سنگ مفت گنجشکم مفت، تا دیر نشده میخوام یه نامه ای بفرستم واسه وزارت علوم و تحقیقات، بگم یه تغییری تو سیستم آموزشی و کتب درسی دانشگاهیان بدید، درسته همه ش چند ساعت تا شروع امتحانا مونده، خدا رو چه دیدید شاید شد، میخوام بگم اگر امکانش هست ما بین صفحات درسی کتاب ها، چند صفحه هم خالی، یا صفحه استراحت قرار بدید، بعد طبق میل و مزاج دانشجوها پرش کنید، مثلأ واسه یه آدم خوابالو چند صفحه خواب بذارید، متکا و پتو بذارید، ببینید اگر موقع خواب عادت به شنیدن موسیقی دارد یک موسیقی آرام بگذارید، بعد ببینید محل زندگیش کجاست، اگر گرم سیره یه کولر هم ضمیمه صفحه کنید، و ... بذارید بنده خدا بعد چند صفحه درس خواندن یه صفحه هم بخوابه، یا مثلأ واسه اونایی که عاشق پیاده روی ان، صفحه پیاده روی زورکی، حتی با نمره عملی قرار بدین، یکی دو تا نیمکت بذارید برای نشستن، باشد قبول حراست هم بذارید که دختر و پسر با هم نشینند و حرف های خاک بر سری نزنند !
یا مثلأ برای کسی مثل من، چند صفحه دلتنگی بگذارید، کمی لبخند، یکی دو جا گوشه صفحه کتاب ها، بوسه بگذارید خسته که شدم لپم را ببرم جلو بچسبانم به گوشه کاغذ، روی لپم خیس شود خستگیم در برود، یا یک جفت پا بگذارید کمی دراز بکشیم سرمان را بگذاریم رویش خوابمان ببرد، نمیدانم شما دیده اید چرا کتاب هایمان از برگ اولش بعد بسم الله که شروع میشود، حرف های دلتنگی مان را با خودکار گوشه گوشه اش مینویسیم و زیرش تاریخ میزنیم که یادمان نرود، اصلأ میدانی دلتنگی چیست؟ سرربز عددی چه به گوشتان رسیده؟ میدانید وقتی کامپایلر که نه روح دارد نه احساس یک وقت هایی سرریز میکند و خودش برای خودش عددی را روی خروجی چاپ میکند، مثل همین نامه ای که خدمتتان ارسال شده و سرریز شبانه و نخوابیدن بنده میباشد.
در چند صد سالی که گذشت، شاهد پرپر شدن دانشجوها و مثل خر در جایی به اسم گِل گیر کردنشان بودیم، باور کنید اتفاقی نیست که یک دانشجویی که عشقش درس است، یا نه یک دانشجویی که زندگی و آینده ش در گرو درس است، به یکباره قید کلاس و کتاب و امتحان را میزند و کتابش را میبندد و میخوابد و فردا انگار نه انگار که امتحانی داشته و نرفته، ببینید آقا، شما متهم هستید که کتاب های درسی مان مثل نویسنده و استادهایشان خشک و زمخت اند، مثلأ چه میشود هر صد صفحه از یک کتاب چهارصد صفحه ای یه گُل بگذارید و بعد از خواندن صد صفحه آن گل بشود شادی و نشاط و طراوت، اینها را بیخیال، بیاید یک برنامه ای بریزید کتاب ها را روی بند آویزان کنیم جلوی آفتاب، لواشک بشود بخوریم دور هم، آن وقت ها که کوچیک بودم، موقع درس خواندن واسه فرار از شلوغی خانه میرفتیم رو بوم میشستیم درس خواندن، چشمون که میخورد به سینی لواشکا درس یادمون میرفت، موقع خوردن لواشک که چشمون میخورد به کتابا دلمون میخواست زودتر بزرگ شیم کتابای دانشگاه ببینم چه شکلیه، ولی الان فکر میکنم چرا باید بزرگ میشدیم، نشستم بالاسر کتابام منتظرم یه اتفاق خاصی بیفته ...
شما فکر میکنید آدم ها دو دسته ان، یا دانشجوهایی که در طول ترم کتاب هایشان را میخوانند و لنگ شب امتحان نیستن، یا شب امتحانی هایی که منتظر شب امتحان میمانند و خر خوانی خرکی میکنند، ولی این تقسیم اشتباه است، دسته سومی هم هستند که توضیحی ندارد، فقط خودشان را آخر خط رسیده و ... ته نامه هم مینویسم من الله توفیقی !

یه پاکت بردارم، از اینا که چسبش با آب دهنه، خیسش کنم درشو بچسبونم و رو پاکتش بنویسم: خزعبلات یک شب امتحانی درس نخوان که لای هیچ کدام از صفحه های کتابش بوسه نیست.

+ رفقای بلاگفایی چند روزی ست سیستم وبلاگتان کامنت نمیگیرد، حرف هایمان در گلویمان گیر کرده، یک اعتراضی چالشی چیزی راه بیندازید خب !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم