یه مثل قدیمی هست میگن: طرف یه دکمه پیدا کرده رفته واسش کت و شلوار بدوزه؟ حالا این شده حکایت ما وبلاگ نویسا، از صبح که چشامون باز میکنیم میگردیم دنبال اون دکمه هه که بشینیم اینجا پشت ادیتور وبلاگ و یه دست کت و شلوار خوب واسش بدوزیم بعد هی بریم جلو آیینه و ببینم بهمون میاد یا نه !
امروز از صبح که پا شدم دنبالم افتاده، رفتم دشویی دنبالم اومد، اومدم صبحونه خوردم حاضر شدم از خونه در اومدم بازم دنبالم بود، نشستم تو ماشین دیدم اینم اومد بغل دستم نشست، دیر شده بود، یعنی انقدر دیر که رئیس اومده بود دم در و دیده بود در بسته ست و ارباب رجوع که دم در ایستاده اند و گوشیش را بر میدارد و زنگ میزند که کجایید و .... نمیدانم چه جوری بال در آوردم و پرواز کردم تا رسیدم ولی رسیدم !
همه اینها امروز میتوانست دکمه امروز من شود که من بیایم بشینم اینجا و شروع کنم برایشان کت و شلوار بدوزم، ولی باز هم دیدم اینجا نشسته روبه رویم، حتی صدای ترق تروق کفش زنانه ای که از بیرون می آید و مجبورم میکند نگاهش کنم، بعد میبینم دختر بچه ای ست که کفش اشتباهی پوشیده و صدایی بزرگتر از دهنش در می آورد هم میتوانست دکمه امروز من شود، ولی چه کنم این جلویم نشسته و نمیگذارد به چیز دیگری فکر کنم، اصلأ تقصیر خودم بود، اگر دیروز تکلیفش را یک سره میکردم امروز به این روز نمیفتادم که هر جا برم دنبالم بیاد و ولم نکنه، کاش درد همین دنبالم راه افتادن آمدن و سر خرمن شدنش بود، لعنتی چند باری آمد جلو، شروع کرد از سرو کولم بالا رفتن که نگذاشتم.
ولی این بار، حمله این بارش دیگر توانم را گرفت، آمد جلو، اول از چشم هایم شروع کرد و دستش را رد کرد تو، بعد خودش را با زور بالا کشید و به پلک پایین چشمم خودش را آویزان کرد و با بدبختی خودش را کشید تو، قشنگ حسش میکردم اول دستش از پلکم رد شد، بعد کله ش، و بعد هم نیم تنه بالا و ... درست مثل بچه گی های خودمان که از لبه دیواری میخواستیم بالا برویم، که حتی اگر دیوار سیمانی بود لباس هایمان هم پاره میشد و ... ، خلاصه اولش رضایت دادم به همین جای خودشو باز کردن تو چشم هام، ولی بعد شروع کرد از بالا به پایین آمدن، گونه هایم سر شد، لبم هم حتی خشک شده و ترک زد، من که تسلیمش شده بودم و حاضر بودم زیر پوش سفیدم را در بیاورم و مثل اسرای عراقی خرمشهر بالا بگیرم و نشان بدهم که تسلیمم، ولی نشد، یعنی نگذاشت، همین الانم رسیده به دستام، کم کم نوک انگشتام داره بی حس میشه، نمیدونم تا چقدر دیگه یمتونم تحمل کنم و بنویسم، ولی سری و بی حالی نوک انگشتامو حس میکنم، دلم میخواد انگشتمو بکنم تودهنم و خیسش کنم، یه کم خنک شه، ولی اونم نمیتونم !
لعنت به من، لعنت به من، میگن از قدیم خودم کردم که لعنت بر خودم باد، این لعنتی که امروز شده دکمه ی من، بالاخره زمین میزنتم، خدا کنه مردونگی کنه و یه چند ساعتی بهم وقت بده تا برسم خونه، نمیدونم وایسم جلوشو تا آخرین نفس بجنگم یا راحت تسلیم شم و هر چی گفت بگم چشم، امروز یک شنبه ست و ولی من تو شمبه جا موندم هنوز، میدونین چرا؟  آخه مستربینم موقع خواب یه خرسی داشت که بگیره بغل و بخوابه ولی ما ... وقتی یه روز نخوابی و اون روز تموم شه و تو هنوز نخوابیده باشی، یعنی گیر کردی تو دیروز و از امروز هی خوابت هر جا بری دنبالت میاد و آخرشم خفتت میکنه،ما رفتیم که خفت شدیم ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (ختنه ش کردن)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۳/٥ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم