من اگه بیام اینجا الان بهت بگم ما هنوز آلبالوهای درختمون نکندیم و همینجوری مونده رو درخت شاید اول ذهنت بره اون طرفی و بگی پس ادامه قصه ت چی شد، یا شایدم مثلأ بشینی فکر کنی و توجیح بیاری که چرا اینا هنوز آلبالوهای درختشون نکندن، بعد مثلأ تو ذهنت بیاد که آره اینا خونه شون یه جای  دیگه ست و آلبالوهاشون دیرتر از ما میرسه که هنوز نکندن، مثلأ یه جایی تو استرالیان، تازه تو حیاطشونم از اون گوسفندای توپول تو دل برو دارن، ولی نه اینا نیست، من یادمه بچه که بودم، وقتی همه میرفتیم پفک میخریدیم، یه عده بودن که انقدر آروم آروم میخوردن که همه پفکاشون تموم شه، بعد اینا تازه پفکشون رسیده نصفه، یا حتی لواشکشون اصلأ بازم نمیکردن، همه که تموم میشد خوردنشون تازه در میاوردن و خیلی عادی شروع میکردن جلو همه خوردن و هیچ به رو خودشونم نمیاوردند که دل همه رو دارن آب میکنن، ولی من از اونا نبودم که مثلأ الان فکر کنی آلبالوهامون گذاشتم همه بچینن بخورن بعد که تموم شد تازه ما ... !
قصه آلبالو های ما اینجوریه که خب آخه ما قولشو قبلأ به یکی دیگه دادیم، بعد ما از اوناشم نیستیم که مثلأ تو بچه گی با دختر خاله یا دختر داییمون بازی کنیم بعد هی ننه هامون بشینن ببافن که این عروسه خودم و اینم داماد خودم، بعد از همون بچه گی قول ما روبه خودشون بدن و تا آخر ما هی منتظر این قول دادنا باشیم، نه اینجوریم نیست، آخه من تا پونزده سال تنها نوه خونه بودم، یعنی بقیه دختر خاله پسر خاله ها حداقل تفاوت بیست ساله با هم داریم، پس این نمیشه، این درست نیست، یه بارم یادمه آغلام یه دوستی داشت، یه پا نداشت، ما هر چند شب یه بار میرفتیم خونه شون، بعد اون یه دختر داشت هم قد ما بود، یه شب که تولدش بود واسش لباس عروس خریدن، ما که رفتیم نوار گذاشتن، از این نوار کاست قدیمیا که روش عکس داشت و با فونت ضایع نوشته بود گلچین 74، بعد ما دو تا رو با هم رقصوندن، ولی باز همون موقع هم نذاشتم قول همدیگه رو بهم بدیم، بعد خیلی گذشت، یه روز خبر رسید که بابای دختره که یه پاش مصنوعی بود، تو پای مصنوعیش مواد خاک بر سری میذاشته و ترانزیت میکرده، بعد گرفتنش و حالا حکم مرگش اومده، بعد بازم یادم نیست ولی شاید همون موقع ها تو دلم کلی خدا رو شکر کردم که نذاشتم مامانم قول منو به اینا بده و حالا پدر زن اعدامی بیفته گردنم، نمیدونم شایدم چون عاشق دختر خوشگل مهدکودک شده بودم و وجدانم اجازه نمیداد به هیشکی دیگه فکر کنم !
خلاصه زیاد فکرتو درگیر نکن، خواستم بگم ما قول این آلبالو ها رو دادیم به فلانی، ایشونم هی طاقچه بالا گذاشته و نمیاد، نمیدونم شاید اونم منتظر ببینه کدوم از ما پا مصنوعی داریم، یا شایدم عاشق شده تو مهدکودکشون ...

+ این روزایی که گذشت تولد چند نفری بود که نشد از ته دل تولدهاشون تبریک بگم و خجالتش موند واسه ما، میگن کیک تولد تا بیست سالگی شیرینه، تا سی سالگیشم مزه شو از دست میده، از سی سالگی به بعد میزنه به تلخی و زهرماری، نمیدونم در هر صورت هر کی ما یادمون رفته و غفلت کردیم تبلدتون پر از شادی !   (مهربان)  (بانو عسل)  (ضحی)   در حال تکمیل ...

+ جذب نویسنده در یک رب مانده بشتابید ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم