شاید وقتی سر موتور نشستی و ساعت نزدیک تموم شدن شبه شنیدن صدای پرت پرت موتور جز بدترین صداهایی باشه که به گوشت میخوره و یه جا وایمیسی، حتی بعد وایسادن، صدای شلپ شلوپ بنزین تو باک که میگه بنزین تموم نکردی هم نمیتونه خوشحالت کنه وقتی مشکل از برق باشه و باید پیاده شی و پیاده راه بیفتی به رفتن، خسته با بدن کسل که رسیدم سر خط، مسافر کشای سرخط به چنتا ماشین بودن، حتی نفهمیدم تو کدومشون نشستم، اصن چی بود، پیکان، پراید، باز خدا رو شکر پنجره پایینه یه بادی میخوره تو سرم، هنوز نشستم تو ماشین خالی و منتظرم چند نفر بیان تکمیل شه را بیفته، کجا میری؟ کجا؟ کرایه چقدر گرفتی؟ هفت تومان؟ بابا زیاده، آقا داره ازتون زیاد میگیره ندی بهش، و بعد صدای خنده پنج شش نفر که جلو ماشین وایسادن، میشناسمشون، دبیرستان که بودیم اینا یه تیم شش هفت نفره بودن تو همه مسابقه فوتبالا میرفتن، دو تاشون انسانی بودن، سه تاشون ریاضی و یکی شونم تجربی با ما بود، هر جا فوتبال میشد اینا بودن، زنگ تفریح هم شده بود میدون بازی اینا و کل مدرسه وایمیسادن تماشا کردن و سوت زدن ...
حمید، جانِ من چهار نفر برو دیگه، بابا کو چهار نفر؟ اینا یکی تو ماشین نشسته، اون یارو دم دره، اینم این دو تا، باشه داداش بشین را بیفتیم، حمید جان نشست و روشن کرد، ماشینش پیکان بود، پیکان سفید قراضه، همه ماشیناشون پیکان سفید قراضه بود، ایول به معرفتشون، یاد اون روزا افتادم که همه شون کفش فوتبالیاشون مث هم بود، انگارهمه شون با هم دانشگاه نرفتن و دیپلماشون رد شده، یا شایدم انگار هفتایی با هم قرار گذاشتن بدبخت باشن، حمید جان که راه افتاد صدای داریوش اومد، چقدر خوبه که منم از نسل این مسافرکشای بدبختم، هم مرام و معرفتشون سر جاشه، هم رفاقتشون تو بدبختی، حتمأ الان ضبط همه شون باز کنی داریوش داره میخونه، انقدر تند میرفت که اصلأ نفهمیدم چی داره میخونه، یادمه بچه که بودم، شبا منو میفرستادن تو ماشین آغلام که خوابالو نره بزنه به دری دیواری چیزی، نه اینکه رانندگیش بد باشه یا بلد نباشه، همه چیز از اونجا شروع شد که یه شب آغلام اشتباهی پاش در میره جا ترمز میره رو گاز و میزنه به یه مرد و زنه هم از ترس، بچه چند ماه ش از دستش ول میشه و الفاتحه، از اون به بعد که عکس آقامو تو روزنامه دیدم سر تصادفش دیگه شبا نذاشتم تنها بره، از همون شبا اثرش مونده روم، همه ش فکر میکنم الان یه بچه از تو کوچه میپره بیرون، حتی از زیر ماشین همه ش منتظر صدای له شدن یه بچه م، حمید جان انقدر تند میرفت که هی هزارتا سولاخ سومه ای که چشمم کار میکرد نیگا میکردم که یه وقت یه بچه نپره زیر ماشینش، یکی دو جا هم خودم ترمز کردم که از پشت نزه به یکی، انقدر جدی گرفته بودم قصه رو که اگه یه شب دیگه موتور خاموش شه و پیاده بیام، میرم سرخط وایمیسم سراغ حمید میگیرم میگم حمید چی شد؟ خانواده بچه هه رضایت دادن؟ پیکانش بیمه داشت یا نه ...

+ همیشه تو مهمونیا آدم میگرده یه آشنایی چیزی پیدا کنه بره پیشش بشینه، تواین مهمونی اوس کریم ما که جز خودش آشنا ماشنا نداریم چه باس بکنیم؟

+ گِل بگیرم در تلویزیونی که ابن ملجم ملعون شده ش، شده کمدین سریال طنز این شب ها !  ( آقای تلویزیون بگذار ابن ملجم با همان قیافه نحس و مزخرفش در ذهنمان همان احمقی باشد که شب قدر جلوی چشممان می آید نه یک دلقک که تمام ماه رمضان ...)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم