در شهر حادثه رخ داده، در کوچه و خیابان حادثه رخ داده، در هر جایی بیرون از اتاق خودت حادثه رخ داده، آدمی که تنهاست، و جز گوشه اتاقش چیز دیگری ندارد، بایستی گوشه ای از اتاقش بنشیند و زانو بغل کند و دستهایش را روی سرش بگذارد تا نکند اتاق هم روی سرش حادثه شود، یک جایی آدم آنقدر تنهاست که خودش میشود دیوار اتاقش، میشود شیء، یعنی یک موجود زنده دیگر زنده نیست، دیگر جز جانداران نیست، یکی میشود دیوار، یکی میشود ستون، یکی طاقچه، ولی من شدم پنجره، یک تو درون زندگی من گم شده است، مراعات کنید، از بیرون فریاد می آید، در شهر حادثه رخ داده، در شهر حادثه رخ داده فاصله ی خود را با پنجره حفظ کنید ...
خیلی دلم میخواهد بروم شمال، شمالِ کجا نمیدانم، فقط دلم میخواهد همه چیز را بگذارم و بروم شمال، آنقدر بروم شمال که برسم به جنگل ها، یا برسم به گوزن ها، شمال رفتن پا نمیخواهد، دل و دماغ میخواهد، پاهای آدم ها کجاها که نمیرود، پاهایم سر هر پیچ که میرسیدند پیش خودشان فریاد میزدند که این دیگه پیچ آخره، و من هر پیچ را که رد میکردم منتظر پیچ آخر بودم، یکبار جاده پرسید کجا میروی؟ گفتم: نمیدانم، ولی از اینجا میرم، به دیوار ها نمی آیم، به شهر نمی آیم، به خیابان ها نمی آیم، خیابان های اینجا پیچ دارد، حس پیچ خوردگی میدانی چیست؟
نمیدانم، شاید وصله ناجورم که چسبیده ام به تو و حالا میخواهم بروم که نباشم، من گمانم عکس برگردان آدامس خرسی بچه ای باشم که با تف میخواهد مرا به دستش بچسباند و پدرش او را دیده و عکس را از او گرفته و بچه هم مدام یا دارد گریه میکند یا قهر کرده و زیر پتو دارد میخوابد، نهایت قصه ام میدانی چه میشود؟ بچه آنقدر گریه میکند تا پدرش رضایت بدهد عکس را روی یک دیوار آجری زرد بچسباند، توی کوچه، نزدیک بقالی، توی شهر، دقت کردی؟ چه چیز افتضاحی از آب در می آیم من ! 

+ امروز صبح خورشید طلوع کرد تا رو سیاهی بماند برای هر کسی که فکر میکرد باید جلیلی بزرگ شود و بزرگ شود، مثل بادکنک تو خالی که بزرگ میشود و آخر سر میترکد ...

+ انقدر به بلاگفا خورده گرفتیم که آخر سر تمام درد و مرض ها چسبید بیخ گلوی پرشین بلاگ و ...

+  در یک رب مانده بخوانید ! (لب مرز)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم