... قسمت قبل
خودش آقای خاص صدایم میکند، ولی اینجا مثلأ میگویمش آقای چندرغازیان، دیگر نفهمیدم چه شد، او داشت زندگیش را میکرد، من چشمانم را بسته بودم، یعنی قبلش بلند شدم رفتم بالای پشت بام، چشم هایم را بستم و آن لبه ایستادم، میتوانستم صدای خنده ش را بشنوم از دور، با خنده ش نسیم می آمد هولم میداد که نیفتم از بالا، هی چشمانم را بستم هی خندید، هی حرف زد، هی خندید، هی حرف زد، یکبار چشم هایم را باز کردم دیدم گوشه چادرم دستش را گرفته و داریم دوتایی توی خیابان قدم میزدیم، باران هم آمد، نگاهش کردم چتر نداشت، باران می آمد، ولی کلاه داشت، گفتم کلاهت را بگذار، خندید، گفتم کلاهت را بگذار، نگذاشت، اخر سر خودم رفتم کلاهش را گذاشتم روی سرش، نگاهم کرد، هیچی نگفت، سرش را انداخت پایین، کلاهش را هم برنداشت، آقای چندرغازیان حرف گوش کنی ست، همیشه حرف گوش میدهد، بردمش یکجا چایی بخوریم، کمی ببینمش، خواست چیزی بنویسد، خودکار داشت، ولی چیزی نداشت، من هم چیزی برای نوشتن نداشتم، دستمال را برداشت، چیزی نوشت، تا کرد، گذاشت زیر استکانم، گفتم قول بدهی رفتم برش داری، بخوانی، انقدر دود سیگار بود آنجا، دیگر یادم رفت، رفت، اقای چندرغازیان خودم بلند شد رفت، راهیش کردم، خودم هم دادم دستش ببرد، خودم را برد، من فقط مانده بودم و چادر روی سرم، یاد دستمال افتادم، خواندمش، نوشته بود، فقط یک جمله: روی چشم هایت کار شده لعنتی !
تولدش بود، یعنی چند روز مانده بود به تولدش، یادم افتاد تکیه گاه دارم، پدرم خوب است، میفهمد، پشت من است، بارها آمده مهربانی کرده گفته دخترکم هر که را دوس داشتی بیارش دستش را بگذار در دستهایم، دختر خوبی شدم، بردمش، دستش را گذاشتم در دستش، چشمانم را بستم منتظر بودم به آغوشم بکشد مثل همیشه، که صورتم سرخ شد، گوشم زنگ زد، دیگر چیزی نشنیدم، فقط یک مشت فحش بود وسط چنتا داد و بیداد می آمد، دیگر نشیندم، الان چند ماه است دیگر هیچ چیز نمیشنوم، فقط یک مشت فحش وسط داد و بیداد میشنوم، شده بودم از همان دخترهایی که توی تاکسی یادشان میرود کجا میرفتن، حتی بقیه پول هم نمیگرفتم، گم شده بودم، باز چشمانم را بستم، قبلش رفتم روی پشت بام، لبه ش ایستادم، آشنا بود، چشمانم را بستم، منتظر باد بودم با خنده هایش، آمد، همیشه می آید، حتی وسط دعواهایش من صدای خنده هایش را میشنوم، آقای خاص چندرغازیان خودم است، خواستم چشمانم را باز کنم، نگذاشت، هی میگفت هیس، اروم چشاتو ببند، یادم آمد برایش تولد گرفته م، یک تولد دونفره، آقای خودم است، من باید برایش تولد بگیرم، کیک بگیرم، شمع بگیرم ولی یادم برود کبریت بیارم، حرفی برای گفتن نداشتم، همیشه او یک عالمه حرف دارد، سرم گیج میخورد دور خودم، نفهمیدم، خواب بودم یا بیدار، حس کردم روی بازوی کسی خوابم برده، تمام شد، دنبال هیچ چیز نباشید، قصه همین جا تمام شد، تمام شدم، کسی در گوشم هی میگفت: هیس چشاتو آروم ببند.

ادامه دارد ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم