نزدیکی خانواده مان یک خانواده هست، اینکه میگویم نزدیکی خانواده، یک چیزی مثل نزدیک خانه مان میباشد، مثلأ بقالی نزدیک خانه مان، یا نونوایی سرکوچه، میگفتم نزدیک خانواده مان یک خانواده هست که تقریبأ میشود گفت آدم حسابی ترین خانواده از این ایل و تبار می باشند، از آنهایی که شوهر یکی از کله گنده های شهرداری و زن هم ماشین زیر پایش و خانه شان فلان جا و از این حرفا، یک خانواده دونفره با دو تا پسر، یعنی کلأ دو تا پسر داشتن بعد من یک مدتی نبودم هی سربازی و نبودن و این حرف ها، هر وقت اسم این ها میامد درون ذهنم یک خانواده بود با دو تا پسر، بعده ها یکبار در یک مهمانی دیدمشان هی منتظر بودم دو تا پسرش را ببینم چقدر گنده شدن که دیدم یک دختر هم بغلشان هست و اصلأ نفهمیدم کی آمد و کی راه رفتن یاد گرفت و ... ، حتی الان هم اسمش را نمیدانم، بعد اینها ما را دعوت کردن افطاری، چند سال پیش یادمه زن این خانواده دبه در اورد که دیگه جان بشور و بساب و مهمانی را ندارم و از آن سال به بعد همه فک و فامیل را یک شب میبرند رستوران و از این مدل قرطی بازی ها، خدا رو شکر در این سال ها فقط یکبار تن به این ذلت دادم و رفتم، آن هم تازه از خدمت برگشته بودم و گل پسر فامیل.
اصل نزدیکی ما به اینها شوهر آدم حسابیشه، که میشه داداش ننه بزرگ ما، تازگیا میگن شده رئیس سازمان تاکسیرانی، از اون ادماست که تمام جونای بدبخت فامیل یه جوری نیگاش میکنن، یه جوری که همه دست به دامنش باشن، مثلأ فکر میکنن چون فلان است در فلان جا، پس قراره تمام بیسواد های فامیل را ببرد سرکار و سرو سامان بدهد، یا حتی هر ننه مرده ای که میخواد بره خواستگاری تنها کسی که به ذهن همه میاد که ببرن تا آبرو نره و کلی کلاس داشته باشه اینه، حالا فکر کن سی چهل تا جون دم بخت، بیکار و علاف و در آستانه زن گرفتن، با چه تمنایی نگاهشان رو دوخته اند به آن شبی که قرار است افطاری بدهد در فلان رستوران و همه مادرها بچه های دسته گلشان را نشانش بدهند که در ذهنش بماند که فلان کند برایشان !
بعد شما فکر میکنید مثلأ در جلسه افطاری چه میگذرد؟ اول باید پیرزن ها بنشینن یک گوشه و هی چشم قره برن به دخترهایی که خاک برسری اند، بعد کم کم یخ خاله زنک ها باز میشود شروع کنند به خاله زنک بازی، کم کم هم شوهرهایشان کفش هایشان را در بیاورند و وارد بحث شوند، بعد خوردن و سیر شدن و هم هر کسی سهم افراد خانواده اش که نیامده را برود بگیرد زیر چادر و بند بساطش قایم کند، اه که چقدر بدم میاد از این حرکت، یکبار یکی از همسایه های نزدیکی ما، که خیلی نزدیک است همین اتاق بغل چنین کاری کرد، آب هوا قدری بد شد که کم کم خودش هم دیگر نمیخواست در این مجالس شرکت کند، مادر بنده خدای ما !
اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که امسال باز اینا افطاری میدن، باز همه حاضر شدن برن بچه های دسته گلشون مثل تابلو بگیرن و نشون آقا بدن، نمیدونم نهایت نهایتش اینه که بتونه یه کارت تاکسیرانی حواله کنه دیگه، یعنی ارزششو داره؟ اصلنم روی حرفم این نیست که بگم آدم بدی، اتفاقأ به نظرم خیلی آدم خوبیه، ولی همین، فقط آدم خوبیه، سالی چند بار هم اسم اینا میاد، یکی ماه رمضون و یکی وقتی که قراره برن خواستگاری، حالا اگه قرار باشه ما بریم خواستگاری یعنی باس زنگ بزنیم که اینا هم بیان، ولی نمیشه من هنوز وقتی اسمشون میاد تو ذهنم یه زن و شوهر میاد با دو تا پسر، که فقط مشتاقم ببینم پسراشون چقدر بزرگ شدن، هنوز دختری ندارن اینا تو ذهن من، خلاصه اینکه افطاری شد، دعوت هم کردند فلان رستوران، ولی من نرفتم که تصویر تو ذهنم از این خانواده چهار نفره یه وقت خدایی نکرده نشه مثلأ شش تا هشت تا اینا ...

+ من یک تعهد عجیب به چیزهای قشنگ دارم که هرگز رهایشان نمیکنم مثل لبخند تو.

+ فقط تو موقع نوازش، کف دستهایت خار ندارد مثل زبان لعنتی من ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٥/۱۱ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم