قرار بود فقط منتظر بودن بلد نباشد، ولی نشان داد مسافر بودن هم بلد نیست، مسافر بودن آداب و رسوم خودش را دارد، نمیشود وقتی که مهمان کسی شدی بلند شوی لباس هایت را بپوشی خودت را حاضر کنی سوار ماشین شوی و بروی تا برسی، مهمان شدن، حاضر شدن، راه افتادن، رفتن و رسیدن همه ش آداب و رسوم خودش را دارد، کمترینش میشود این که در راه از شوق دیدنش خودت را تمام کنی، یا دست و پایت را گم کنی یا ... اصلأ قبلترش باید بروی خودت را تمیز کنی، بوی شکلات بدهی، حتی صدایت، صدا بهار بدهد، باید قصه تنهاییت را بنویسی روی کاغذ، بگیری دستت جای آدرس، به شهر غریب که رسیدی از روی کاغذ تنهاییت بگردی دنبال آدرس، مثلأ کاغذ رابدهی دست یکی بگویی بخوان، تنهاییت را بخواند و بعد بگوید برو فلا جا، بعدش بدهی دست یکی دیگر بخواند و بگوید برو بهمان جا، مهمان شدن آداب دارد رسم دارد ...
گفته بودم وقت آمدنش که شد، به رسم سرخپوستان گوشم را زمین میگذارم تا صدای پای آمدنش را بشنوم، راستش انقدر مرده بودم که نفهمیدم کی راه افتادم و خودم را به مرز جنون رساندم، صدای پا می آید، صدای پای زندگی، خودش را پنهان کرده بود، پشت آبخوری فلان جا، قبلش با خودش اینگونه قرار گذاشته بود بلند شوم بروم دیوانگیم را نشانش بدهم، بهار را بدهم دستش و بازگردم، نمیدانست اینجا یکی وسط زمستانش آتش روشن کرده و منتظر است، میخواست نشان بدهد که تغییر میکند، که چیزهای جدید جدید در خودش میسازد، خاک زمین که برکت ندارد، باید در آسمان دستم را دور کمرش حلقه میکردم و درگوشش میگفتم من تو را همین جوری میخواهم، اصلأ میبرمت فریزت میکنم همین گونه، باید نازش کنی و دیگر ازش نپرسی اخلاقت چگونه است، اگر عاشقی !
چند روز گذشته را، تمام تلخی های رد کرده را، گذاشتیم در زمیبیلی، رفتیم سر چشمه، پخششان کردیم روی زمین، همان جا با آب چشمه شستیم و پهن کردیم گوشه دلمان، آفتاب نگاه مهربان خشکشان کرد، جمعشان کردیم گذاشتیم گوشه اتاق، مهربان بلند شد دست های خیسش را خشک کرد، نگاهی کرد به دست مشت شده اش، یه کاغذ مچاله دید، همان آدرسی که از روی دلتنگی به اینجا کشانده بودتش، بیرون انداختش، از من کاغذ خواست، باز شروع کرد به نوشتن، باز مچاله ش کرد، گذاشت در مشتش، نمیدانم چه بود، شاید آدرسی دیگر، ولی نه از روی دلتنگی، این بار آدرس میداند مستقیم کجا بیارتش، همان جایی که دلش نخواست تمام شود، همان آدرسی که ...
بیخیال تمام شد آن روز، ولی من تمامش نمیکنم حالا حالاها کار دارمش آن روز وحشی لعنتی را.

+ مگر میشود مهربان بخواهد فلان و بهمان را حذف کنم و گوش به حرفش ندهم ؟

+ عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را بداند، جغرافیای تنش را، وضعیت آب و هوای دلش را، باید بداند دوست دارد خودش را دراز کند در آفتاب یا میخواهد خودش را پنهان کند پشت دیوار، عاشق باید جغرافیای معشوقه اش را از بر باشد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٩ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم