ترجیح میدهم نوشته هایم سیاه باشد تا خفه باشم، خیلی ها می آیند میگویند رنگ زندیگت سیاه شده، تار شده، ترسناک شده، هی بخودم میگویم سیاه و سفید شده ای پسر، اصلأ مگر کجایش تعجب دارد، زندگی سیاه بوده سیاه و سفید بوده از اولش هم، همین یه کم رنگی که هرزگاهی سر بلند میکند و چشمک میزند هم بخاطر رنگ مهربانی های دخترک چادر بر سر است، خب تعجبی ندارد که وقتی دستش به دستم نرسد مدام هی پست تلخ روانه کنم، هی می آیند میگویند نوشته هایت سقوط کرده، خب مگر چه عیبی دارد دلم میخواهد سری به قعر بزنم ببینم آنجا چه خبر است، سلام آدم های قعر، من آمدم پیش شما، من آدمی هستم پر پیچ و خم، با یک سری خط قرمزهای قلمبه، از آن دسته آدم هایی که چند لایه دارند و هی باید بروی بروی لایه ها را کنار بزنی دوباره یک چیز جدید پیدایش میشود، خودم هم بعد از این همه سال هرزگاهی یک چیزهایی میبینم از خودم میبینم باورم نمیشود، یک لایه جدید، یک شخصیت جدید، شاید اینجا جایی ست که باید لخت شوم، لباس هایم را، لایه هایم را خودم با دست خودم بکنم یکی یکی رو کنم و بگذارمش وسط بعد خودم بعده ها بیایم ببینم چند مرده حلاج بودم و از این حرف ها !
این خوب است که آدم بنویسد، مدام بنویسد، هی خودش را خنده هایش را بداخلاقی هایش را بنویسد، میماند یادگاری برای بعده های خودش، میدانید آخر میگذرد، سال ها روزها ما هم فراموشکار، بعد یادمان میرود که چقدر درد کشیده ایم تا رسیده ایم به اینجا، یا چقدر ببخشید رویم به دیوار، گه خورده ایم تا شده ایم این، بعد خب یادمان میرود، ولی نباید یادمان برود باید یه گوشه نوشت بعده ها بیاید ببیند فلان روز مثلأ سر صبح چگونه بود، کجای دلش درد میکرد، یا اشک فلان شبش را به بهانه کدام دلتنگی ریخته بود و ...
اصلأ اینها رو بگذار کنار، چند روز پیش جایی خواندم چند محقق بیکار علاف کشورهای ملحد و کافر و اینا اومدن تحقیق کردن روی 71 نفر بیمار لوسومی که اصلأ نمیدانم چیست بعد هی مقاله در کردن که چقدر نوشتن خوب است، همان جا که خواندم نوشته بود: نوشتن علاوه بر رفع تنش ها و کنار آمدن با مشکل، حتی اثرات فیزولوژیکی هم دارد، بعد نوشته بود که فلان دانشمند سیستم عصبی، وبلاگ نویسی را جز درمان های بیماران خودش قرار داده، خب جالب بود برای من حداقل وبلاگ نویس بعد تو ذهنم زد که واقعأ وقتی همه میان میشینن مینویسن از احساساتشون از دردهاشون از چیزهایی که براشون مهم هست یا نیست این خودش یک جور شبکه اجتماعی درست کردن محدود و با پارامترهای خاص است، مثلأ وقتی من نوشته تلخ میزنم به دیوار اینجا اکثرأ همان ها که تلخ است زندگیشان می آیند و میخوانند و کامنت میدهند، حتی بعضی ها کمی حلوتر هم میروند و نظر میدهند یا میروند در وبلاگشان همان حس را با زبان خودشان مینویسند و خیلی راحت با چرخیدن در وبلاگ یک مشت دل گرفته میتوانی پی ببری که دل گرفتگی چیست و ...
خلاصه در گوشی بگویم طاقت ندارم دیگر یک لحظه ناراحتیش را ببینم، شما هم اگر کسی را دوست دارید، بروید در گوشش همین جمله را بگویید بعد ببیند چه میکند چه میکند چه میکند ...

+توییت کردم "بازی بعدی چی بپوشم؟ اس م اس شکیرا به ضرغامی" بعد امشب پیامش واسم اومد :)

+ مردم هر روز از خواب پا میشن میرن جلو آیینه وضع سلامتی و روحیشون چک میکنن ما شده کارمون هر روز صبح بیایم ببینیم ریدر داریم یا نه !  فقط یک روز تا حذف ریدر و هنوز جایگزینی که به دل بچسبد نیافتم ! (عجله کنید) فردا باید با دنیای گودر خداحافظی کنیم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم