دو تجربه آخر سینمایی م به گِل نشسته، منظورم این است، دو فیلم آخری که روی پرده سینما دیدم هردو به گل نشسته اند، فیلم اول که مجلس ختم کارگردانش می باشد، و فیلم دومی که فقط به احترام اسم کارگردانش تا آخر نشستم، تنها تفاوتشان در این است که، یک بار چشم هایم را باز کردم و زنگ زدم به حسین آقا که فلانی بلند شو برویم ببینم مهرجویی این بار چه گندی زده و خودمان با دست خودمان و با قرار قبلی برای قرار گرفتن در یک گند هنری سینمایی حاضر شدیم و رفتیم، برای منی که چیزی از مهمان مامان در ذهنم نیست مهرجویی یعنی مجسمه حماقت، نمیدانم شاید باید یک سازمان جدید بزنیم به اسم سازمان رسیدگی به حماقت های هرصنف، بعد تمام احمق ها را جمع کنیم دور هم، تا هم حمایتشان کنیم، هم دیگران را از شر این ها خلاص کنیم، این سازمان یک چیزی مثل سازمان رسیدگی به غم زده هاست، حتمأ سازمان غم زده ها هم نمیدانید چیست؟
خب اینگونه است که مثلأ شما در یک جای شلوغ یک نفر غم زده را میبینید بعد زنگ میزنید به صد و فلان، بعد منشی میگوید بفرمایید و شما آدرس را میدهید و ون سازمان می آید و غم زده را آرام و بی سر و صدا میبرد، مهم ترین بخش آنجاست که میخواهند بپرسند غمت چیست، درون یک اتاق شیشه ای چند دوربین در چند جهت مختلف میگذارند، و یک متخصص فلانِ غم زدگی می آید و میپرسد غمت چیست، بعد همه چشم ها منتظر جواب ایستاده اند، اگر طرف شروع کرد به توضیح و تفسیر غمش، میبرندش در فلان طبقه به اسم گذر از غم و شروع میکنند به درمانش، اگر هیچ جوابی نداد و زل زد پایین، یا بغض کرد، یا حتی زد زیر گریه، بدون هیچ حرفی میبرندش طبقه آخر به اسم بگذارید راحت باشه و رهایش میکنند بین بقیه غم ها، آن جا نه دکتر دارد نه هیچ چیز دیگر، تمام وسایل خودکشی هم موجود است، آن جا به عقاید همه احترام میگذارند، حتی اگر کسی عقیده اش خود کشی باشد.
خب، دیدید؟ حالا سازمان رسیدگی به احمق ها هم تمام امکانات را در اختیارشان قرار میدهد و به عقاید تمام احمق ها احترام میگذارد، البته بین خود احمق ها، چون هیچ دلیلی ندارد که بقیه بخاطر عقاید احمق ها دست به خودکشی احساسی یا هنری بزنند، و مهرجویی هم همان جا میتواند فیلم سومش یا ضلع سوم سه گانه حماقتش را بسازد و این بار مثلأ سوژه اش بشود باد معده، یا درمان با باد معده ای چیزی، اما فیلم دوم راستش فکم را به کف خیابان چسباند، یکبار در همین لحظات ملکوتی مرگ، قبل از افطار بودم که زنگ زدن و گفتن فیلم اصغر فرهادی روی پرده ست، بعد از جایم پریدم و کلی ذوق کردم و اصلأ یادم رفت روزه بودم و خودم را روبه قبله خوابانده بودم، دو روز تمام، باورتان میشود؟ دو روز تمام نشستم خودم را حاضر کردم برای دیدنش، این حاضر کردن شبیه همان غذا نخوردن قبل از مهمانی ست، که مثلأ بروم مهمانی و مثل گاو بخورم، من هم خودم را حاضر کردم برای مثل گاو فیلم دیدن، تا نیم ساعت اول همه ش حس میکردم من هنوز چیزی نمیفهمم و باید منتظر نیمه دوم شوم، نیمه دوم به یک چیز جالبی رسیدم،
شما دیدید در خانواده های ما ایرانی ها یا خانواده های فیلم هایمان همیشه پنج شش فرزند وجود دارد و یک پدر و مادر؟ حالا فرض کنید سه فرزند وجود داشت در فیلم و تقریبأ هفت هشت تا پدر و مادر، نمیدانم شاید اصغر فرهادی تمام توانش را گذاشته بود که بتواند تمام شخصیت هفت هشت پدر و ماد را نشان بدهد و یادش رفته بود فیلم را بسازد و ...
بیخیال اصغر جان فرهادی هنوز برایم احترام دارد و ...

+ به جرات میشه گفت حامد بهداد تنها شخصیت هنری دنیاست که چنین قابلیتی را دارد که اگر در فیلم آلفرد هیچکاک هم بازی کند، کارگردان و نویسنده را به مرگ هنری میرساند و گند میزند به همه چیز.

+ چقدر به دل چسبید ارتش والیبال نازی را زیر پایمان خورد کردیم و تن هیتلر را در گور لرزاندیم. اون قدیما هم که عابدزاده تو دروازه بود یادمه هر وقت تیم ملی رنگ قرمز میپوشید میباختیم ...

+ هنوز میلنگم، هنوز نتوانستم با هیچ کدام از فیدخوان ها ارتباط برقرار کنم، باورتان میشود؟ الان 168 پست نخوانده دارد نشان میدهد که هنوز جرات باز کردنشان را ندارم، ماه رمضان هم که بهانه داده دستمان و ... دلم برای یک دل سیر خواندن همه تان تنگ شده، یک دل سیر کامنت بدهم و مخم را خالی کنم زیر پستت هایتان، به بزرگیتان ببخشید دوستان بلاگر من.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (پایان آرنا - دزد میدان گلادیاتورها)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم