چند وقتیست، یعنی از زمانی که این پرشین بلاگ بازی وبلاگی خودش را راه انداخته، این طرف و آن طرف زیاد میبینیم بازی آرزو بازی را، میشود گفت هشتاد درصد آرزوها خیلی شبیه به هم اند و فقط رنگ و لعابشون فرق داره، اونایی که کلأ تو فاز تنهایی و تک پری ان، مدل آرزوهاشون تک نفره ست، به هیچ رغمه جا نداره واسه یکی دیگه، اوناییم که تو فاز دو نفره ان، چون میلنگه و نفر دومشون نیست، پس کلأ اساس و ریشه آرزو بر باد میره !
نمیدونم اساسأ آرزو یه سری توهمات و تخیلات ذهن های مختلفِ یا یک سری نگاه به آینده ست که چشم بدوزی بهش و بدویی دنبالش تا بهش برسی؟ اون دسته اول اگه بذاریم کنار و طرح و بذاریم سر همین دسته دوم تازه میرسیم سر حرف اول من، که میزان آرزوهای یه نفر چه تاثیری در خطرناک بودنشان دارد؟  آدم هایی هستند که فقط یک آرزو دارن، آدم هایی هستند که چند آرزو در طول هم دارن، و آدم هایی که چند آرزو در عرض هم دارن.
آدم هایی که آرزوهایشان در طول هم است، میشود کسانی که چند آرزو پشت سر هم دارن و هر کدام درجه اعتبار و ارزشش با آن یکی فرق دارد، و در آخر هم یک آرزو از ما بقی ارزشش بیشتر است و ... اینها خطرناک هستند ولی به اندازه ای، یعنی اندازه ای که آرزوهای دیگر جلوی چشمشان را نگرفته و به راحتی میتوانند کنار بگذارندشان، و خطرشان به اندازه همین کنار گذاشتن آرزوهای خودشان میباشد و بس.
آدم هایی که آرزوهایشان در عرض همدیگه ست، کم خطر ترین  نوع آدمیزاد از جنس آرزو دار میباشند، اینها دارای چند آرزو در عرض همدیگه می باشند که هر کدامشان ارزش خاصی دارند و هیچ کدام مقدم بر دیگری نیست و همه را به یک چشم نگاه میکنند، اینها را که دیدید یاد کبریت بی خطر بیفتید و به‌ارامی از کنارشان بگذرید ...
و اما آدم هایی که فقط یک آرزو دارن، از اینها بترسید، اینها تمام زندگیشان حتی دلیل نفس کشیدنشان همان یک‌ آرزوی ست که در سر دارن، برای رسیدن به تک آرزویشان هر کاری میکنند، از روی هر چیزی میگذرن، هر چه جلویشان ایستاده باشد میشکنند و خورد میکنند، حتی دیده شده خودشان و آینده شان را هم حاضرند بر باد بدهند تا به آن چیزی که میخواهند برسند، حتی همه چیز میشود وسیله ای برای رسیدن به آرزویشان، اینکه هدفشان چه باشد، سخیف باشد یا‌ آرمانی، فرقی در رسیدن به هدفشان ندارد، فدا شدن و بی ارزش شدن امور دیگر را میشود در رفتار و سبک زندگیشان مشاهده کرد، از این آدم ها بترسید که چیزی برای از دست دادن ندارند ...

+ این روزها نقص فنی پیدا شده است، چراغ استوپ روشن شده است، شاید باطری خالی شده است، نه اگر باطری خالی بود استارت نمیخورد، اول صبح روشن شد، هر روز اول صبح ها روشن میشود، یک پای روزگار میلنگد، شاید باد کم کرده، زاپاس هم که پنچر است، ولی مشکل از این ها نیست، الان چرا خاموش شده همه چیز، عجب جایی هم خاموش شده، تو این سربالایی این روزگار لعنتی، با شیب تند، کسی هم که اهل هل دادن نیست، نمیدانم با این اوضاع و سرمای هوا و مناظره هایی خنده بازارانه چه قرار است بر سر ایرانمان بیاید، فقط میدانم هر چه شود من یک ایرانیم.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (بلاگفای عزیز)      یکبار گذشته ها گفتم بعضی روزها را باید از تقویم خط زد، مثل همین روز تولد خودمان، و ادامه داشت تا اینکه ... گرچه شاید دیر باشد ولی از اینجا تبریک میگم به بانو کربلایی مهشاد عزیزی ! (شمعی که فوت نشد)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم