نشستم از تو بنویسم، باد‌ آمد، موهایت را‌ آورد و پخش کرد روی صورتم، لمسشان میکنم با چشم هایم، نفس میکشم لابه لایش، آمدی نشستی اینجا، رو به رویم، گفتی بگو، گفتم از چه بگویم، گفتی نمیدانم چرا یک هو دلت هوای مرا کرد، حالا آمدم بگو چه شده که باز دلت گرفته، این همه راه آمده ام که بگویی، که دیگر دلت هوایی نشود، سرم را پایین می اندازم تا بغضم را نبیند، دستش را میبرد زیر چانه ام، سرم را بالا میگیرد زل میزند به چشم هایم، نگاهش میرود در جانم، دوباره میگوید بگو، بگو چه شده که راه نگاهت را هی کج میکنی، دستش را از زیر چانه ام برمیدارم، محکم میگیرمش در گوشش زمزمه میکنم، تنهایم، سرش را برمیگرداند، با اخم نگاهم میکند، باز میگویم تنهام، باور نداری؟ بیا با چشم هایم نگاه کن، ببین چقدر تنهام، مثل کسی که از خانه بیرون میزند و دست هایش در دست هیچ کس نیست، یا وقتی که در شهر میچرخم و تو نیستی و یک شهر در من تنهاست، این روزها خیلی دلم هوایت را میکند.
اصلأ میدانی مثل ساختمان خوابگاه دانشجویی شده ام که یک غروب جمعه کسی تنها در من نشسته، دلش گرفته و هوای خانه به سرش زده، بلند میشود میرود پشت پنجره مینشیند و بیرون را نگاه میکند، دخترکی میبیند از آن ها که محافظت میشوند، از آن ها که با ماشین میبرند و می آورندشان، از آن ها که صدایشان نازک است، زانوهایش را بغل میکند و یاد خودش میفتد که در سرما و گرما باید کنار خیابان تنها منتظر اتوبوس بایستد، باید تنها خودش را سرگرم کند، باید تنها دل گرفته اش را درمان کند، باید تنها ...
سرش را بالا میگیرم و  میگویم یاد گرفتی؟ با چشم هایم دیدی تنهاییم را؟ عاشقی کردن مثل تمرین ریاضی کردن است، تمرین نکنی یادت میرود و تنها میشوی، من ردِ بارانم، اینجا که بیایی بی چتر خیس میشوی، ناگهان دستش را از دستم میکشد بیرون خودش را رها میکند در آغوشم، چشم هایش را میبندد و زیر لب مدام میگوید، من هم تنهام، من هم تنهام ...

+ طعم شیرین بابا شدن مبارکت باد بابک خان ! (بابا شدم)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم