تک تک آدم های دنیا پی چیزی میگردند، پی یک احساس، پی یک خاطره، پی یک کَس، همیشه یک چیزی باید باشد برای پیدا شدن، که مال کسی نباشد، که فقط مال خودت باشد و باید بگردی تا پیدایش کنی، و پیدایش که کردی، مال خودت کنیش، مال خودت که شد حالا این بهترین دلیل است برای زنده ماندن، آدم ها وقتی چیزی برای از دست دادن داشته باشن زنده ان، زنده ان که بجنگن که نگذارند آن چیزی که مال هیچ کس نیست و فقط برای خودشان میباشد، گم نکنند، از دست ندهند، اصلأ این آدم هایی که دنبال چیز گم شده شان نمیگردند و پیدایش نمیکنند و زنده ان، موجودات بی دلیل و بی بهانه ای هستند برای بودن، مثلأ شب بروی در گوشش بگویی هی فلانی دلت برای که تنگ شده؟ بعد راست راست به چشم هایت نگاه کند و بگوید دلتنگی چیست !
مثلأ همین دیروز که مهمان بودم و ناهار جلویم کله پاچه گذاشت، بعد از خوردن آب و تیلیت رسیدم به مغزش، هی خوردم و خوردم تا رسیدم به یک جایی از مغز گوسفند که رنگش با بقیه جاهایش فرق میکرد، حدسمان بر این شد که آن قسمت، قسمت احساسات گوسفند بیچاره میباشد، قشنگ میتوانستی رگ های باد کرده دلتنگی ش، بغض های خفه کننده ای که به جای گلو در مغزش جا گرفته و همه دلیل های زندگی گوسفندیش را مشاهده کرد، بعد فکر کردم که گوسفند بیچاره که گشته تا دلیل زنده بودنش را پیدا کرده و از بین آن همه، زیر و دست و پا و فشار های بی امان گوسفند صفتان، از فرد مورد نظرش محافظت کرده، پس چرا به این روز افتاده؟ چشم هایم را بستم و شروع کردم به خوردن آن تکه مغزش و خودم را جایش در بین گله وسط چراگاه سبز و پر آب و علف حس کردم، بعد کمی بع بع کردم و شروع کردم به چریدن، هی با چشم هایم میگشتم بین بقیه تا ببینم دلم برای کدامشان تالاپ تلوپ میکند و نفسم بند میرود، تا بالاخره پیدایش کردم، درسته آن چیزی که فکر میکردم نبود، نه بر و روی درست حسابی داشت، نه حتی یک ذره آرایش کرده بود، حتی بیشتر که دقت کردم لابه لای زردی دندان هایش علف هم چسبیده بود، اما تنها نکته مثبتش همین بود که سر به زیر بود و چشم چرانی نمیکرد، و بدون عشوه و ناز بسیار سنگین راه میرفت و حدالمقدور خودش را به کسی نمیمالاند، خودم را با زور هول به کنارش رساندم و دیگر چیزی نفهمیدم، دم غروب که از خواب پریدم، فهمیدم آن روز از بین آن گله، دو گوسفند که کنار هم چسبیده بودند، به کشتارگاه برده شده و بعد کله پزی اتابک، آن ها را از دیگ قلقل کنانش به قابلمه حسین آقا انتقال داده، و این شد که: دلیل زندگیت که برود، تو هم جایی برای زندگی کردن نداری.
حالا من داغ دار دو عزیز از دست رفته ای هستم که تمام خاطرات عشق بازی هایشان در چرا و در طویله، حتی خلوت های دو نفره شان و بع بع های دل فریب شان، در وجودم زنده ست !

+ میگن یکی از بزرگترین جاذبه های توریستی کشورمان این است، با اینکه رئیس جمهور بعدی انتخاب شده، هنوز کسی نمیداند کاندیداها چه کسانی هستند ...

+ عنوان جمله ای ست که این روزها با آمدن مردی به نام جلیلی در بازی رئیس جمهور بازی شندیم، خواستم تکمیلش کنم: آن مرد آمد، آن مردِ اسب آمد !  (کمکی که حضرات عالی جلیلی و لنکرانی با آمدنشان به شاه پیر میتوانند بکنند، ممد جان خاتمی هم با حمایتش نمیتواند بکند)

+ ادم وقتی یه پرستار کنار دستش باشه خب معلومه هی دلش میخواد مریض شه ! (بیماری خوش تیپ)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم