قطعأ گوشه ذهنتتان یاری میدهد روزهای 88 را، روزهایی که قابشان کرده ایم گذاشته ایم گوشه ای در خاطرات تا فرداها ما هم چیزی برای گفتن داشته باشیم برای کودکانمان که چه ها شد و چه ها نشد، که تقویم را برداریم و نشانش بدهیم که جمعیت از کجا تا کجا سر چه آمده بودند و هر کس چه میخواست، تنها فرقمان با پدر مادرهایمان این است که آنها تمام حرف هایشان سیاه سفید است و تنها رنگ درونش خون است، ولی حرف های ما رنگ دارد، سبز، سفید، سرخ ...
اما همان روزها کودکانی بودند که دستشان به صندوق رأی نمیرسید وباید زود میرفتن خانه که به تاریکی شب نخورند و زیاد غذاهایشان را بخورند تا زود بزرگ شوند و بتوانند رأی بدهند، دیروز بعد از چند روز تبلیغاتی کسالت آور خبر ها و سر و صداهایی بود، پاهایم مرا میکشاندن هر طرف، آدم هایی میدیدم که سرشان پایین بود و راهشان را میرفتن، آدم هایی را میدیدم که خون جلوی چشم هایشان را گرفته بود و ترافیک روی مخ شان رژه رفته بودند، و باز هم آدم هایی بودند که از کنار جمعیت ها میگذشتند نگاهی مینداختند و باز میرفتند، این ها را میشناختم، دیده بودم، چهار سال پیش، دوباره بر میگشتند نگاه میکردن و میرفتند، نمیدانم یاد روزهای خودشان میفتادند، یا به حال این کودکان رشد کرده افسوس میخوردند، اینها گذشت خودم که رسیدم به سر و صداها و هی با چشم دنبال آدم ها میگشتم که یکی در گوشم نشسته بود و مدام میگفت فریاد بزن: آن ممه را لولو برد، این جمعیتی که من با چشمانم دیدم همان کودکان دیروز بودند که حسرت آن روزها در دلشان مانده بود و تند تند غذاهایشان را خورده بودند تا زود بزرگ شوند و قدشان به صندوق رأی برسد و بیاین اینجا برای آرمان هایی که نمیداند عارمان است یا آرمان کف و سوت بکشند ...

+ مرگ همان جاست که دیگر با هم حرف نزنیم، نخندیم، چایی نخوریم، راه نرویم، همدیگر را نبینیم، بهم لبخند نزنیم، با هم دعوا نکنیم و هیچ رابطه ای بینمان نباشد، فرق ندارد من و تو این رابطه را بریده باشیم، یا یک گردن کلفتی بینمان نشسته باشد و من تو را نبینم، دیروز که از خواب پا شدم دیدم مُرده م، چشام باز نمیشه دیگه، سه چهار روز پیش دردش به جانم افتاده بود و تمام دکترا قطع امید کرده بودن، امروز یقه مان را چسبید و من یک روز است مرده است، فردا مجلس ختمم بعد از رأی دادن برپا میشود شاید !

+ من آنجا ایستاده ام که آدم برای خودش فایده ندارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم