الان دو روزه که در حال مبارزه با نفسمم، هی میام اینجا میشینم مینویسم، هی میرم، نمیتونم سرپا بنویسم، خودمو نمیگم، کلمه هامو میگم، سرپا نیستن، یه خورده شون کمراشون شکسته، یه خوردشون یه گوشه افتادن دارن سرفه میکنن، یه خوردشونم سرشون کردن بین پاشون دارن زار زار گریه میکنن، نمیدونم، شاید تنها کلمه ای که این روزا منو سرو پا نگه داشته یه چیز باشه، وقتی برگشت بهم گفت تو همه دنیا فقط به تو ایمان دارم و رفت، همین کلمه ایمان، همین یه دونه کلمه ست که تا الان زنده نگهم داشته، تنها کلمه ای که هیچ وقت فکر نمیکردم بتونه سرپا نگهم داره همین بود، ایمان، یکی پشتشو بکنه به تو و تکیه بده بهت و موقع رفتن بلند بلند قه قهه بزنه و بگه ایمان دارم بهت، سرپا نگهم داشت وگرنه رفتنش انقدر سنگین بود که زمین بزنتم.
امروز میدونم چه کسی رو دوس دارم، به کی عادت کردم، به کی احتیاج دارم، نمیدونم شاید همین رفتنش منو انداخت به این فکر که بشینم فکر کنم ببینم چقدر بندش شدم، چقدر گیرش شدم، الان اگه بخوام از همه حرفای تو دلم بگم نمیشه، یه چیزایی کمه، مثلأ فرض کن کیبوردم افتاده شکسته یه سری از حروفام نیست، مثلأ میخوام بنویسم خیلی دلم برات تنگ شده، ولی دکمه خ رو ندارم، کمه، گم شده، نمیتونم بگم خیلی، گیرم منم بگم خیلی، خیلی مگه چقدره که بشه تصورش کرد که مثلأ دوتا سه تا چهارتا یا چنتا دلم باید تنگ باشه که بگم خیلی، یا اگه بخوام بگم از اشک، دکمه بغض پیدا نکردم، حرف خیسی گوشه چشم هم گم شده، اومدم بگم روزگار با ما داره بد تا میکنه، نه بدتامون میکنه تا بشکنیم دیدم کفران نعمته، آره مشتی بخدا کفران، همین که هست، همین که میدونم رد مهربانی هایش روی صورتم تا ابد میماند دهنمو میبنده و نمیذاره بگم.
اینجا نزدیک من، نمیدونم شایدم درون من یکی نشسته داره ناله میکنه، آدمی نیستم که زیاد اهل حرف باشم، که بگم، که ناله کنم، وقتایی که دردم میگیره اگه کوچیک باشه، اگه مسخره باشه شروع میکنم به کولی بازی در آوردن سر و صدا کردن، ولی وقتایی که درد تا استخونام بره هیچی نمیگم سرمو میندازم پایین و ساکت میشم، این روزا زیاد سرو صدا کردم، بانو، برازنده اش شده این روزها، بانو سرو صدایم را دید، اخم و تخمم را دید فکر کرد چه خبر شده، فکر کرد کم آوردم، فکر کرد باخته ام پشیمانم خودش را داد دست باد تا برود، یک روز نگذشت از رفتنش رفتم خانه خرابی ام را نشانش بدهم ببیند، نبود، نبود، میدانی پلک چقدر خوب است، میشود راحت ببندیش خودت را، دنیایت را، پشت سیاهیش پنهان کنی، هیچ چیز نبینی، غرق شوی در آرامش سیاهش، پلک خیلی خوب است، قدرش را نمیدانیم، کاش مغز هم پلک داشت، الان دلم میخواهد پلک های مغزم را ببندم مغزم به سیاهی برود آرام شود خفه شود، من پرم، پر از تنهایی، پر از شلوغی، پر از تکه تکه شدن، نمیخوام تکه تکه باشم، واسه یکی تکه شم بخندم، واسه یکی تکه شم ناله کنم، واسه یکی تکه شم سرمو بندازم پایین، من میخوام واسه یکی همه اینا باشم، من میخوام یه تکه م سرشو بذار رو شونه ش بخوابه، یه تکه ش بشینه تا خود صبح به حرف زدناش گوش بده، پر شدم از تنهایی، پر از شلوغی، پر از تکه تکه تکه شدن، باید بدم یه دست پلک بسازن برا مغزم ببندمش و همه چیز تمام شود.

+ برای یکبار هم که شده روزه ام را با تو افطار میکنم، گناهش با من.

+ تمام این روزها دعا کردم باران بیاید، شاید نم نم باران بیاید نگران شوی خیس شوم، برگردی ...

+ آی دکتر ببخشید چرا وقتی خودم دس می‌کنم تو موهام دیگه اونجوری نمیشه که اون دس می‌کرد؟

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم