرمندگی از نبودنش نمرده ام.

+ آخرش یه وانت آبی میگیرم پشتش مینویسم: عاقبت وبگردی ... !

+ موسیقی وبلاگ نصفه ست ولی از دست ندهیدش.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم