بلند شد نشست گوشه ای، شروع کرد به نوشتن، دوس ندارم زن باشم، زن بودن یعنی انتظار، یعنی منتظر ماندن، منتظر بمانی تا همه چیز به خوبی تمام شود، منتظر بمانی تا او بیاید، هی بخودت بگویی به زودی به زودی، این به زودی چقدر کلمه ترسناکی ست، به زودی میتواند یک لحظه دیگر باشد، میتواند ... ، چقدر میترسم از به زودی، باز نوشت، دوست ندارم زن باشم، من باید مرد باشم، مرد که باشی خودت میتوانی بلند شوی بروی بیایی همه کارها را انجام بدهی، داد بزنی، برای چیزی که میخواهی میجنگی، مرد که باشی سرش را میگذاری رو سینه ات و میگویی غم مخور تمام میشود، نوشت من باید مرد باشم سرش را بگذارم روی سینه ام و در گوشش بگویم غم مخور تمام میشود به زودی ...
آخر نوشته اش نوشت تمام، خودکار را زمین گذاشت کاغذ را برداشت مچاله کرد، دلش نیامد، بازش کرد، صاف که شد، تا کرد گذاشت در جیبش، از اتاق که بیرون رفت دید بابای خانه دارد میرود، یادش آمد یک چیز ننوشته، برگشت به سمت اتاق، دوباره نشست، کاغذش را برداشت پشت کاغذ نوشت، هر روز بابا از خانه میرود، بابا آنقدر میرود تا به رفتنش عادت کنم، آخر نوشته اش نوشت بابا رفت، نقطه را که گذاشت کاغذ را مچاله کرد و چشم هایش را بست و از پنجره انداختش بیرون، همان جایی که بابا هر روز از انجا میرود.
چشم هایش را باز کرد، گوشی را برداشت، سلام، سلام، سلام، ... ، چرا حرف نمیزنی تو دختر؟ شاید حرفی واسه گفتن نداری، باشه مزاحمت نمیشوم، گوشی را قطع کرد، دوباره رفت سراغ نوشتن، دوس دارم زن باشم، زن که باشی میفهمی در صدای مردت غم ریخته، غصه ریخته، فکر میکند نمیدانم در صدایش خسته گی ریخته، فکر میکند نمیدانم صدای دلتنگیش را از من پنهان کرده، فکر میکند نمیدانم، هیچی نمیدانم. باز نوشت دوس دارم زن باشم، زن که باشم بی حوصله میشوم، بی حوصله از بازی ها، بازی ادامه دارد، غصه تمام نمیشود، دلتنگی قصه ی هر شبم شده، تنهایی آواره م کرده، باید زن باشم که بی حوصله باشم، که مرد قصه های غُصه ام سراسیمه خودش را برساند، سرم را روی سینه اش بگذارم، آرام در گوشم بگوید غم نخور تمام میشود به زودی ...
این روزها شده ام زبان مهربان ...

+ مهربان خوب نیست، حوصله ش سر رفته از زندگی، میروم که خودم را از ریشه در بیاورم جای خودم یک مرد خوب بکارم، بعد مهربان هر روز آبش بدهد و مراقبش باشد تا سبز شوم و ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم