حالا که فکر میکنم، همه چیز از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتم بت پرست شوم، بتی را با دستان خودم ساختم و بعد نشستم به پرستیدنش، آدمی نبوده ام که جدالی بین عقل و دل داشته باشم، در خاطره م نیست، همیشه حرف اول و آخر را دل میزند، آن وسط هم عقل کار خودش را میکند، یعنی با عقل، دلم حکم میدهد که چه کنم و چه نکنم، راستش را بخواهید یکبار خودم مغزم را شکافتم نصفش را بریدم و در آوردم جایش دل گذاشته م، و این شد که میبینید. وقتی آدمی با دلش کاری میکند، یعنی کاری که دلش میخواهد میکند، تا آخرش پای حرف دلش میماند، میسوزد و میماند، آب میشود و میماند، جوابش هم ساده ست، چون دلش خواسته ...
وقتی دلت یک چیز گنده میخواهد، باید حالا حالاها بروی برای رسیدنش، در تمام راه هم هرچقدر زمین بخوری، باز بلند میشوی، چشم های آنکه ته جاده ایستاده را میبینی و مشتاق تر میروی، این روزها در زندگی طعم لذت های جدیدی را چشیده ام، مثلأ مهربانم گوشه چشمش غم باشد، من خودم را به آب و آتش بزنم تا غمش را بگیرم و جایش آرامش بدهم، درست است. همینکه خودم را میکشم تا غم های مهربان را کم کنم برایم لذت بخش است، اصلأ شما فکر میکنید من روزها چرا باید از خواب بیدار شوم؟ دلیل بهتر از این که فقط بیدار شوم تا نگذارم مهربانم غمگین باشد؟ یا حتی اینکه بدانی برای کسی پناه شده ای، پناه کسی شدن هم برایم لذت بخش شده، و خیلی چیز های دیگر که میتوانم به راحتی آب خوردن به گردن مهربان بیندازم و ... ، همه میگویند خدمت پسرها را مرد میکند، من میگویم تا پناه کسی نشوی طعم مردانگی را نمیچشی. خیلی ها میگویند پس خودت چه؟ پس غم های خودت چه؟ جوابشان ساده است، من از اون‌ آدمام که خوب بلدم غم هایم را زیر خاک چال کنم و هر روز آبشان دهم تا سبز شوند. من آدمیم که اینگونه بلدم زنده بمانم و نفس بکشم، برای کسی ذره ذره آب شوم و آرامشش را بیشتر کنم.

مگر چند بار در طول این همه زندگی ساعت 6 صبح را دیده ام که این بار دومم باشد؟ چشم هایم رنگ خون بخودش گرفته، روز قبلش آنقدر غم روی سرم آوار شد، که تا سه صبح با خودم کلنجار میرفتم که چرا نمیخوابی؟ خوب میدانم، همه اینها که تمام شود، عامل همه این خورد شدن و ها و شکستگی ها را از سقف خانه شان آویزان میکنم و نشانش میدهم شکستن غرور یک مرد یعنی چه !
پنج دیقه به هشت از خانه میزنم بیرون، هشت باید محل کارم باشم، راه بیست دیقه ای را، نشستن در ماشین و استارت زدن همانا، روشن نشدن این ماشین نازنین و دوس داشتنی همان، استارت ماشین که کار نکند هیچ کاری نمیتوانی بکنی، یاد صبح هایی افتادم که با صدای مهربان بیدار نمیشوم، روشن نمیشوم، خدا به خیر کند تا آخر شبم را ... امروز اولین جلسه هیئت مدیره ست، و من باید دستور جلسه را‌ آماده کنم، نمیدانم اینجا پشت ادیتور پرشین بلاگ چه میکنم ؟

+ این روزا که امتحان ها رو فشرده کردن که راحت تر بره تو پاچه مون واسه همه امتحان بده ها دعا کنین (حول محور امتحانات این ترم)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم