به سرسبزیشان غبطه میخورم، به شادابی و نشاط بی دلیلشان غبطه میخورم، همه شان ساده و بی ادعا بزرگ میشوند، رشد میکنند و قد میکشند، سبز میشوند، میوه میدهند، گل میدهند، نه صدایشان در می آید، نه ناله میزنند، نه کار با کار دیگری دارند، بدون چشم و هم چشمی راهشان را میشکند و میروند بالا، هر جا که دلشان میخواهد، کاری ندارند که اینجا دیوار است یا پنجره، حتی برای کاشتنشان هم قر و اطوار خاصی لازم نیست، همین که خوردی هسته اش را دربیاوری و پرت کنی در خاک کافی ست، یک سال بعد بیای میبینی همان جا، همان هسته الان میوه داده، کم کم دارد سرخ میشود یعنی میشود بچینی بخوری و دوباره هسته اش را همان جا بیندازی و بدون هیچ قید و بندی رشد کند و بالا برود و کاری با کار کسی نداشته باشد به آنچه دلش میخواهد میرسد !
دوباره میگویم با دقت تر، بدون اینکه کار باکار کسی یا چیزی داشته باشد رشد میکند و بالا میرود و به آنچه میخواهد میرسد، نمیترسند، از هیچ چیز نمیترسند، نه از سرما نه از گرما، نمیترسند، من اما گاهی میترسم، از اینکه تنها بمانم میترسم، از اینکه کسی چشمش به من نباشد میترسم، اصلأ خیلی جاها همین ترس است که مجبورم میکند کار احمقانه ای بکنم و بعدا سرم را به دیوار بکوبم، همه میگویند صبر، میگویند زمان، میدانم همه اینها را میدانم، یعنی بلد شده ام، ولی میترسم، ترس از دست دادن کسی، ترس گرفتن کسی از زندگیت، ترس چشم باز کردن و دیدن جای خالی کسی، حتی میگویند فکر فردا باش، فکر فردای خودت باش، این ها هم بلدم میدانم ولی حرف من چیز دیگری ست، اینکه حس میکنم از هسته آلبالو کمترم و خودم نمیتوانم راه خودم را باز کنم، حس اینکه دیواری جلوی رویم باشد و از ترس دیوار خودم را بالا نکشم و سرسبز نشوم عذابم میدهد، روحم را خط خطی میکند.
حرف من این است جلوی رویم دیوار است، از نوع آدمیزاد گردن کلفت و مغرور است، خب باشد، حتی اگر بیاید هر زوری که دارد بزند و خورشید را از زندگیم بگیرد، ولی خورشید کار خودش را کرده، آنقدر که خواسته به زندگی م رنگ داده، حیات داده، نمیشود که بخاطر دیوار پای دلم را قلم کنم که اینجا دیوار است نرو، حرف من این است هر روز مجبور شوی به یکی بگویی مواظب خودت باش سخت است، شاید یکبار خودت دلت خواست مواظبش باشی، حرف من این است به هیمن زودی ها خودم را کول میکنم، ریشه ام را میکشم بیرون، دست خورشید زندگی ام را میگیرم و میبرم باغچه ای که ناآشناست، که ساده و بی ریا و بدون زرق و برق است، همان جا خودم را میکارم و رشد میکنم و سبز میشوم تنهای تنها، تا‌ آنقدر قد بکشم و تنها شوم که بشوم هم قد خورشید زندگی ام ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم