مسیر را که انتخاب مکینی، باید فانوس را بگیری در دستت، دنبال نورش بروی بروی و تا برسی به آنجا که قرار گذاشته ای با خودت برای رسیدن، حالا اگر فانوس در دستت نبود، یا گمش کردی، یا خاموش شد، گم میشوی، خودت را گم میکنی، مسیرت را گم میکنی، و باید همه راه رفتنت را بازگردی، این قصه نوشتن یک و پست و بعدترش حذف کردنش، درست مثل همین میباشد، که فانوس از دستت افتاده و در تاریکی شب میروی، آخر سر مجبور میشوی همه راه رفته ات را بازگردی و ...
اگر بگویم فانوس زندگی ام، مهربان است و هرزگاهی از دستم رها میشود و گم میشوم، راحت تر میتوان قبول کرد حذف کردن نوشته ای که با جان و دل نوشته ای و چسباندیش اینجا، چقدر دنیا زیباست وقتی فانوس زندگی ات را در دست گرفته ای و .... بگذریم، تا حالا شده جواب یک سئوال چند قطره اشک باشد و بس؟ صدایم میکند، زل میزنم به حرف هایش، به سئوالش، سئوالش چسبناک است، نه اینکه به سئوالش بچسبم، یعنی سئوالش مرا به خودش میچسباند، یا نه، آنقدر خودش را به من چسبیده دیده که ناخود آگاه این سئوال را میگوید، زودتر از این حرف ها منتظرش بودم، ولی نمیدانم چرا اینجا که سئوال را کرد، من آویزان شدم به صدایش، یعنی آخرای سئوال کردنش دیگر سئوال را نمیشنیدم، صدایش مهمتر بود، زیباتر بود، عزیز تر بود، جوابی نداشتم برای دادنش، نشستم گوشه خرابه، روی خاک ها، با انگشت نقاشی کردم، عکس یک موجود ناموس پرست را، خرابه ام یک نفره بود، قرار نبود او هم بیاید و ببیند، بعد آنقدر سر خودم داد زدم که رویم کم شد، شاید فقط خیسی گوشه چشم هایم جوابش را داد، شاید هم ... !
آه شده ام از این آدم های سرد و خوابالویی که صبح ها جنازه وار خودشان را بیدار میکنند، به زور در خیابان ها قدم میزنند و سر ساعت هشت خودشان را به فلان جا میرسانند، فلان جایی که مدام باید بگویی محل کارم، تا خودت یاد بگیری محل کارت را، یکبار یکی زنگ میزند و میگوید فلانی دنبال یک ادم مطمئن میگردم، بعد هی دور و برم را گشتم هی گشتم بعد گفتم من مطمئنم؟ خنده ش گرفت، و بعد از آن داش بهی شاغل شده است.

+ شاید خیلی احتیاج بود به یه اتفاق تازه در زندگی که همه ش از خوشی و ناخوشی روزانه ننویسم، از صبح های خوابالوده گی بگویم و از آدم هایی که تا ظهر میبنمشان، کار نوشت نام پست هایی میشود که مزه آدامس نعنایی میدهد و صدای ترق تروق ترکاندن آدامس سر صبحگاهی.

+ در بک رب مانده بخوانید ! (مادر)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم