دارم هیچ کار نمیکنم این چند روز، نه اینکه کاری نکنم نه، یعنی کاری که دلم بخواهد نمیکنم پس یعنی حساب نمیکنم هیچ کدامشان را، روز را نمیدانم چگونه میگذرد، مثلأ اگر یکی بیاید جلو یقه م را بگیرد بگوید فلان روز چه کار کردی میگویم هیچ بعد مثلأ شاخ در بیاورد بگوید از صبح مثل خر فلان و بهمان و بعد من باز میگویم هیچ، باور کنید واقعأ هیچ، هیچ نمیدانم چطور شب روز میشود، روز شب میشود، آدم در زندگی ش روزهای لعنتی زیادی دارد، فکر کنم از این روزهای لعنتی من است این روزها، حتی اگر الان یکی بیاید بگوید امروز چند شنبه ست هم باز نمیدانم، عقربه ها هم نمیفهمم، تنها دلیل برای نگاه کردن به عقربه ها رسیدن به افطار است و زنده ماندن، عصر ها میمیرم، یعنی تمام سعیم را میکنم از ظهر ساعت دو به بعد بمیرم که بعد بیایند بگویند بلند شو اذان شد، شب ها وقت ندارم، حالم بهم میخورد از این کلمه، وقت ندارم شب ها بمیرم، وقت ندارم شب ها شب نشینی کنم با خودم یا درونم با علائقم، حتی وقت ندارم شب ها فیلم ببینم، پس این سریال لعنتی گیم چرا فصل بعدیش را شروع نمیکنند نگاه کنیم، حتی وقت ندارم لباس عوض کنم، همین شلوار لی طوسی قرن پیش با این بلیز زرده، کارم شده همین، بلیز زرد، خواب، شام، دوش، کار، بلیز زرد، خواب، شام، دوش، خواب، بلیز زرده،بلیز زرده، بلیز زرده، حالم بهم میخوره از این زنگ، فقط چون حالم بهم میخوره میپوشمش.
دور و برم پر شده از هیچ، آدم های هیچ، یعنی آدم هایی که در زندگی ام هیچی اند، کارهایی که در زندگی ام هیچ نقشی ندارد، امروز صبح یه پسره با بلیز چهارخونه با راه راه های آبی اومده بود دنبال جواز، رو میز، زیر صندلی، پشت کیس، همه ش دنبال جواز بود، آخر بهش گفتم جواز واسه چیته، گفت میخوام وام خوداشتغالی بگیرم گفتن جواز میخواد، گفتم چقدره وامش، گفت ده تومان، اونم میخوام بگیرم اساس بخرم واسه مغازه، هیچی نگفتم دیگه، مشغول کارم شدم فکر کنم فهمید که هیچی شده، خودش گفت واسه جواز چقدر میخواد، گفتم قد اجاره و رهن یه مغازه تجاری با مخلفات شهرداری و دارایی، داری؟ دیگه هیچی نگفت پا شد رفت، خدافظی هم نکرد، هیچی نشد، انگار سر صبح یه پسر بلیز آبی چهارخونه با راه راه های آبی نیومده بود دنبال جواز، هیچی، سحری هیچی نداریم، افطار هیچی نداریم، نه اینکه سحری نداریم نه، یعنی سحری جز سحری هیچی نداریم، از همه اینا بدتر دیگه هیچی دانلود نمیکنم، نه اینکه نخوام، نمیشه، انگار سرورای دنیای مجازی از سویس و آلمان تا نمیدونم کجا همه شون به مرض هیچی دچار شدن، هعی بابا شاید یه اهنگ هیچی بگیرم بذارم تو گوشم هی هیچی نشنوم، راستش ما خیلی چیزا کم داشتیم، ولی حالا انگار هیچی نداریم، واقعأ هیچی، جز یه دل منتظر و یه ... ، هیچی ولش کن !

+ کودک درونم آخر شب تو مهمونی خوابش برد بغلش کردیم آوردیمش خونه، حالا پا شده و هی میگه کی منو برد خونه؟ کی منو برد خونه؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم