شده تا حالا حس کنید رگ های مغزتون خشک شده؟ امشب با تمام وجود چیزی حدود دو ساعت چنین حسی داشتم، صدایی مث خرخر نی نوشابه، وقتی چیزی ته شیشه نیست و  یه صدای جون کندنی در میاد ازش، دقیقأ حس میکردم رگهام داره جون میکنه تا یه ذره خون برسه بالا، سفتی عضلات، سوزش چشم، باد کردن رگهای روی پیشانی، از پشت کاسه چشمم چیزی در حال رد شدن است، چیزی که قطرش بزرگتر از اندازه تعریف شده اش میباشد، دیدید چیزی گیر کند در شلنگ آب؟ هی فشار میاورد، زور میزند، تا بالاخره کنده شود و خلاصی پیدا کند، با کف دست چشم هایم را میگیرم از جایش بیرون نیفتد.
کسی که یک عمر ازش بی خبرم، یک عمر دو روزه، زنگ میزند و از ته چاه فریاد میزند که مسافر است، که میخواهد برود از اینجا و از همه جا، فریادش آنگونه است که فکر میکنید کسی دارد فرار میکند، مثل زندانی که فرار کرده و لب جاده منتظر اولین ماشین ست تا دورش کند، تو دیگر هیچ چیز نمیشنوی فقط صدای رفتنش را میشنوی، کارت میشود زل بزنی به ساعت و ثانیه هایش را بشماری، پنج شش هفت هشت نُه شب شده، هنوز از مهربان مسافرم خبری نیست، خون دیگر در رگ هایم جاری نیست، حس میکنم رگ هایم کپ شده، خون از زیر پوستم عبور میکند، لمسش میکنم جریان خون را زیر سطح پوست پیشانیم، گرمایش تا عمق چشم هایم میرود، میسوزد، هنوز خبری از مهربان نیست ...
ساعت ده نشده پیامی می آید از سوی آشنای غریبه ای و میگوید حالش خوب است، زندان بان گردن کلفتش سر راه رفتنش سبز شده و ...

+ امشب باز هم مُردَم، دوباره زنده شدم

+ خیلی بد است هی صدایت کند مَردَم، مَردَم، بعد تو هیچ غلطی نتوانی بکنی و مَرد بودنت به درد زیر گِل بخورد.

+ از خواندنش سیر نشدم شما هم سیر نشوید ! (عاشقی)    تنهایی نمیشود از پس تنهایی بر آمد ! (تنهایی ادامه ش به من میرسد)  

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم