میدانید رسیدم به جایی، همان جا نشستم شروع کردم به حساب کردن، آخرش رسیدم به این نتیجه که واسه زندگی کردن خیلی پیر شدم، از یه طرفم باز نشستم حساب کردم دیدم واسه مُردنم خیلی جونم، راستش کاش تو این زمونه نبودم، مثلأ برمیگشتم مال اون روزا که نوار کاست بود، بعد میرفتم یه نوار خام کاسیو مشکی رنگ اورجینال میگرفتم، پلاستیکشو با شوق باز میکردم و میذاشتمش تو ضبط، بعد هر شب روزی چند دیقه میشستم با خودم حرف میزدم، قصه خودمو بخودم میگفتم تا خوابم ببره، قصه نبودناشو میگفتم، قصه اشکایی که ریخته، آخرش که نوار خام پر شه، قصه زندگیمم با صدای خودم تموم میشد، این نوار میموند میموند، میشد جز اموال و ارثیه های بابا بزرگب که سر نوار کاستش مُرد، یواش یواش میرسید دست نوه ای که هیچ وقت ندیدمش، اونم از این بچه های سوسول این زمونه بود که هارد فلان گیگ تو جیبشه و اصن نمیدونه نوار کاست چیه، یه عصر جمعه که تو خونه تنهاست پا میشه میره زیر زمین، چشمم میخوره به این کاست، به این کاستی که معروف شده به قاتل آقا جون، که روش هیچی ننوشته، چنتا کاست دیگه هم هست، ابی سیاوش داریوش ... ولی این که روش هیچی نیست رو برمیداره میبره بالا که گوشش بده، همه چیزو میفهمه، همه شبا، همه روزا، همه فحش هایی که خوردم، حتی خیلی چیزایی هم که اینجا نمیشه گفت، صداهای مختلفی از بابابزرگش میشنوه، صدای خوشحال بابا بزرگ، صدای بغض بابا بزرگ، حتی از روی هق هق گریه ها هم میتونه بفهمه چی شده، آخر نوار میرسه به اونجا که بابا بزرگ وسطای نفس نفس گریه کردناش یکیو صدا میزنه: " مهربان ... " بعد هی منتظر جواب میشه، هی منتظر جواب میشه، دیگه هیچ صدایی نمیاد، هی منتظر میمونه حتی بابا بزرگ دوباره صدا بزنه، ولی اینم نمیشه، هیچ صدایی دیگه نیست، حتی صدای نفس کشیدن بابا بزرگم دیگه نمیاد، اینجا نوار تموم میشه و نوه ای که هیچ وفت ندیدم میفهمه چی شد که آقا جونش مُرد ...
الان این نوشته ها هم واسم همون کارو انجام میده، فقط با این فرق که اینجا کسی نیست که بتونه بشنوه آخرین باری که صداش کردم و آخرین نفسایی که در نبودش کشیدم !

+ همه اصول ما درست بود، ولی تا الان همه نتایج غلط از آب در آمده، به جز یک چیز، آنکه من ته دلم قرص است کسی را دارم، و مهربان هم ته دلش قرص است که ( ... )

+ حالمان اصلأ خوب نیست، کم کم باید یاد بگیرم یک ساعت مچی ببندم دستم، بروم جلوی آیینه هی بخودم نگاه کنم هی نفس کشدار بکشم، باید به ساعتم نگاه کنم ببینم چقدر وقت دارم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم