حتی اخم و تخم و داد و بیداد و ادا اطوارهای مردانه هم نمیتواند پنهان کند بغضت را، تمام طول جاده، کف آسفالت زل زده بود به من و چشم هایم، هر چقدرم صدایم را عر کردم و قیافه مردانه بخودم گرفتم نشد، بالاخره پرسید که چه شده؟ من هم جوابم را حاضر کرده بودم، گفتم، گفتم: دلم تنگ است ! دروغ گفتم، من هم دروغ گو شده ام دیدی؟
راست میگویند، یک حرف هایی گفتن ندارد، نمیشود که گفتشان، مثلأ نمیشود بنشینی روی صندلی و روبه رویت کسی نشسته باشد و بگویی آرامشت، چند روز است دستش را مشت کرده و هی میکوبد به صورتت، نمیشود گفت دلیل زندگی ت، جلوی همه، وسط روز ایستاده جلوی صورتت به تو دروغ گفته، یا نه دروغ نه همه چیز را نگفته، نمیشود گفت مثلأ تو با تمام امید یه عکس بدهی دستش تا از رویش برایت بخواند و تو را چند روز بیمه خودش کند ولی سرش را بر میگرداند و حتی حاضر نیست یک جمله ساده بگوید: بعدأ ! ، گفتنی نیست نشسته باشی وسط ساندویچی و ساندویچ گنده ای دستت باشد هی منتظر صدایش باشی که بخواند یا نه حداقل چیزی بگوید و آشوب دلت را خاموش کند، بعد ببینی جلوی همه از صندوق دار تا گارسون و مشتری ها تو را، مردش را پیش خودش سکه یک پول کرده و حتی حاضر نشده به چشم هایت نگاه کند و التماس چشم هایت را ببیند، نمیشود گفت که یک مرد شب ها سرش را زیر پتو پنهان میکند تا اشک هایش را نبینند و مردانگیش خورد نشود، نه نمیشود گفت، مرد ت تنهاست، تنها تر از قبل، نمیشود گفت تو باشی و تنها باشم، من با تو کنارت تنها باشم، نه نمیشود گفت !
نمیشود گفت مردش وقتی جلویش ایستاد و خواهش کرد چه شد، یا بعد از آن که دید التماس کردنش کف خیابان جامانده و هیج ارزش دیگری ندارد چقدر خورد شد، مثلأ فکر کن یک مرد دست زنش را گرفته و بغض گلویش را غولط داده و به چشم هایش زل زده التماس کرده که دیگر فلان نشود، بعد میگذرد، آره خیلی میگذرد آنقدر میگذرد که دارد میشود یک سال، بعد مرد سرش را مردانه بالا بگیرد و ببیند التماس یک سال پیشش روی زمین مانده، پشت در، درست همان جا که آشغال هایشان را میگذارند، آره نمیشود گفت مثل آب خوردنی کاشانه عاشقانه ای که همه را انگشت به دهان کرده فقط بخاطر حرف نزدن ویرانه ای شده که فقط بشود گرتی برود خودش را بسازد، یا حیوانی برود خودش را خالی کند، نمیشود گفت دو نفر که برای هم میمیرند برای حرف نزدن، درست شنیدین فقط برای یک جمله ساده و معمولی حرف نزدن راهشان را از هم جدا میکنند و میگذارند میروند، نمیشود گفت که مرد روزها و سال ها منتظر بوده تا یک اویی بیاید و حرف هایش را نگفته بردارد و بگذارد روی چشم هایش، وقتی ببینید حرف چشم هایش که هیچ، حرف اشک هایش هم پیشِ دلیلِ نفس کشیدنش ارزش ندارد چه بر سر خودش می آورد، یک مردی که نا امید شده، که امید در دلش مرده دفنش کردنند، روزی چند بار آرزوی مرگش را صدا میزند، یک مردی که وسط خیابان ایستاد و تمام و اشک هایش را فریاد زد، آنقدر بلند بلند اشک هایش را میریخت که هر کسی از گوشه خیابان رد میشد صدای شکسته شدن و خورد شدنش را میشنید، مردی ک خودش را کشت به زبان مادریش اشک نریزد، نمیشود از شکستن دل یک مرد نوشت، یک مرد تنها !
نمیشود گفت یک مرد، جلوی ناموسش پاهایش لرزید و نتوانست روی پایش بایستد تکیه ش را داد به تیر برق باز نتوانست خودش را پهن کرد روی جدول گوشه خیابان، بعد همان جا هی تند تند نفس میکشید تا زنده بماند، تا بیشتر از این پیشِ همه کَس ش حقیر نشود، مردم هی رد میشدن هی نگاه میکردن به لانه ی عاشقانه این دو نفر، خانه عاشقانه ای که روزها زحمت کشیده اند برای ساختنش، حالا عشقش هر روز که بلند میشود کبریت میگیرد و آتشش میزند، همان جا درست همان جا که آتش میگرفت مرد هم میسوخت، مردم هی نگاه میکردن، هی نگاه میکردن، به سوختنش، کسی نبود بیاید دستش را بگیرد جلوی سوختن و دربه در شدنش را بگیرد، مرد همان جا گوشه خیابان جلو چشم های همه حتی عشقش خورد شد، شکست، خراب شد روی سرش، دیگر خبری از کسی نبود، خودش بود زیر آوار خودش که خورد شده بود مانده بود، هی آمد داد بزند، فریاد بزند، بلند شود، آمد تکه تکه های خودش را از زیر این آوار لعنتی بیرون کشید، یک جاهاییش را پیدا نکرد، زلزله آمده، خرابی شده، بلند شو، آره نازنین بلند شو بیا مردت را بیاب، برو یک سگ بیاور، از این سگ هایی که میبرند برای آوار، زنده ها رو پیدا میکند، بو بکشد بو بکشد مردت را پیدا کند، یک تکه از دستت را بده بو بکشد بوی تنم را، بوی تنت را، لعنت بر تو بوی گردنم را ...

+ اخطار ! این فقط یک قصه ست. و تو هی قصه گو یادت باشد بمیری بلد شدی؟ بمیری ...

+ قطعأ اگر یه روز قرار باشد اسم داش بهی را عوض کنم میگذارم ته مانده های یک مرد !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم