همه چیز از آنجا شروع شد، از بانه، اصلأ حرفش که افتاد، همین که میدانستم از اینجا باید رد شوید، شروع کردن به لرزیدن، در خودم میلرزیدم، ساعت یک رب مانده به رسیدنت، صدای کمر دردش می آید، صدای ناله هایش می آید، می آیم بزنم بیرون، خودم را به کری و کوری بزنم، نمیشود، نمیتوانم، برمیگردم، با چشم هایش زل میزند و از ته گلویش ناله میکند که ببرمش بیمارستان، بلندش میکنم، جوراب پایش میکنم، منتظر می ایستم شلوارش را بپوشد، ساعت را نگاه میکنم، ده دیقه مانده به آمدنت، اه این لعنتی هنوز نتوانسته شلوارش را بپوشد، میروم سراغش، شلوارش را هم میپوشم دستش را میگیرم و تا دم ماشین کشان کشان میبرمش، سوارش میکنم، دلم نمیخواهد به ساعت نگاه کنم، نمیخواهم بدانم چند دیقه مانده به آمدنت، دوس دارم آنقدر تند بروم که برسم به آمدنت، نمیشود، کار از یک دیقه و دو دیقه گذشته، خوب میدانم پا گذاشتن به بیمارستان همانا و بیرون آمدنش یعنی رفتن تو، یعنی بیایی و بروی و من نبینمت، یعنی مُردنم ...
در حال دویدن در راهروی بیمارستان تا برسم به داروخانه، نمیدانم آمده ای؟ رسیده ای؟ رد شده ای؟ صدای زنگ گوشی می آید، صدایت شاد است، میخواهی شادم کنی، میخواهی غم را از صدایم بشوری، میگویی کجایی آقا جان؟ میگویم به شما مربوط نیست، دوباره دلم نمی آید، میگویم صف دارو، میگویی کجا؟ کجای شهر؟ بگو آدرس میگیرم میام، سگ شده ام، بد شده ام، آن روی دیوانگی ام زده بالا، میگویم بیخود برگرد برو، گوشی را قطع میکنم، دوباره زنگ میزنی، دوباره دیو صفتی جوابت را میدهد، بد جوابت را میدهم، بد شده ام، عوضی شده ام، باز گوشی را سرت قطع میکنم، گفتی آنقدر دلت شکست که میخواستی تلفنت را از پنجره پرت کنی بیرون و برگردی بروی، سه تا آمپول کف دستم گرفته ام، کف دستم عرق کرده، میدوم سمت تزریقات، کسی نیست، صدایش میزنم، از آن پشت می آید، نمیدانم اگر بروی و نبینمت چه بر سرم می آید، درون دلم رخت میشورن، سگ شده ام، همان یه تیکه راه را هی راه میروم هی راه میروم، از در تزریقات چی بیرون می آید، میپرم دستش را میگیرم، باز میلنگد، چشمانم میسوزد، تا ماشین کشان کشان میبرمش، جلوی در رفیق صد ساله ش را میبیند، شروع میکند به تعریف که شده که سیلندر اتوبوس بلند کرده و کمرش فلج شده، دوباره زنگ میزنی، باز هم خوشحالی، باز هم انرژی داری، لعنتی حرصم را در آوردی، هر چه بر سرت کردم باز هم صدایت روح دارد، جان دارد، میگم کجایی؟ میگی نمیدونم آقاجان، بلند سرت داد میزنم میگم کدوم گوری؟ میگی اینجا زده میدون سپاه، میگم هر قبرستونی هستی همون جا وایسا بزن کنار، نمیگذارم جواب بدهی که چشم می ایستم، قطع میکنم، نگاه میکنم هنوز دارن تعریف میکنن، خون به مغزم نمیرسد، سگ شده ام، سوارش میکنم و میبرمش بگذارمش خانه، در راه یادش میفتد که غذا باید بگیرد، یکی دو جا نگه میدارم، میپرم داخل مغازه، تمام کردن، دوباره زنگ میزنی، میگم اگر جرات داری یک بار دیگر زنگ بزن گفتم همون گوشه وایسا، دوباره قطع میکنم، با خشمی التماس گونه میگویم نیست، خودم شب آمدم میگیرم میارم، رضایت میدهد و ...
میدون سپاه، بالا میرم، پایین میام، این طرف، آن طرف، زنگ میزنم، کجایی پس تو؟ همین جا، همون جا که خودتون گفتین وایسا، خب اون خراب شده کجاست؟ تابلویی، مغازه ای، دیواری؟ اینجا چنتا ماشین پارکه، الان یه کالاسکه از پیشم رد شد، دوباره قطع میکنم، میرم، دوباره بالا، دوباره پایین، خبری نیست، پیاده میشم، دلم شور میزند، سگ شده ام، زنگ میزنم لعنتی یعنی یه تابلویی چیزی نمیبینی؟ چرا آقا جان یه تابلو بانک هست، قطع میکنم، زیر تابلو بانک ام، دوباره خبری نیست، زنگ میزنم پس کجایی تو؟ من زیر تابلو بانک ام، می آیی، نگاهت نگران است، ته دلت شاد است هنوز لعنتی، در ماشین را باز میکنم، سوار نمیشوم، از همون بیرون داد میزنم، تو اینجا چه غلطی میکنی، نگاهت بغضش میگیرد، سگ شده ام، عوضی شده ام، دوباره داد میزنم، کی به تو گقته سر خود پاشی بیای اینجا؟ اونا رو کجا پیاده کردی؟ میگی نمیدونم یه پارکی بود همون جا، درو میکوبم و میرم سمت ماشین، میام کنارت شیشه رو میدم پایین، میگم دنبالم بیا، رگ هام دیگه خون نداره، خِس خِس کشش قلبم را میشنوم، همینجوری میرم و از آیینه نگاه میکنم به پشت سر من آمدنت را، یک جای خلوت پیدا میکنم، نگه میدارم، پیاده میشم، نگه میداری، میام طرفت میشینم تو ماشین، مغزم صدای عرعر خر میدهد، سگ شده ام، عوضی شده ام، هر چه بدی بلد بودم کرده ام، باز مهربانی، باز نگاهت مهربان است، باز به فکر خوب بودن منِ عوضی هستی، دهنم بسته میشود، اشکت سرازیر میشود، گفتم سگ شده ام، عوضی شده ام، آخر فقط عوضیا میتوانن اشک در بیاورن، من عوضی شدم، باز تو مرا آرام میکنی، دیدمت، تا اینجا آمدی و ندیده مرا بحال خودم رها نکردی، معرفتت را به رخم کشیدی، بی غیرتیم را به صورتم زدی، فقط بی غیرت ها داد میزنن، آنقدر حجم مهربانیت زیاد است که در عرض چند دیقه همه چیز خوب میشود، آنقدر خوب میشود که جرات پیدا کنم بگویم ببخشید، ناراحت میشوی و میگویی بیخیال چیزی نبوده، آره چیزی نبوده همه چیز تمام شده، فقط زخم هایش برای تو ماند و خورد شدنش برای من ...

+ فقط مردهای عوضی میتوانند سر تمام زندگی خود داد بزنند و خودشان را پشت صدای زمختشان پنهان کنند.

+ فقط زن های مهربان میتوانند مردهای عوضی را آرام کنند و تا آخر عمر خجالت زده شان کنند.

+ راستی مهربان میترسیدم که بیایی و عطرت در اینجا پر شود و من ندیده در شهر یتیم شوم، شرمنده م که جز تو کسی را نداشتم حرص همه چیز را سرش خراب کنم ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٧ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم