چند روز پیش در خانه را باز کردم، دیدم خانه نیستم، هر چی سر و صدا کردم و یاالله گفتم باز هم خانه نبودم، ناچارأ بدون اجازه وارد خانه شدم، در را پشت سرم بستم و شروع کردم به سرک کشیدن در اتاقم،گوشه گوشه اتاق جای چیزهایی بود که نبودن، یه گوشه جای لباس هایی بود که باید اویزان میشد ولی نبود، یه گوشه دیگر جای قاب عکس دو نفره ای بود که دیگر نبود، یا همین جا روی تخت، جای کسی بود که خوابیده باشد ولی نبود، روی دیوار کاغذی چسبیده بود، روشو خوندم نوشته بود من رفتم، با سه تا نقطه، نوشته بود من رفتم و سه تا نقطه گذاشته بود تهش، چشم خورد گوشه تخت، دیدم یه کوله هست حاضر و آماده، دوباره نیگا کردم به نوشته، ساکو انداختم رو کولمو من رفتم ...
زدم به غربت، از اینجا به بعد دیگه آواره شدم، دربه در خودم شدم، نه کسی ازم خبر داشت، نه آدرسی نه نشونه ای، داشتم دنبال خونه خودم میگشتم، زبون غربتم بلد نبودم، هر کیو میدیدم میپریدم جلو و میگفتم شما خود منو ندیدی؟ اونا هم هی میگفتن اوه مای گاد ... و منم تنها چیزی که میگفتم همین بود، کجایی بخت برگشته؟ کجایی آواره؟ آخه الان چی میخوری؟ کجا میخوابی؟ همینجوری روزا ادامه داشت، شده بودم مجنون و در به در من، نه ردی، نه نشونی، یه بار از جلو آیینه رد شدم، از موهای سیام کات خورد به گیسوان سفیدم، سال ها گذشته بود و من در به در من بودم، هر کی هر چی ازم میپرسید میگفتم منو ندیدی؟ میگفتن شغلت چیه؟ میگفتم منو ندیدی، میگفتن خونه ت کجاست؟ میگفتم منو ندیدی؟ میگفتن از کجا اومدی؟ میگفتم منو ندیدی؟ یکی گفت تشنه ت نیست؟ آب میخوای؟ گفتم کجایی پسر؟ کجایی بخت برگشته ...
سال ها گذشت دیگه بهم عادت کرده بودن، پیر شدم، کور شدم، کچل شدم، شده بودم جز غربت همون شهر، اگه یه روز نبودم نگرانم میشدن، دیگه یاد گرفته بودن منو میدیدن میپرسیدن پیداش نکردی؟ منم هی میگم ای بخت برگشته، ای غریب، یه روز نشسته بودم تو پارک، داشتم به کبوترا دون میدادم و از خودم واسشون میگفتم، میگفتم چقدر شر بودم، چقدر آروم بودم، از رفقاتم با خودم میگفتم، از بچگیام، از وقتایی که آروم آروم بزرگ شدم و گنده شدم، از اینکه چی شد که عاشق شدم، که وابسته شدم، اصن از ال آشناییمون گفتم، دوباره یادش افتادم، یاد مامان بزرگه هر شب رویاهام، چشامو بستم، طبقه آخر یه آپارتمان بودم، جلو در یه بالکن، رفتم رو بالکن، من بخت برگشته رو دیدم، بالاخره بعد این همه سال پیداش کردم، رفتم زدم رو شونه م گفتم چیه؟ کجا رو نگاه میکنی؟ اون پایین هیچی نیست، برگشت نیگام کرد، هیچی نگفت فقط نیگام کرد، بخودم اومدم گفتم بیخیال همون پایینو نیگاه کن، این بالا هم خبری نیست، پایینو نیگا کن شاید اومد مادربزرگ رویاهات !

+ این چند روزه خیلی دستمو میگرفتم که نیام چیزی بنویسم، منتظر یه اتفاق بودم، یه اتفاق شاد که بشینم بنویسم، حتی مثلأ راضی بودم بیام از لاک فلان رنگ ناخن بنویسم، ولی چه کنم از تمام این روزها بی کسی ست که میبارد.

+ دوس دارم برم خرید، اول بریم بزازی دنبال یک قواره پارچه چادری خوب، که لیز نخوره، نازک نباشه، سنگین نباشه، از همه مهمتر ارزونم باشه، بعد با پیرمرد بزازی دوس شیم و کلی بخندیم، بعدترش بریم فروشگاه زنجیره ای بزرگ، مهربان چرخ دستی بردارد هی تند تند پر کند مربا و ترشی و روغن زیتون و ... بعد مثل خر همه را بار من کند و ببرم تا ماشین، سوار شویم برویم خانه، بعد هیچی برای شام نداشته باشیم و زل بزنیم به هم تا کمی خجالت بکشیم و منتظر پایان یک روز از یک زندگی خوب شویم ! ( مهم نیست عاشقی را از کجا شروع کردیم، فوتبالیستا هم از همین زمین خاکیا شروع کردن رسیدن به اینجا، والا )

+ دیده اید کسی سفر برود دیگر برنگردد؟ ( عاشقی )  

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم