... قسمت قبل

قصه همین گونه گذشت، من دیوانه تر شدم، کم کم جرات پیدا کردم دیوانگی هایم را نشانش میدادم، آخر شما نمیدانید که، چادر بر سرت باشد، گوشی در دستت، در خیابان راه بروی، هی منتظر باشی، هی منتظر باشی، هی منتظر باشی، کارم شده بود همین، یا دیوانه شده بودم، یا منتظر، من فقط منتظر یک چیز بودم، یک خبری، یک صدایی، حتی نمیتوانستم بخوابم، مثلأ یکبار یکی گفت چه میکنی؟ گفتم دارم آماده میشم خوابم ببره، تعجب کرد، گفت یعنی تو خوابیدنت دکمه داره، هیچی نگفتم، چشمامو بستم و به صدای خنده هاش گوش کردم، گفتم شاید تعجب کند بگویم وطنم شده دست هایش، چشم هایش، آغوشش، راستی شما میدانید متکا هم بلد است تقلید صدا کند؟ مثلأ شبهایی که منتظر بودم تا زنگ بزند و مثلأ چیزی بگوید که آرام شوم، که یادم برود چه دارد بر سر میگذرد، بعد آقای چندرغازیان خوابش برده بود و من منتظرش بودم، همین متکای لعنتی هم میتواند صد بار تقلید صدا کند و صدای زنگ گوشی مرا بدهد، بعد من قند در دلم آب شود، شیرجه بزنم روی گوشیم و ببینم خبری نشده، ولی خب شیرین است، دوستش دارم، همین که خوابش ببرد، که منتظربالای سرش بنشینم، خوابیدن شبهایش را ببینم، همینجوری بالای سرش آنقدر بیدار بمانم تا صبح شود، بیدارش کنم برود سر کار، راستی یادم رفت بگویم آقای چندرغازیانم کاری شده، صبح ها بیدارش میکنم، تا دست و صورتش را آب بزند و بیاید چایی ش را میریزم، مینشینم تا بیاد، دو تا چایی میریزم، خیلی وقت است یاد گرفته ام دو تا میریزم، درست است نیست که بیاید بخورد، یکبار خودم هم ریختم، بعد همینجور چایی به دست آمدم توی اتاق، نشستم دیدم دو تا چایی اوردم، هی دور برم را نگاه کردم، کسی نبود، هی آقای چندرغازیان را صدا کردم، جواب نداد، یعنی اصلأ نبوده که جواب بدهد، پس من برای چی دو تا چایی ریخته بودم، دست خودم نبود که بغضم بترکد، که اشک بریزم، انقدر اشک ریختم یخ کرد چایی م، آن جا بود فهمیدم که من یک پروژه برداشته ام که عاشقش شوم به هر قیمتی که میشود.
بعد شما دیده اید مثلأ یه دخترک تنها بخواهد یک پروژه را تمام کند بعد پدرش، مادرش، جد و آبادش بیایند کمکش کنند که تمام شود، که یک اختراعی چیزی ثبت کند به نامش، نامی شود برای خودش، دیده اید؟ ولی من ندیده ام، تنها تر شدم، هر روز درون خانه مان تنها تر میشدم، بعد یک جمله بود، بار اول شنیدم، دلم خواستش، گفت من دیگه با تو کاری ندارم، هر کاری دلت میخواهد بکن، خوشحال شدم، ذوق کردم، باور کردم، آمدم هر کاری دلم میخواهد بکنم، دیدم افتادم گوشه ای، صدایم در نمی آید، دارد تمام حرص زندگی ش را سر من خراب میکند، باز چشمانم را بستم، یاد آن روز تولدش افتادم، همان روز که تیشرت سبز مردانه خودم را پوشیده بود، همان روز، بلند شدم داد زدم که دوستش دارم، برای یک لحظه دنیا ایستاد، صداها ایستادن، فحش ها، دری بری ها، خودم هم ایستادم، چه چیزی گفتم خودم هم حال کردم، دوباره گفتم، زندگی به جریان افتاد، این بار دیدم گذاشت و رفت، دیگر چیزی نگفت، یاد گرفته بودم هر کاری میکرد داد میزدم که دوستش دارم، بعد زندگی می ایستاد و همه چیز تمام میشد میرفت پی کارش، چون دوستش داشتم.

ادامه دارد ...

+ چند روز پیش یک ایمیلی خواندم، یک نفر ایمیلی سی چهل خطی برای خیلی ها فرستاده که فلانی، فلان ست و بهمان است و از این حرف ها (حرف های خاک بر سری)، باورتان نمیشود در تمام طول خواندنش یکبار هم به جمله ها، حرف ها، تهمت ها فکر نکردم، همه ش فکرم اینجا گیر کرده بود الان اگر زن ایشون این ها را بخواند و ببیند عکس العملش چیست؟ تنهایش میگذارد؟ شک میکند؟ تکلیف اعتمادش چه میشود؟ یا نه چادرش را سر میکند و میاید وسط شهر می ایستد و نمیگذارد هیچ کس به مردش چپ نگاه کند، دیشب برایم فرستاد: مردونگی به سیبیل و زور بازو نیست، متاسفم برای خودم ! باورتان میشود این حرف مهربان باشد؟ نه باورتان نمیشود، دیشب خودم با چشمان خودم دیدم مهربان چادرش را بسته دور کمرش آمده جلوی یک مشت نامرد ایستاده تا پشتم را بگیرد و نگذارد هر چه دلشان میخواهد بارم کنند.

+ میدانید حالم چگونه ست؟ چیز خاصی نیست سیاوش نشسته ست درون حالم آهنگ غربتش را میخواند و خودم به غربت و تنهاییم گریه میکنم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم