اومدم بخوابم اگه اینا بذارن، جامو برداشتم و اومدم بخوابم اگه این همسایه روبه رویی که صدا قاشق و چنگالاشون میاد بذاره، اومدم بخوابم اگه این بچه کوچیک همسایه بیخیال توب بازیش بشه بذاره بخوابم، تازه دیشبم اومدم بخوابم که صدای ماشین شهرداری نذاشت، آخه پارک کرده بود بغل خونه ما و پیاده شده بودن مشغول کندن آلبالو از درخت شده بودن، میدونم به احتمال زیاد تشخیص داده بودن اینا آشغالن و داشتن زحمت میکشیدن از جلو چشمامون دورشون کنن، ولی من فقط اومدم بخوابم اگه این نگهبان حافظ امنیت و آسایش محله با اون سوت پلاستیکیش بذاره بخوابم، حتی همین الانم اومدم بخوابم اگه این چنتا جونی که چشمشون افتاد به آلبالوها و افتادن به کندن بذارن بخوابم، صدای کفشاشون میشنوم میتونم الان دقیق بگم کجا وایسادن و دارن نمیذارن من بخوابم، نه واقعا باورتون میشد یه روز آلبالو خوردن یکی مانع خواب کسی شه؟ ولی من فقط میخوام بخوابم اگه صدا راه رفتن این خانومه که داره کالسکه بچه شو هول میده بذاره، یا حتی صدا اون دختری که نمیدونم کجاست و جیغ میزنه و آب میخواد، انگار همه بلدن کجا باید صدای چیو در بیارن که نذارن من بخوابم، انگار همه روزهاست نمیذارن من بخوابم و کارشون خوب بلدن، میخوام بخوابم اگه آسمون بذاره، اگه سیاهی شب بذاره، آخه خالی میبنده ناکس، سیاه که نیست کبوده، شایدم کبود شده، شایدم کبودش کردن، اصلا همه چیز تقصیر شب است ...
آدم باید زندگیش را جوری بچیند که هر وقت دلش خواست بخوابد، هر وقت دلش خواست نخوابد، من این آدم را نمیفهمم، این آدمی که خوابیدن و نخوابیدنش گیر باشد، گیر صدای راه رفتن آن مرد در کوچه، یا گیر صدای خنده های پسرک آقاخسرو همسایه روبه رویی، من این آدم را نمیشناسم، این آدمی که نخوابیدنش دست خودش نیست، این آدمی که خوابیدنش هم دست خودش نیست، اصلأ صبر کنید یقه ش را بگیرم ببینم پس چه در دست دارد و به چه امیدی زنده ست؟ هوی پسر ! بله آقا با منی ؟  بله با تو ام، چرا نمیخوابی؟ ما ما ما آقا ... ؟ ها چیه تو حتی اختیار خوابیدن خودتم نداری چه جوری اسمتو گذاشتی مرد؟ نه اقا ما نخوابیدیم چون سرکیشیکیم !   آره درست شنیدین، سر کیشیکم، دارم کیشیک دلتنگی هامو میکشم، وایسادم بالاسرشون ببینم حرف حسابشون چیه، میگردم از لابه لای همه شون اون کوچیک کوچیکه رو میشکم بیرون، همون که قند یه ناخن، دستشو میگیرم و میارم میشونمش جلوم، شروع میکنم باهاش حرف زدن، حرف تو مخش نمیره که نمیره ...
شب خالی شد، خالی از همه چیز، میخوام بخوابم اگر این شب لعنتی خالی بذاره بخوابم، حتی شب خالی از صدا، میخوام بخوابم ولی خوابیدن و نخوابیدن دست خودم نیست، اصلأ نمیتونم بفهمم این آدمو، این آدمی که نخوابیدنش دست خودش نیست و الان یه گوشه دنیا زیر یه سقف دیگه خوابه، راستشو بخواید بدم میاد از این آدمی که باید زود بخوابه، قبل خالی شدن شب بخوابه که صبح خواب نمونه، بدم میاد !
اینجا همه چیز را نمیشود نوشت، مثل صدای باد، مثل سیاهی شب، مثل نگذاشتن خوابیدن کسی یا مثل دلتنگی، حتی نقاشیش هم نمیشود کشید، اینجا حتی نمیشود نوشت که شب هم دیگر برای خوابیدن امن نیست، وقتی قرار است تنها بخوابی و گیر نخوابیدنت یک جایی خیلی دورتر از این حرف ها خواب است.

+ ناخن همان چیزی ست که خنج می اندازد پشت، گردن، یا هر جای دیگری را ...

+ حداد رفت، بار و بندلیش را بست و رفت، رفت گوشه خاطرات، کتاب اجتماعی، خانه ای نزدیک خانه خانواده آقای هاشمی ساکن است.

+ اگر بگویم این خبر کار من است یعنی خیلی چیز ... !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم