یک سال پیش قبل شروع ترم جدید، به عبارتی میشود همین روزها چند روز بیشتر، یعنی بعد از ماه مبارک، که خیلی هم دور نیست، روزهای اولش بود، یعنی روزهای اولی که تنهایی زندگی کردن رو بلد شده بود، خیلی تنها بود، من یه کلمه مینویسم تنها بود، شما شاید باورتون نشه، تنها بودن نه از این لوس بازی های صورتی رنگ، هیچ کس نبود، خالی بود، قصه ش را به هیچ کس نمیتوانست بگوید، گفتنی هم نبود، اصلا کسی نبود برای گفتن، یک شب نشستم پای حرفش، چگونه شد یادم نیست، کاملأ اتفاقی، مثلأ سر یک عکس بوده شاید، بعد گفت، هی گفت، آخرش تمام شد، نه اینکه حرف گفتنش تمام شد، نه، خودش تمام شد، دیگر نبود، خبری از پسرک تنها نبود، تا باز یک روزی سر و کله ش پیدا شد، دعوتم کرد به شهرشان، گفت که فلان است و بهمان با کلی خواهش مودبانه دعوتم کرد که بروم دست آقای اجازه م را بگیرم ببوسم، اجازه م را بدهد بعد بروم شهرشان، نمیدانستم چه کنم بروم؟ نروم؟ کار خاصی برای انجام دادن نبود، فقط قرار بود یه کتابی فلان نام برایش بخرم و ببرم، نمیدانستم که قرار است عاشقش شوم و قرار است یک شبی بیاید خواستگاریم !
چادرم را سر کردم، راهم را کج کردم و رفتم، دو روز آنجا بودیم، از دور میتوانستم ببینمش، این نبود که بگوید تنهام، نه، خالی بود، تمام شده بود، دیگر چیزی نبود، مثلأ نگاهش میکردی هیچ چیز نمیدیدی، آن طرفش معلوم بود، مثل لیوان خالی که خالی ست که چیزی ندارد دیگر، که تمام شده و آن طرفش معلوم است، رسید به روز آخر با تمام قد کوتاهش ایستاده بود دم در که سوار شویم که راهیمان کند، رفتم جلویش، درست جلوی چشمهایش، نگاهش کردم، سرش پایین بود، باز نگاهش کردم، گفتم من فلانی ام، جا خورد، نگاهم کرد، تمام شد، دنبال چیز دیگری نباشید، همینجا تمام شد قصه، آن شب که همه چیز را برایم گفته بود و تمام شده بود یادتان هست؟ حالا انگار تمام چیزش را اینجا دید، چیزی نگفت باز، دهانش خالی بود، ذهنش خالی بود، کتابش را دادم و رفتم، باز سرش پایین بود، به گمانم انقدر سرش پایین بود که نفهمید کی رفتیم، یک ساعت بود نمیدانم یا دو ساعت بعد زنگ زد، صدایش خالی بود، چیزی نداشت خواست تشکر کند، گفت آنجا که سرش پایین بوده رویش نشده تشکر کند و از این حرف ها، صدایش خالی بود، صدایش را گرفتم درون گوشم پر کردم آنقدر پر کردم نمیدانستم یک روز عاشقش میشوم، این بار من نفهمیدم کی تلفن را قطع کرد، از آن روز به بعد دارم به صدای خالیش گوش میکنم.

ادامه دارد ...

+ این داستان که ادامه دارد و باز ادامه دارد و بازهم ادامه دارد تقدیم میشود به مهربان بانوی خودم، که امروز تولدش بود، که روز تولدش بعد از یک سال دربه دری و سختی شد بروم خواستگاریش، که بخواهمش، و التماسش کنم، درست است خورد شدم، وچیزی دیگر برایم نماند، درست است صدای التماس پدر پیری درون گوشم زنگ میزند، حتی درست است که جواب سلام ندادنشان قاب شده مانده روی چشم هایم، ولی باز جای شکرش باقی ست که شد همین قدم را بردارم، خدا را چه دیدید شاید باز یک سال دیگر گذشت و شد بروم خواستگاریش و باز درون خانه شان خورد شوم و بیایم اینجا برایتان بگویم که چگونه یک نفر غرورش میشکند و بغض میکند و تمام راه را اشک نمیریزد و هی میگوید خدابزرگ است، خدابزرگ است، خدابزرگ است ...

+ تیر دارد به نیمه میرسد و من دیگر منتظر هیچ چیز نیستم، باورتان میشود؟ تیر 13 مش را از دست داده و من منتظر مرگ هم نیستم، واقعأ باورتان میشود؟ روز تولد دلیل زندگی ت باشد، شب شده باشد، کادوی تولدش در جیبت مانده باشد، نه باورتان نمیشود، باید انقدر زنده بمانم تا لااقل همین را بدهم و بعد بمیرم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/۱۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم